سایه ی عشق
چند ساعت بعد شام آماده شد.
مثل همیشه، سوهی و مادرش توی هال کنار هم شام میخوردن و نامرا توی آشپزخونه غذاش رو خورد؛ چون اونا اصلاً دوست نداشتن نامرا کنار خودشون، سر یه سفره بشینه.
بعد از اینکه شام تموم شد، نامرا شروع کرد به شستن ظرفها. هنوز کارش تموم نشده بود که صدای زنگ در اومد.
دستاشو خشک کرد و رفت در رو باز کنه.
پشت در کسی نبود جز تهیونگ.
تهیونگ با یه لبخند گرم گفت:
ـ سلام کوچولو، حالت خوبه؟
نامرا لبخند زد و گفت:
ـ سلام داداش تهیونگ، خوبم، ممنون. شما خوبی؟
ـ آره، ممنون.
تهیونگ وارد خونه شد. عمه و سوهی تا چشمشون بهش افتاد، با لبخند رفتن سمتش و بعد از سلام و احوالپرسی، عمه با یه لحن آروم و مهربون رو به نامرا گفت:
ـ عزیزم، میشه زحمت بکشی برامون چایی بیاری؟
نامرا فقط آروم گفت:
ـ چشم.
این رفتار برای نامرا کاملاً عادی بود. هر وقت تهیونگ میاومد، عمه انگار یه آدم دیگه میشد؛ با مهربونی حرف میزد و لبخند از روی صورتش نمیرفت، فقط برای اینکه تهیونگ هیچوقت نفهمه پشت اون لبخندهای ساختگی، با نامرا چقدر سرد و بدرفتاره.
بعد از اینکه چاییها رو خوردن، تهیونگ لبخندی زد و دستش رو داخل چمدونش برد.
اول یه جعبه کادو درآورد و به سمت عمه گرفت.
ـ اینم برای شما، عمه.
عمه با ذوق کادو رو گرفت و گفت:
ـ وای، مرسی پسرم! چرا زحمت کشیدی عزیزم؟
تهیونگ خندید و گفت:
ـ چه زحمتی؟ این که وظیفمه.
بعد یه کادوی دیگه درآورد و به سوهی داد.
ـ اینم برای تو، سوهی.
سوهی با ذوق کادو رو از دستش گرفت.
ـ وای، خیلی ممنون داداش تهیونگ!
تهیونگ لبخندی زد. بعد دوباره دستش رو داخل چمدونش برد و آخرین کادو رو بیرون آورد. نگاهش روی نامرا نشست و با همون لبخند همیشگیش کادو رو به سمتش گرفت.
ـ اینم برای تو، کوچولو.
نامرا با تعجب چند لحظه به کادو خیره شد، بعد با یه لبخند کوچیک جلو رفت و آروم کادو رو گرفت.
ـ ممنونم... داداش تهیونگ.
چند ساعت بعد، عمه و سوهی خوابیده بودن و تهیونگ هم توی هال، روی تشکش دراز کشیده بود.
نامرا آروم درِ اتاق کوچیکش رو بست. دلش از ذوق تند تند میزد. کادویی که تهیونگ براش آورده بود رو روی تخت گذاشت و با دقت شروع کرد به باز کردنش.
وقتی درِ جعبه رو باز کرد، چشماش از تعجب برق زد.
داخل جعبه یه گردنبند ظریف به شکل یه قو بود.
نامرا با لبخند گردنبند رو برداشت و آروم روی کف دستش گذاشت. هیچوقت کسی براش همچین هدیه قشنگی نخریده بود.
لبخند شیرینی روی لبش نشست و زیر لب گفت:
ـ خیلی قشنگه...
بعد با ذوق گردنبند رو جلوی آینه گرفت، دور گردنش انداخت و چند لحظه با لبخند به تصویر خودش خیره شد. انگار همون گردنبند کوچیک، تونسته بود برای چند دقیقه همه غصههاشو از یادش ببره.
مثل همیشه، سوهی و مادرش توی هال کنار هم شام میخوردن و نامرا توی آشپزخونه غذاش رو خورد؛ چون اونا اصلاً دوست نداشتن نامرا کنار خودشون، سر یه سفره بشینه.
بعد از اینکه شام تموم شد، نامرا شروع کرد به شستن ظرفها. هنوز کارش تموم نشده بود که صدای زنگ در اومد.
دستاشو خشک کرد و رفت در رو باز کنه.
پشت در کسی نبود جز تهیونگ.
تهیونگ با یه لبخند گرم گفت:
ـ سلام کوچولو، حالت خوبه؟
نامرا لبخند زد و گفت:
ـ سلام داداش تهیونگ، خوبم، ممنون. شما خوبی؟
ـ آره، ممنون.
تهیونگ وارد خونه شد. عمه و سوهی تا چشمشون بهش افتاد، با لبخند رفتن سمتش و بعد از سلام و احوالپرسی، عمه با یه لحن آروم و مهربون رو به نامرا گفت:
ـ عزیزم، میشه زحمت بکشی برامون چایی بیاری؟
نامرا فقط آروم گفت:
ـ چشم.
این رفتار برای نامرا کاملاً عادی بود. هر وقت تهیونگ میاومد، عمه انگار یه آدم دیگه میشد؛ با مهربونی حرف میزد و لبخند از روی صورتش نمیرفت، فقط برای اینکه تهیونگ هیچوقت نفهمه پشت اون لبخندهای ساختگی، با نامرا چقدر سرد و بدرفتاره.
بعد از اینکه چاییها رو خوردن، تهیونگ لبخندی زد و دستش رو داخل چمدونش برد.
اول یه جعبه کادو درآورد و به سمت عمه گرفت.
ـ اینم برای شما، عمه.
عمه با ذوق کادو رو گرفت و گفت:
ـ وای، مرسی پسرم! چرا زحمت کشیدی عزیزم؟
تهیونگ خندید و گفت:
ـ چه زحمتی؟ این که وظیفمه.
بعد یه کادوی دیگه درآورد و به سوهی داد.
ـ اینم برای تو، سوهی.
سوهی با ذوق کادو رو از دستش گرفت.
ـ وای، خیلی ممنون داداش تهیونگ!
تهیونگ لبخندی زد. بعد دوباره دستش رو داخل چمدونش برد و آخرین کادو رو بیرون آورد. نگاهش روی نامرا نشست و با همون لبخند همیشگیش کادو رو به سمتش گرفت.
ـ اینم برای تو، کوچولو.
نامرا با تعجب چند لحظه به کادو خیره شد، بعد با یه لبخند کوچیک جلو رفت و آروم کادو رو گرفت.
ـ ممنونم... داداش تهیونگ.
چند ساعت بعد، عمه و سوهی خوابیده بودن و تهیونگ هم توی هال، روی تشکش دراز کشیده بود.
نامرا آروم درِ اتاق کوچیکش رو بست. دلش از ذوق تند تند میزد. کادویی که تهیونگ براش آورده بود رو روی تخت گذاشت و با دقت شروع کرد به باز کردنش.
وقتی درِ جعبه رو باز کرد، چشماش از تعجب برق زد.
داخل جعبه یه گردنبند ظریف به شکل یه قو بود.
نامرا با لبخند گردنبند رو برداشت و آروم روی کف دستش گذاشت. هیچوقت کسی براش همچین هدیه قشنگی نخریده بود.
لبخند شیرینی روی لبش نشست و زیر لب گفت:
ـ خیلی قشنگه...
بعد با ذوق گردنبند رو جلوی آینه گرفت، دور گردنش انداخت و چند لحظه با لبخند به تصویر خودش خیره شد. انگار همون گردنبند کوچیک، تونسته بود برای چند دقیقه همه غصههاشو از یادش ببره.
- ۱۶۵
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط