رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 70} 🌔
× نگاهشو دنبال کردم که داشت به بیرون نگاه میکرد...
با ذوق به سمتم برگشت ... ولی وقتی چشم تو چشم شدیم ذوقش رو گرفت و حالت صورتش رو به سردی در آورد...
& ات...
× جانم...
& من ماشین دایم رو دیدم...
× چی...
× سریع لنا رو کنار زدم و به بیرون نگاه کردم که چیزی نبود... حتا یک ماشینم این اطراف نبود..
× دوباره سر جام نشستم که لنا زد به شونم...
& ات دایم ( خوشحال و با دست به شیشه پشت ماشین اشاره میکنه)
× دوباره برگشتم ... ولی .. ولی بازم نبود ...
عصبی شدم... خیلی عصبی شدم ... اخم هام در هم جمع شد...
اینکه داشت یک بچه بازیم میداد و اینکه اون هیچ وقت قرار نبود بیاد دنبالمون ...
× با اعصابنیت صورتم رو به سمت لنا چرخوندم و با دستم دستای ضریف و کوچولوش رو گرفتم و پرتش کردم کف ماشین...
× بشین سرجات و خفه شو...
× نگاهم رو به پایین دادم و با دستم شقیقم رو گرفتم و فشاری بهش دادم ...
با صدای گریه فردی که گویا لنا بود ... سرمو بالا آوردم...
وایسا من .. من الان چیکار کردم.. عزیز ترین کسم رو زدم....
دستمو به سمت صورت لنا بردم که دستم پرت شد به سمت دیگه...
& دست کثیفت رو به من نزن...
× اون... اشکام شروع به ریختن کرد...
خدایا من چه گناهی کردم ... از یک طرف دیگه. لنا دوستم نداره از طرف دیگه هم هیچ وقت کوک قرار نیست بیاد دنبالم و از همه مهم تر میخوام با یک روانی ازدواج کنم...
گریه میکردم ولی بی صدا... با سکوتی که هیچکس متوجه کارم نمیشد...
متوجه اشکام ...
متوجه قلبم که از درد سیاه و مچاله شده...
کوک کجایی پس...
اکه برای منم نمیای برای کمک از لنا بیا.. من بدرک...
با صدای بادیگارد اشکامو سریع پاک کردم و سرمو از روی صندلی برداشتم ...
ناشناس: پیاده شو..
× از ماشین پیاده شدم که بادیگارد دست لنا رو گرفت...
× خواستم خودم دستش رو بگیرم اما به یاد چند دقیقه پیش ازش فاصله گرفتم....
× وارد مزون لباس عروسی شدیم ...
بغض بدی داشتم... منی که هیچ وقت کسی نمی تونست به این سادگی اشکم رو در بیاره ... با این اتفاقات هر لحظه و هر جا بغضم میگیره... کاش یک جایی بود که فقدر داد میزدم و درخواست کمک میکردم... جایی که دور از آدما باشه...
ناشناس: هوی ( داد)
× ها.. ببخشید
ناشناس: دو ساعته دارم صدات میکنم...
× حواسم نبود...
ناشناس: من میشینم... هر کدوم رو خواستی وردار... سریع باش تایم ندارم...
× لباس عروس ... خنده داره...
به سمت لباس ها رفتم ...
هیچ علاقه ای به انتخاب نداشتم ولی مجبور بودم...
چند دقیقه بعد:
× لباس عروس و داماد رو گرفتیم و به از مغازه خارج شدیم...
× لنا از اول تا آخر داشت با تنفر نگام میکرد...
× نگاهمو به دکه بستنی دادم .. همون جایی که با کوک اومده بودیم... چقدر دلم برات تنگ شده...
برگشتم سمت اون فرد که با تعجب نگاهم کرد...
× میشه... میشه بستنی بگ...
ناشناس ؛ نه گمشو ... تو ماشین( داد)
× با حرفش فقدر دست لنا رو گرفتم و بردمش داخل ماشین...
.
لعنت بهت ات ... که احساسات رو به خاطر یک بستنی فروختی..
درست چنین روزی بود که با کوک بستنی گرفتم و ...
فلش بک به چند ماه پیش:
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
× نگاهشو دنبال کردم که داشت به بیرون نگاه میکرد...
با ذوق به سمتم برگشت ... ولی وقتی چشم تو چشم شدیم ذوقش رو گرفت و حالت صورتش رو به سردی در آورد...
& ات...
× جانم...
& من ماشین دایم رو دیدم...
× چی...
× سریع لنا رو کنار زدم و به بیرون نگاه کردم که چیزی نبود... حتا یک ماشینم این اطراف نبود..
× دوباره سر جام نشستم که لنا زد به شونم...
& ات دایم ( خوشحال و با دست به شیشه پشت ماشین اشاره میکنه)
× دوباره برگشتم ... ولی .. ولی بازم نبود ...
عصبی شدم... خیلی عصبی شدم ... اخم هام در هم جمع شد...
اینکه داشت یک بچه بازیم میداد و اینکه اون هیچ وقت قرار نبود بیاد دنبالمون ...
× با اعصابنیت صورتم رو به سمت لنا چرخوندم و با دستم دستای ضریف و کوچولوش رو گرفتم و پرتش کردم کف ماشین...
× بشین سرجات و خفه شو...
× نگاهم رو به پایین دادم و با دستم شقیقم رو گرفتم و فشاری بهش دادم ...
با صدای گریه فردی که گویا لنا بود ... سرمو بالا آوردم...
وایسا من .. من الان چیکار کردم.. عزیز ترین کسم رو زدم....
دستمو به سمت صورت لنا بردم که دستم پرت شد به سمت دیگه...
& دست کثیفت رو به من نزن...
× اون... اشکام شروع به ریختن کرد...
خدایا من چه گناهی کردم ... از یک طرف دیگه. لنا دوستم نداره از طرف دیگه هم هیچ وقت کوک قرار نیست بیاد دنبالم و از همه مهم تر میخوام با یک روانی ازدواج کنم...
گریه میکردم ولی بی صدا... با سکوتی که هیچکس متوجه کارم نمیشد...
متوجه اشکام ...
متوجه قلبم که از درد سیاه و مچاله شده...
کوک کجایی پس...
اکه برای منم نمیای برای کمک از لنا بیا.. من بدرک...
با صدای بادیگارد اشکامو سریع پاک کردم و سرمو از روی صندلی برداشتم ...
ناشناس: پیاده شو..
× از ماشین پیاده شدم که بادیگارد دست لنا رو گرفت...
× خواستم خودم دستش رو بگیرم اما به یاد چند دقیقه پیش ازش فاصله گرفتم....
× وارد مزون لباس عروسی شدیم ...
بغض بدی داشتم... منی که هیچ وقت کسی نمی تونست به این سادگی اشکم رو در بیاره ... با این اتفاقات هر لحظه و هر جا بغضم میگیره... کاش یک جایی بود که فقدر داد میزدم و درخواست کمک میکردم... جایی که دور از آدما باشه...
ناشناس: هوی ( داد)
× ها.. ببخشید
ناشناس: دو ساعته دارم صدات میکنم...
× حواسم نبود...
ناشناس: من میشینم... هر کدوم رو خواستی وردار... سریع باش تایم ندارم...
× لباس عروس ... خنده داره...
به سمت لباس ها رفتم ...
هیچ علاقه ای به انتخاب نداشتم ولی مجبور بودم...
چند دقیقه بعد:
× لباس عروس و داماد رو گرفتیم و به از مغازه خارج شدیم...
× لنا از اول تا آخر داشت با تنفر نگام میکرد...
× نگاهمو به دکه بستنی دادم .. همون جایی که با کوک اومده بودیم... چقدر دلم برات تنگ شده...
برگشتم سمت اون فرد که با تعجب نگاهم کرد...
× میشه... میشه بستنی بگ...
ناشناس ؛ نه گمشو ... تو ماشین( داد)
× با حرفش فقدر دست لنا رو گرفتم و بردمش داخل ماشین...
.
لعنت بهت ات ... که احساسات رو به خاطر یک بستنی فروختی..
درست چنین روزی بود که با کوک بستنی گرفتم و ...
فلش بک به چند ماه پیش:
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۳۹.۶k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط