~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"4"
ویو نویسنده
کوک پله هارو یکی دوتا پشت سر می گذاشت تا بلخره به چیزی که می خواست برسه...
-جیمین؟؟
&....
-ادرس رو بهم بده...
&(شوکه شد) میری دنبالش..؟ چی نظرت رو عوض کرد ؟ هان؟
-خودش...
&چی؟ ولی ات که...
- جیمین چقدر حرف می زنی...(مکث کرد)ولی وقت که پیداش کردم بهت می گم.....تهیونگ کجاست..؟
&توی اتاقشه...
-همه رو جمع کن...
جیمین بدون هیچ سوالی بلند شد و همه رو جمع کرد...
.
.
.
.
.
.
.
.
&همه هستن...خب..؟
-ات چیزی از من یا هیچ چیز دیگه از یادش نمیاد...پس وقتی می خوایم پسش بگیریم..باید هممون با هم همکاری کنیم..پس...
شوگا بدون این که کوک حرف رو کامل کنه پرید وصت...
٪این دفعه می خوای کی رو به کشتن بدی..؟هان؟
-شوگا...
٪ساکت کوک...فقط گوش بده....خواهر من الان به خاطر شما کماست...الان یوری با یه مرده هیچ فرقی نداره...می فهمی اصلا...؟(اخرش رو با داد گفت..)
-می فهمم شوگا..(با داد) من بابتش متاسفم...ولی...
٪من نیستم...
-چی..؟
٪من کمکتون نمی کنم...و جیمین هم همین طور...
&شوگا..؟ ولی ما باید به کوک کمک کنیم...اگر تو هم نخوای من باید کمکش کنم...
٪نه جیمین...نمی خوام تو رو هم از دست بدم...نمی تونم و نمی زارم...
شوگا با قدرم های بلندش اونجا رو ترک کرد و به سمت اتاقش رفت...
کوک که گویی کوهی از امیدش فرو ریخته دستی به صورتش کشید..
&باهاش حرف می زنم...راضی میشه...
جیمین قدم هاشو به سمت اتاق برد...
جیمین می دونست اگر بخواد حرفی به شوگا بزنه به راحتی راضی نمیشه...چون از ترسش خبر داشت...ترسی که شاید هیچ وقت درست نشه...
ویو ات
چند روز از اومدنم به این خونه میگذشت...حس عجیبی داشتم ولی بعضی اوقات تلاش می کردم زیاد اهمیت ندم...
با تقی به در اتاقم در باز شد..نامجون بود...
×سلام پرنسس خوبی؟
+سلام...ارعه ممنون...
با تکون خوردنی چیزی پشتش حدث زدم که چیزی رو داره ازم مخفی میکنه...قیافش مضطرب بود کمی...
+چیزی شده..؟
×چی..؟نه..نه چیزی نیست...
اروم قدم هاشو به سمت تختم اورد که روش نشسته بودم...
×راستش...برات یه چیزی خریدم...نمی دونم خوشت میاد یا نه پس هر چی تو بگی، اگر خوشت نیومد می رم پسش می دم...(مضطرب)
+(خندید)باشه بابا...حالا نشونم بده...
اروم از پشتش یه جعبه بیرون اورد...روش یه پارچه قرمز بود...
+این چیه..؟
×خب...بازش ک...
نامجون تا اومد حرفش رو کامل کنه به صدایی از توی جعبه اومد...
اروم خنده ای روی لب هردومون نشست و خندیدم...
در جعبه رو به ارومی باز کردم...
با چیزی که دید برای لحظه ای ذوق کردم...واقعا خوشحال شدم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینم از این پارت خوشگلا👁👃🏻👁
لطفا حمایت شههه💃🏻
زحمت کشیدماااا💅🏻
پسسسس یه لایک بکن ممنون🤝🏻
~فصل دوم~
Part:"4"
ویو نویسنده
کوک پله هارو یکی دوتا پشت سر می گذاشت تا بلخره به چیزی که می خواست برسه...
-جیمین؟؟
&....
-ادرس رو بهم بده...
&(شوکه شد) میری دنبالش..؟ چی نظرت رو عوض کرد ؟ هان؟
-خودش...
&چی؟ ولی ات که...
- جیمین چقدر حرف می زنی...(مکث کرد)ولی وقت که پیداش کردم بهت می گم.....تهیونگ کجاست..؟
&توی اتاقشه...
-همه رو جمع کن...
جیمین بدون هیچ سوالی بلند شد و همه رو جمع کرد...
.
.
.
.
.
.
.
.
&همه هستن...خب..؟
-ات چیزی از من یا هیچ چیز دیگه از یادش نمیاد...پس وقتی می خوایم پسش بگیریم..باید هممون با هم همکاری کنیم..پس...
شوگا بدون این که کوک حرف رو کامل کنه پرید وصت...
٪این دفعه می خوای کی رو به کشتن بدی..؟هان؟
-شوگا...
٪ساکت کوک...فقط گوش بده....خواهر من الان به خاطر شما کماست...الان یوری با یه مرده هیچ فرقی نداره...می فهمی اصلا...؟(اخرش رو با داد گفت..)
-می فهمم شوگا..(با داد) من بابتش متاسفم...ولی...
٪من نیستم...
-چی..؟
٪من کمکتون نمی کنم...و جیمین هم همین طور...
&شوگا..؟ ولی ما باید به کوک کمک کنیم...اگر تو هم نخوای من باید کمکش کنم...
٪نه جیمین...نمی خوام تو رو هم از دست بدم...نمی تونم و نمی زارم...
شوگا با قدرم های بلندش اونجا رو ترک کرد و به سمت اتاقش رفت...
کوک که گویی کوهی از امیدش فرو ریخته دستی به صورتش کشید..
&باهاش حرف می زنم...راضی میشه...
جیمین قدم هاشو به سمت اتاق برد...
جیمین می دونست اگر بخواد حرفی به شوگا بزنه به راحتی راضی نمیشه...چون از ترسش خبر داشت...ترسی که شاید هیچ وقت درست نشه...
ویو ات
چند روز از اومدنم به این خونه میگذشت...حس عجیبی داشتم ولی بعضی اوقات تلاش می کردم زیاد اهمیت ندم...
با تقی به در اتاقم در باز شد..نامجون بود...
×سلام پرنسس خوبی؟
+سلام...ارعه ممنون...
با تکون خوردنی چیزی پشتش حدث زدم که چیزی رو داره ازم مخفی میکنه...قیافش مضطرب بود کمی...
+چیزی شده..؟
×چی..؟نه..نه چیزی نیست...
اروم قدم هاشو به سمت تختم اورد که روش نشسته بودم...
×راستش...برات یه چیزی خریدم...نمی دونم خوشت میاد یا نه پس هر چی تو بگی، اگر خوشت نیومد می رم پسش می دم...(مضطرب)
+(خندید)باشه بابا...حالا نشونم بده...
اروم از پشتش یه جعبه بیرون اورد...روش یه پارچه قرمز بود...
+این چیه..؟
×خب...بازش ک...
نامجون تا اومد حرفش رو کامل کنه به صدایی از توی جعبه اومد...
اروم خنده ای روی لب هردومون نشست و خندیدم...
در جعبه رو به ارومی باز کردم...
با چیزی که دید برای لحظه ای ذوق کردم...واقعا خوشحال شدم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینم از این پارت خوشگلا👁👃🏻👁
لطفا حمایت شههه💃🏻
زحمت کشیدماااا💅🏻
پسسسس یه لایک بکن ممنون🤝🏻
- ۴۷۰
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط