{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"12"



ویو کوک
(یازده ساعت پیش)

شن های ساحل زیر دستام سرد بودن....
باد سرد روی گونه هام میشست...
هوا سرد بود توی شب....
نمی دونم چرا اومدم ساحل...ولی بهش نیاز داشتم...
اخرین باری که ات رو توی ساحل دیده بودم...
فقط یه دختر بود که به دریا خیره شده بود...
داشت گریه می کرد...
خسته بود...
سر پناه نداشت...
خستگی وجودش رو گرفته بود...
.
.
.
.
.
.
توی این چند روز...
همه نگرانم بودن...
همه نگران هستن...
ولی...
من فقط نگران اتم...
می خوام وقتی دیدمش احساسم...حس پشومونیم رو...همه چیز رو بهش بگم....
حتی تجسم کردن اون لحظه هم...باعث میشه بقضم بیشتر بشه و اشکی از گوشه چشمم سرازیر بشه....
خواستن ات...درست مثل چیزی غیر دست نیافتنی شده برام...
الان حالش بهتره؟...
پیش کیه..؟
خاطراتش چی شدن..؟...خاطراتمون....، چی شدن؟...
---------------
با لرزش چیزی روی پاهام تمام افکار هام از این رفتن...
جیمین زنگ می زد....
حس دو دلی از پاسخش داشتم....
ولی...
خستگی....
خستگی زیادی وجودم رو گرفته بود....
گوشی رو سایلنت کردم و کنارم روی شن ها گذاشتم...
چشام رو به ارومی بستم...
و برای لحظه ای ات رو کنارم تجسم کردم...
لبخندش....
نگاهش....
چشاش....
اگر اینجا بود....
الان داشت درباره ی چی حرف می زد...؟
با یاد شوخ طبعیش لبخندی زدم...
ولی...
همون لبخند...
تبدیل شد به گریه...
و بقض...
و قطرات اشک روی گونم می شست....
شاید...
واقعا برای ات ادم کاملی نبودم...
ولی...
این بار...
نجاتش می دم...
از این دنیا...
از ادما....
از احساسات....
و از هر کس...
یا چیز دیگری...
فقط....
برای اینکه زندگی خوبی براش رقم بخوره...
بدون ترس...
و بدون نگرانی...
و کابوس هایی که می بینه.....
دستی به چشمام کشیدم و تمامی قطره های اشک رو پاک کردم....
چندمین فقط نگاهی به دریا و انواج کردم....
سرم رو به جهت های مخالف تکون دادم‌‌ که نگاهی به اطراف بندازم...
ولی...
برای لحظه ای فقط به فردی نگاه کردم که چند قدم از فاصله داشت....
تمام فضای اطراف برام ستوکور شد...
و فقط اون....
خاطرات....
گذشته‌...
حال....
برام قابل دید بود....
بلند شدم....
درست مثل کسی بودم که مست تلو تلو می خوره....
چشمام می لرزید....
می سوخت....
خشک بود....
چند قدم به جلو حرکت کردم....
دستم رو مشت کردم....
و با تمام خشمی که داشتم....
و با تمام حس انتقام....
روی گونش فرود اوردم، که باعث شد...با پاهاش روی شن ها فرود بیاد....
-ات کجاست؟(با داد و عصبی)
سرش رو بالا اورد و همون جوری که از روی شن ها بلند می شد بهم گفت....
×جایی که باید باشه....توی اغوش من...(خونسرد)
با حرفی که زد...
برای لحظه از خشکم زد...
با قدمام بهش نزدیک شدم و از یقش گرفتم...و چندتا مشت پشت سر هم به صورتش زدم....
یدونه مشت...
دو تا....
سه تا....
چهار تا....
همینجوری ادامه داشت...
به خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم...
صورتش پر از زخم و خون بود...
با سرفه از ته گلوش گفت....
×خیلی خوشحاله....از زمانی که تو رو یادش رفته.... ادمی جدید شده....ادمی که شاید همیشه می خواست باشه....(جدی و با پوسخند)
نه....
نه، نه، نه، نه،نه....
نفس بکش جئون...
حقیقت نداره...
.
.
.
ادامش توی کامنت ها هستش لطفا کامنت نزارید تا گم نشه ممنون زیبا ها💗
ببخشید بدون اهنگ اپ کردم چون اپ نمی شد با اهنگ💫
دیدگاه ها (۴)

بانو فیک نویس فالوشه؟🥺💘 https://wisgoon.com/lavender_10

سلام خانومی مایلید هم شات کنیم؟🧚🏻‍♀امار مهم نیست. تا ۲۴ ساعت...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"11"ویو اتصبح بود....افتاب درست م...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part:"10"ویو اتجلوی یه عمارت بودم.....

فصل سوم برادر ناتنی part 3ات: چیزی نمیشه دوباره برگشتم سرجام...

مردی در ساحل...[پارت پنجم]روز بعد...از صبح، آسمان ابری بود.ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط