رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 71} 🌔
- اخ دستم ...
توروخدا دیگه وسیله نخر ....
دستم جا نداره...
× باشه ( ناراحت)
× به سمت ماشین رفتیم کوک صندق عقب ماشین رو زد و وسایل رو داخل ماشین گذاشت...
خواستم برم سوار ماشین که دستی دور کمرم حلقه شد...
برگشتم که با کوک مواجه شدم....
- دختر بابایی قهری باهام...
× ولم کن ( سرد)
- نه دیگه نشد... یا آشتی میکنی یا ولت نمی کنم...
× من آشتی ن... م ... ک... ن...م.. ( تکه تکه با صدای بلند میگه)
- پرنسس چیکار کنم آشتی کنی....
× خواستم جواب سوالش رو ندم که با دیدن دکه بستنی آب دهنمو صدا دار قورت دادم ...
× کوک نگاهی بهم انداخت و گویا فهمید بود که چی میخوام...
ازم جدا شد ... که توی ماشین نشستم...
خوشحال از اینکه میخواد برام بستنی بخره ولی وقتی نگاش میکردم از سمت دیگه ای رفت ..
نا امید روی صندلی ماشین نشستم و ناراحت سرمو پایین انداختم که با صدای زربع ای به شیشه ماشین نگاهمو به شیشه دادم....
× با دیدن بستنی های داخل دست کوک ذوق کردم.. کوک سوار ماشین شد و بستنی رو به سمتم گرفت.....
- اگه قراره برای یک بستنی اینجوری ذوق کنی هر روز برات بستنی میگیرم...
× بستنی مو بده ( دستشو دراز میکنه)
- نچ ... اول جایزه بعد بستنی...
× جا.. جایزه...
- آهوم...
× خوب جایزه چی میخوای...
- این ( اشاره به لباش)
× خوب این لباته... چیکار ک...
× با قرار گرفتن لبش روی لبم حرفم نصفه شد... با چشمای باز و با تعجب به صورتش نگاه میکردم...اما اون چشماش رو بسته بود و با لذت کارشو. انجام میداد
× با کم آوردن نفسم به بازنوش زدم که ازم جدا شد...
× بستنی مو بده...
- بیا بچه...
× بستنی مو گرفتم و شروع کردم به خوردن...
- ات ...
× هوم( در حال بستنی خوردن)
- همیشه حواسم بهت هست قول میدم
ویو حال:
× اما....
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
تا چند ساعت دیگه پارت بعد آپلود میشه😍🥹
- اخ دستم ...
توروخدا دیگه وسیله نخر ....
دستم جا نداره...
× باشه ( ناراحت)
× به سمت ماشین رفتیم کوک صندق عقب ماشین رو زد و وسایل رو داخل ماشین گذاشت...
خواستم برم سوار ماشین که دستی دور کمرم حلقه شد...
برگشتم که با کوک مواجه شدم....
- دختر بابایی قهری باهام...
× ولم کن ( سرد)
- نه دیگه نشد... یا آشتی میکنی یا ولت نمی کنم...
× من آشتی ن... م ... ک... ن...م.. ( تکه تکه با صدای بلند میگه)
- پرنسس چیکار کنم آشتی کنی....
× خواستم جواب سوالش رو ندم که با دیدن دکه بستنی آب دهنمو صدا دار قورت دادم ...
× کوک نگاهی بهم انداخت و گویا فهمید بود که چی میخوام...
ازم جدا شد ... که توی ماشین نشستم...
خوشحال از اینکه میخواد برام بستنی بخره ولی وقتی نگاش میکردم از سمت دیگه ای رفت ..
نا امید روی صندلی ماشین نشستم و ناراحت سرمو پایین انداختم که با صدای زربع ای به شیشه ماشین نگاهمو به شیشه دادم....
× با دیدن بستنی های داخل دست کوک ذوق کردم.. کوک سوار ماشین شد و بستنی رو به سمتم گرفت.....
- اگه قراره برای یک بستنی اینجوری ذوق کنی هر روز برات بستنی میگیرم...
× بستنی مو بده ( دستشو دراز میکنه)
- نچ ... اول جایزه بعد بستنی...
× جا.. جایزه...
- آهوم...
× خوب جایزه چی میخوای...
- این ( اشاره به لباش)
× خوب این لباته... چیکار ک...
× با قرار گرفتن لبش روی لبم حرفم نصفه شد... با چشمای باز و با تعجب به صورتش نگاه میکردم...اما اون چشماش رو بسته بود و با لذت کارشو. انجام میداد
× با کم آوردن نفسم به بازنوش زدم که ازم جدا شد...
× بستنی مو بده...
- بیا بچه...
× بستنی مو گرفتم و شروع کردم به خوردن...
- ات ...
× هوم( در حال بستنی خوردن)
- همیشه حواسم بهت هست قول میدم
ویو حال:
× اما....
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
تا چند ساعت دیگه پارت بعد آپلود میشه😍🥹
- ۳۳.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط