رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 75} 🌔
نگاهی به خدمتکار کردم ...
لباسی دخترونه مجلسی دستش بود...
خوب میدونستم که لنا بجز من نمیزاشت کسی لباسش رو عوض کنه...
خدمتکار: ببخشید خانم... این بچه نمیزارع لباس تنش کنم...
× خودم انجام میدم...
خدمتکار: آخه....
× بدش من...
لباسو از خدمتکار گرفتم و دست لنا رو گرفتم و به سمت اتاق خودم بردمش...
× لباسو روی تخت گذاشتم و برگشتم به سمت لنا...
متوجه گونه های خیسش شدم... داشت گریه میکرد؟
× به سمتش رفتم و انگشتمو زیر چونش گذاشتم ... سرشو بالا آورد که متوجه چشم های خیسش شدم...
× لنا چه اتفاقی افت.....
& ات پس دایی کوک کجاست... چرا نیومد نجاتمون بده ها...
× با حرفی که زدم خودمم بغض کردم ولی به روی خودم نیوردم...
× زودی میاد قول میدم...
× لنا رو توی بغلم کشیدم...
آروم شده بود...
ولی من چی ...منی که هر لحظه میخواد بغضم بترکه و بزنم زیر گریه چی...
کاش به لنا قول نمی دادم...
شاید هیچ وقت کوک برای نجات ما نیاد...
× لنا رو از بغلم بیرون آوردم و روی تخت نشوندمش...
× آروم باش عزیزم...
همه چیز زودی تموم میشه..
مطمئنم کوک میاد نجاتمون میده... ما از اینجا میریم...
میریم پیش دایی کوک... دایی جیمین... تهیونگ .. کالیرا... مامان بزرگت... و خوب حتا
& اهیون ( خنده)
× آفرین ( خنده)
× حالا بیا لباستو عوض کنم ... باید برای مجلس آماده بشم..
& ات تو خوشح....
× من اصلا خوشحال نیستم ... اصلا ولی باید نقش بازی کنیم باشه...
& باشه ( ذوق )
× لباس لنا رو تنش کردم...
موهاشو شونه زدم و باز گذاشتم...
پاپیمونی به موهاش زدم
که میکاپ ارتیست وارد اتاق شدن...
میدونستم این تایم برای آریش من میآیند ... پس چیزی نگفتم که شروع کردن به آماده کردن من...
امروز بدترین روز زندگی منه... ولی چه فایده...
چیکار میخوام بکنم هیچ ایده ای ندارم ... مثل یک آدم زندانی دستام و پاهام بستس... و نمیتونم هیچ کاری کنم... همه کار ها رو اون فرد انجام میده... و من سکوت میکنم... فقدر بخاطر لنا...
ویو ساعت ۷:
میکاپ ارتیست: خانم تموم شد... مثل ماه شدید..
× نگاهی به خودم داخل اینه انداختم...
هیچ حسی نسبت به خودم نداشتم... پس به سمت لنا رفتم که متوجه خواب بودنش روی تخت شدم...
آروم آروم تکونش دادم و از روی تخت بلندش کردم...
& ات خیلی زیبا شدی...
× توهم زیبا شدی عزیزم...
× با باز شدن در سرمو چرخوندم که لنا به لباسم چسبید...
ناشناس: خیلی زیبا شدی... بریم...
× دست لنا رو گرفتم و هر جایی اون میرفت منم پشت سرش میرفتم...
× به دری رسیدیم... اولین بار بود اینو میدیدم...
دکمه ای رو زد که ماشینی از زیر زمین بیرون اومد...
ناشناس: بشین...
× لنا رو بغل کردم و اول خودم نشستم و بعد لنا رو روی پام گذاشتم...
ناشناس: دیدی آخرش برای خودم شدی...
- هه کور خوندی ... اون هیچ وقت برای تو نیست...
ویو نویسند:
درسته کوک بود... کسی که تا الان نظارت گر تمام اتفاقات بود...
پسرک داخل ماشین نشسته بود و از راه دور و با دقت به معشوقش و دختر کوچولویی که داخل بغل معشوقش بود نگاهی انداخت....
با حرکت ماشین اون فرد... پسرک دستشو دور فرمون ماشین چرخوند و با چراغ های خاموش ماشینش شروع به حرکت کرد...
نقشه داشت ... نقشه ای که خیلی وقته براش زحمت کشیده بود...
اون میدونست میخواد چیکار کنه و بدترین انتقام رو کی میخواد بگیره...
- دارم میام بابایی...
ویو ات
× تو کی هستی... چرا هیچ وقت خودتو بهم نشون ندادی...
ناشناس: به زودی میفهمی( پوزخند)
× ماشین رو روشن کرد و از عمارت خارج شد...
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد...
× هیچ حسی نسبت به اطرافم نداشتم...
ویو ۲۹ دقیقه بعد؛
× به مجلس رسیدیم... همه بیرون بودن و با دیدن ماشین شروع به دست زدن کردن ...
× اون فرد از ماشین خارج شد و در طرف منو باز کرد...
لنا رو از روی پام بلند کردم و همینطور که دست اون مرد به سمتم دراز بود بدون توجه بهش از ماشین پیاده شدم ...
اون فرد دستشو جمع کرد... و با یک دستش اشاره کرد که دستمو دور بازنوش گره کنم...
نمیخواستم این کارو انجام بدم
ولی مجبور بودم...
ویو داخل مجلس عروسی:
ادامه دارد..🌔
نگاهی به خدمتکار کردم ...
لباسی دخترونه مجلسی دستش بود...
خوب میدونستم که لنا بجز من نمیزاشت کسی لباسش رو عوض کنه...
خدمتکار: ببخشید خانم... این بچه نمیزارع لباس تنش کنم...
× خودم انجام میدم...
خدمتکار: آخه....
× بدش من...
لباسو از خدمتکار گرفتم و دست لنا رو گرفتم و به سمت اتاق خودم بردمش...
× لباسو روی تخت گذاشتم و برگشتم به سمت لنا...
متوجه گونه های خیسش شدم... داشت گریه میکرد؟
× به سمتش رفتم و انگشتمو زیر چونش گذاشتم ... سرشو بالا آورد که متوجه چشم های خیسش شدم...
× لنا چه اتفاقی افت.....
& ات پس دایی کوک کجاست... چرا نیومد نجاتمون بده ها...
× با حرفی که زدم خودمم بغض کردم ولی به روی خودم نیوردم...
× زودی میاد قول میدم...
× لنا رو توی بغلم کشیدم...
آروم شده بود...
ولی من چی ...منی که هر لحظه میخواد بغضم بترکه و بزنم زیر گریه چی...
کاش به لنا قول نمی دادم...
شاید هیچ وقت کوک برای نجات ما نیاد...
× لنا رو از بغلم بیرون آوردم و روی تخت نشوندمش...
× آروم باش عزیزم...
همه چیز زودی تموم میشه..
مطمئنم کوک میاد نجاتمون میده... ما از اینجا میریم...
میریم پیش دایی کوک... دایی جیمین... تهیونگ .. کالیرا... مامان بزرگت... و خوب حتا
& اهیون ( خنده)
× آفرین ( خنده)
× حالا بیا لباستو عوض کنم ... باید برای مجلس آماده بشم..
& ات تو خوشح....
× من اصلا خوشحال نیستم ... اصلا ولی باید نقش بازی کنیم باشه...
& باشه ( ذوق )
× لباس لنا رو تنش کردم...
موهاشو شونه زدم و باز گذاشتم...
پاپیمونی به موهاش زدم
که میکاپ ارتیست وارد اتاق شدن...
میدونستم این تایم برای آریش من میآیند ... پس چیزی نگفتم که شروع کردن به آماده کردن من...
امروز بدترین روز زندگی منه... ولی چه فایده...
چیکار میخوام بکنم هیچ ایده ای ندارم ... مثل یک آدم زندانی دستام و پاهام بستس... و نمیتونم هیچ کاری کنم... همه کار ها رو اون فرد انجام میده... و من سکوت میکنم... فقدر بخاطر لنا...
ویو ساعت ۷:
میکاپ ارتیست: خانم تموم شد... مثل ماه شدید..
× نگاهی به خودم داخل اینه انداختم...
هیچ حسی نسبت به خودم نداشتم... پس به سمت لنا رفتم که متوجه خواب بودنش روی تخت شدم...
آروم آروم تکونش دادم و از روی تخت بلندش کردم...
& ات خیلی زیبا شدی...
× توهم زیبا شدی عزیزم...
× با باز شدن در سرمو چرخوندم که لنا به لباسم چسبید...
ناشناس: خیلی زیبا شدی... بریم...
× دست لنا رو گرفتم و هر جایی اون میرفت منم پشت سرش میرفتم...
× به دری رسیدیم... اولین بار بود اینو میدیدم...
دکمه ای رو زد که ماشینی از زیر زمین بیرون اومد...
ناشناس: بشین...
× لنا رو بغل کردم و اول خودم نشستم و بعد لنا رو روی پام گذاشتم...
ناشناس: دیدی آخرش برای خودم شدی...
- هه کور خوندی ... اون هیچ وقت برای تو نیست...
ویو نویسند:
درسته کوک بود... کسی که تا الان نظارت گر تمام اتفاقات بود...
پسرک داخل ماشین نشسته بود و از راه دور و با دقت به معشوقش و دختر کوچولویی که داخل بغل معشوقش بود نگاهی انداخت....
با حرکت ماشین اون فرد... پسرک دستشو دور فرمون ماشین چرخوند و با چراغ های خاموش ماشینش شروع به حرکت کرد...
نقشه داشت ... نقشه ای که خیلی وقته براش زحمت کشیده بود...
اون میدونست میخواد چیکار کنه و بدترین انتقام رو کی میخواد بگیره...
- دارم میام بابایی...
ویو ات
× تو کی هستی... چرا هیچ وقت خودتو بهم نشون ندادی...
ناشناس: به زودی میفهمی( پوزخند)
× ماشین رو روشن کرد و از عمارت خارج شد...
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد...
× هیچ حسی نسبت به اطرافم نداشتم...
ویو ۲۹ دقیقه بعد؛
× به مجلس رسیدیم... همه بیرون بودن و با دیدن ماشین شروع به دست زدن کردن ...
× اون فرد از ماشین خارج شد و در طرف منو باز کرد...
لنا رو از روی پام بلند کردم و همینطور که دست اون مرد به سمتم دراز بود بدون توجه بهش از ماشین پیاده شدم ...
اون فرد دستشو جمع کرد... و با یک دستش اشاره کرد که دستمو دور بازنوش گره کنم...
نمیخواستم این کارو انجام بدم
ولی مجبور بودم...
ویو داخل مجلس عروسی:
ادامه دارد..🌔
- ۳۲.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط