{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"10"


ویو ات

جلوی یه عمارت بودم....قدمام رو با سرعت بر می داشتم که ازش دور شم....
صدای تفنگ خیلی واضح به گوشم می رسید...دستام همه خونی بود....
تنها کاری که ازم بر می یومد فقط دویدن بود....
قلبم.....می تونستم صداش رو بشنوم...
صدای تفنگ هر لحظه بهم نزدیک تر می شد...برای لحظه ی به عقب نگاهی انداختم....با دیدن این که فردی دنبالمه....بقضی توی گلوم راه بست...نمی دونم چرا....
و در اخر....با صدایی و با سوزشی از حرکت وایسادم....
لباسم که سفید بود حالا رنگ قرمز داشت تمام سفیدی رو از بین می برد...
با زانو هام به زمین فرود
اومدم...چشمام...داشت سیاهی می رفت....کل بدنم رو به زمین سپرده بود....قدم های فردی رو بالای سرم حس کردم...
چهرش تار بود....
تاریک بود....
و همون قدر ترسناک....
اسلحه حالا سمت من بود....
و در اخر.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با صدایی که شنیدم به بدنم شک زیادی وارد شد و چشمام رو باز کردم...
×ات...(داد)
+.....
همش خواب بود....
وای خدایا....
×حالت خوبه ات؟ چرا داشتی گریه می کردی؟
+خواب بد دیدم....
×اشکال نداره....الان جات امنه دیگه خوابی در کار نیست...
بعد از این حرفش اروم منو توی اغوشش جا کرد....
نمی دونم چرا.....
ولی واقعا به این اغوش نیاز داشتم....
اغوشی که توش پر از هم دردی باشه....
با بیرون اومدن از اغوشش تازه متوجه تغییر اطرافم شدم...
+ما..کجاییم؟
×اومدیم مسافر خونه....چون خوابت برده بود دیگه بیدارت نکردم...
+ممنون....
نگاهی به اطراف انداختم جای کوچکی بود...ولی همون چوبی که توش استفاده شده بود خیلی خونه رو قشنگ کرده بود....
همون قدر ساده...
و قشنگ....
×چیزی می خوری برات بیارم..؟
+زیاد گشنم نیست ممنون...
×باشه...من باید برم بیرون توی اتاقت بمون..
+این وقت شب..؟
×...سریع میام تو بخواب...
نامجون رفت...
حالا فقط من بودم...
و همون ترس همیشگی...
همیشه وقتی تنها میشدم یا نامجون کنارم بود حس عجیبی داشتم‌‌‌...
مثل ترس بود...
با تمام کارایی که برام کرده...
واقعا نمی دونم چرا...
اروم تکیمو به دیوار دادم...
اون خوابی که دیدم...
چرا واقعا یکی باید منو بکشه..؟
راستش با این که هیچ واقعیتی نداشت خیلی میترسم...
اون لحظه اگر همه چیز واقعی بود چی...؟
با یه گلوله زندگیمو از دست می دادم...
چیزی که هیچ وقت جبران نمی شد....
و تنها چیزی بود که توانایی جبران شدن رو نداشت....
.
.
.
.
.
ذهنم درست مثل یک اقیانوس بود....
درست همون قدر بزرگ...
ولی هیچ چیز توی خودش نداشت...
جز چند خاطره تار....
و یک چشم تیله ای....
درست به تاریکی شب....
یعنی چشم کی بود..؟
خیلی خاص بودن...
زیبا....
و.‌‌...
منحصر به فرد....
درست مثل یک چیز با ارزش و گرون قیمت...
که فقط...ازش دوتا تیله خاص...برای فرد خاص...درست شده....
و هرگز قرار نبود دوباره به زیبایی اون به وجود بیاد....
.
.
.
.
.
.
حمایت؟💃🏻
لایک کردی؟👀
دیدگاه ها (۲)

زیبا فالوشه گلا💫https://wisgoon.com/989182_3455

بهم بگو نامجون؛چون همه چهرمو مسخره کردن.بهم بگو جین؛چون منو ...

الان که رفتم تیکتاک واقعا نمیدونم تو بازیه یا حذف کردن

یکی از هم‌خدمتی‌های جیمین زیر ویدیویی که جیمین کلاهش رو به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط