part
part. 1
Trust
شاهزاده ای که بخاطر دردسر ساز بودنش توسط پدرش به یه قصر دور افتاده و قدیمی فرستاده میشه تا تنبیه شه ...
اما کی گفته که وقتی رفت اونجا قراره کاملا در عذاب باشه ؟؟
هر روز با خدمتکاراش جشن میگرفت و به همشون اعتماد داشت اما یه روز ..
میبینه ... با چشماش دید که خدمتکار مورد علاقش و کسیکه به عنوان دوست خودش دوسش داشت به خدمتکار قصر پدرش درمورد شاهزاده دردسر ساز میگه و هر کاری که میکنه و براش بازگو میکنه
قلبش شکست ، شاهزاده ای بود که بخاطر جایگاهش دوستی نداشت و همه فقط برای جایگاهش دوسش داشتن
اول برادر بزرگش که همیشه پشتش بود برای رسیدن به تاج و تخت ولش کرد و الان ... بهترین دوستش
به قدری عصبانی بود که همه اون خدمتکار های پست رو تا حد مرگ کتک زد
پسر فریاد زد و گفت : هیونجین من دوستتم برای چی باهام اینجوری رفتار میکنی
هیونجین با گریه فریاد زد : تو دوست من نیستی ، من برای اولین بار اعتماد کردم ولی تو ازم سواستفاده کردی تا به قدرت و ثروت برسی
...
و بعد از داد و فریاد های زیاد بلاخره همه ی اون خدمتکار هایی که هیونجین به سادگی دوسشون داشت زیر دست و پا و گریه های هیونجین مردند
شاهزاده رفت و انقدر بالای سر جنازه ها گریه کرد که روح مهربونش مرد
حالا خدمتکار جدید میخواست اما ایندفعه قرار نبود پدرش اونارو براش انتخاب کنه پس تنهایی و بدون هیچ مانعی از قصر رفت و داشت برای اولین بار تو زندگیش ازادیو با تمام وجودش حس میکرد که یهو .........
پارت 2 : @stay-1392
Trust
شاهزاده ای که بخاطر دردسر ساز بودنش توسط پدرش به یه قصر دور افتاده و قدیمی فرستاده میشه تا تنبیه شه ...
اما کی گفته که وقتی رفت اونجا قراره کاملا در عذاب باشه ؟؟
هر روز با خدمتکاراش جشن میگرفت و به همشون اعتماد داشت اما یه روز ..
میبینه ... با چشماش دید که خدمتکار مورد علاقش و کسیکه به عنوان دوست خودش دوسش داشت به خدمتکار قصر پدرش درمورد شاهزاده دردسر ساز میگه و هر کاری که میکنه و براش بازگو میکنه
قلبش شکست ، شاهزاده ای بود که بخاطر جایگاهش دوستی نداشت و همه فقط برای جایگاهش دوسش داشتن
اول برادر بزرگش که همیشه پشتش بود برای رسیدن به تاج و تخت ولش کرد و الان ... بهترین دوستش
به قدری عصبانی بود که همه اون خدمتکار های پست رو تا حد مرگ کتک زد
پسر فریاد زد و گفت : هیونجین من دوستتم برای چی باهام اینجوری رفتار میکنی
هیونجین با گریه فریاد زد : تو دوست من نیستی ، من برای اولین بار اعتماد کردم ولی تو ازم سواستفاده کردی تا به قدرت و ثروت برسی
...
و بعد از داد و فریاد های زیاد بلاخره همه ی اون خدمتکار هایی که هیونجین به سادگی دوسشون داشت زیر دست و پا و گریه های هیونجین مردند
شاهزاده رفت و انقدر بالای سر جنازه ها گریه کرد که روح مهربونش مرد
حالا خدمتکار جدید میخواست اما ایندفعه قرار نبود پدرش اونارو براش انتخاب کنه پس تنهایی و بدون هیچ مانعی از قصر رفت و داشت برای اولین بار تو زندگیش ازادیو با تمام وجودش حس میکرد که یهو .........
پارت 2 : @stay-1392
- ۷۴۵
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط