{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

DARK WORLD part

🌖DARK WORLD{ part 76} 🌔

همه خوشحال بودند و می‌رقصیدن ... ولی من سکوت کرده بودم و با بغض به اطرافم نگاه میکردم...

هیچ حسی توی صورتم نمیشد پیدا کرد...

با برخورد دستی دور کمرم ....

تنم لرزید... ولی میدونستم دستی که دور کمرم حلقه شد برای کیه...

پس سکوت کردم و از روی صندلی بلند شدم این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم که ازش فاصله بگیرم..

نگاهم به سمت لنا رفت که روی صندلی نشسته بود و عروسکشو محکم بغل کرده بود ....

دو تا زن به سمتش رفتن ... دستشو گرفتن... و یکیشون لنا رو بغل کرد و خارج شد از مجلس....

با تعجب داشتم نگاشون میکردم... خواستم از پله بالا برم ولی با پایین کشیده شدن ماسک اون زن ... سر جام ایستادم..

× آهیون.... ( تعجب)

ناشناس: اتفاقی افتاده...

× متوجه اتفاقی که افتاده بود شدم...

برای جمع کردن کاری که پیش اومده به سمت اون مرد برگشتم...

× چی ..‌نه اتفاقی نیفتاده ( خنده فیک)

ناشناس: مطمئن ( مشکوک)

× البته ( لبخند فیک)



با صدایی که داخل بلندگو پخش شد آهنگ قطع شد همه سکوت کردن و سر جای خودشون نشستن...

™ خوب شروع میکنم به خوندن مراسم عروسی این دو جون.....

آقا داماد با من تکرار کن...

ناشناس: البته ( پوزخند)

× هرچه عاقد می‌گفت اون تکرار کرد...

رسید به من همون اتفاقی که دوست نداشتم پیش بیاد...

™ ممنون... عروس خانم نوبت شماست...

™ سوگند یاد میکنم..

× سو... سوگند یا... یاد میکنم...


× خطبه رو خوندم اما حرف عاقد همون چیزی بود که هیچ وقت دوست نداشتم بشنومم...

™ شما رو زن و شوهر مینامم همو ببوسید...

ناشناس ؛ میخوای صورت منو ببینی ...

× ماسکشو پایین زد با دیدن اون فرد سرجام خشکم زد... بغض لعنتیم سراغم اومد ... البته اگه بگم اشکام نریخت دروغ گفتم...

جیو : شناختی... جیوم همون کسی که باهام...

× د... داخل پرورشگاه بودیم...
همون عوضی...

جیو : بیبی تند نرو..


× تو بهم خیانت کردی ازت متنفرم...

جیو : اما الان برای منی...

× توری که روی صورتم بود رو کنار زد و لبشو نزدیک لبام کرد... اشکام شروع به ریختن کرد...

-بوممم...

× با صدای شلیک گلوله همه ساکت شدن... با ترس سرمو چرخوندم که متوجه شخصی که خیلی وقته منتظرش بودم شدم...
(همه شروع کردن به فرار کردن و داد زدن)

× کوک ( داد)

جیو: توی اشغال اینجا چیکار می‌کنی...( داد+

- تند نرو..‌تند نرو...

جیو: ات مال من شده... تو حق نداری بهش نزدیک بشی...

- هیچکس حق نداره به دختر من حس مالکیت بده...

× به سمت جیو برگشتم... تفنگی از جیبش در آورد...

× نه نه ... چه اتفاقی
داره میوفته...

جیو: همین حالا برو... تا دختر کوچولو تو نکشتم..( تفنگ رو به سمت ات میگیره)

- بزن...

× چی ( تعجب و ترس)

- گفتم بزن...

جیو: هرچی تو بخوای... ( پوزخند)

× جیو دستشو روی ماشه گذاشت با تعجب و گریه های پی در پیم به کوک نگاه میکردم...

× ریلکس نگام میکرد...

با صدای شلیک گلوله ... از ترس بدنم شروع به لرزیدن کرد..

سرمو چرخوندم و دستمو روی قلبم گذاشتم... خونی نبود... و تنها اتفاقی که افتاده بود... تفنگ جیو روی زمین انداخته شده بود...

× نمی دونستم داره چه اتفاقی میوفته...

جیو سرشو بالا آورد که منم همین کارو کردم...

× با دیدن انبوه ای از تک تیرانداز هایی که بالای پله ها ایستاده بودن دست و پاهام شل شد... روی زمین فرود اومدم...

- کیم جیو بهت فرصت میدم که فرار کنی ..

تا سه می‌شمارم..

× نگاهم به جیو بود که با سرعت از پله ها پایین رفت. و همین که به آخرین پله رسید... کلی آدم با تفنگ های مختلف جلوش ایستادن ‌..


- چرا فکر کردی ولت میکنم...

جیو: تو کی هستی...

- مامو مخفی... بزار بهتر بگم... رییس جعون جونکوک رییس تمام پلیس ها ...

× کو...

- ببریدش...

- اعدامت نمی کنم ولی آنقدر شکنجت میکنم تا خودم به گشتن خودت فکر کنی‌‌‌...

پلیس: ارباب دستوری ندارید...

- نه ممنونم ازتون.. میتونید برید...

× چه اتفاقی افتاد... اون یعنی مافیا نبود... اون تمام این مدت پلیس بوده... اونم از نوع مامور مخفی...

× اطراف سیاه شد بود .. و با سر روی زمین فرود اومدم...تنها چیزی که شنیدیم صدای داد کوک بود...


ادامه دارد...🌔
دیدگاه ها (۲۵)

🌖DARK WORLD{ part 77} 🌔با صدای دستگاه های که بوق بوق میکردن ...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط