#چرا-من
#چرا-من
Part16
ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم و صورتم رو شستم و رفتم موهام رو شونه کردم و رفتم پایین پیش آجوما تا صبحانه بخوریم رفتم پایین و دیدم اون عوضی اونجا نشسته بود دیگه نخواستم برم تا غذا بخورم و داشتم میرفتم تو اتاق که أجوما صدام کرد
ویو جونکوک
از خواب با سردرد بیدار شدم و رفتم صورتم رو شستم و رفتم لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم و سه دفعه آجوما یکی رو صدا زد و.......
مکالمه ها
آجوما: دخترم بیا صبحانه بخور کجا میری
آت :آهان نه من نمیخورم
آجوما: دخترم بیا بخور بعد برو تو اتاق
آت: آجوما ممنون من نمیخورم
کوک: بیا بشین (عصبی)
آت :من نمیخوام
کوک :چرا اون وقت
آت :چون ازت بدم میاد یادت نیست دیشب با هام چیکار کردی عوضی(داد)
کوک :من مگه چیکار کردم
آت خفه شو
کوک :خوب بیا بگو من چیکار کردم
آت :من میرم تو اتاقم
کوک: آت گمشو بیا اینجا هم صبحانتو بخور هم بگو من باهات چیکار کردم (داد،عصبانیت)
آت :برو از جیمین بپرس
کوک: باشه
ویو آت
دیگه حوصله نداشتم و رفتم تو اتاقم و خودم رو رو تخت ولو کردم و بعدش هم خوابم برد......
ویو کوک
بعد از حرف های آت تعجب کردم منظورش چی بود زنگ زدم به جیمین تا بیاد اینجا
مکالمه ها
کوک :سلام
جیمین: سلام خوبی
کوک: خوبم با ته تا یک ساعت دیگه اینجا باشید
جیمین: واسه چی کاری داری
کوک :کاری نداشتم زنگ نمیزدم
جیمین :باشه پس من به ته میگم میایم
کوک: باشه خدافظ
جیمین: خدافظ
پایان مکالمه
ویو نویسنده
بعد از یک ساعت کوک و ته اومدن پس جونکوک و شروع کردم به حرف زدن
مکالمه ها
جونکوک: سلام
جیمین: علیک
ته: سلام
جونکوک جیمین چی شده تو باهام سرد شدی کسی که از همه باهام مهربونم تر بود
جیمین: خودت دلیلش رو میدونید
جونکوک: نه نمیدونم
جیمین: یعنی دیشب رو یادت نمیاد
ته: چیکار کردین (نیشخند ،شیطون )
جیمین: درد بگیری تهیونگ
جونکوک :جیمین واسه همین گفتم بیای آت از صبح باهام یجوری حرف میزنه نمیدونم چیکار کردم
جیمین :هعیییی نمیدونم چی بگم
ته :جیمین بگو ات چی شده
جیمین :جونکوک دیشب مـ/ست بود و داشت آت رو بزور میـ//بوسید
Part16
ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم و صورتم رو شستم و رفتم موهام رو شونه کردم و رفتم پایین پیش آجوما تا صبحانه بخوریم رفتم پایین و دیدم اون عوضی اونجا نشسته بود دیگه نخواستم برم تا غذا بخورم و داشتم میرفتم تو اتاق که أجوما صدام کرد
ویو جونکوک
از خواب با سردرد بیدار شدم و رفتم صورتم رو شستم و رفتم لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم و سه دفعه آجوما یکی رو صدا زد و.......
مکالمه ها
آجوما: دخترم بیا صبحانه بخور کجا میری
آت :آهان نه من نمیخورم
آجوما: دخترم بیا بخور بعد برو تو اتاق
آت: آجوما ممنون من نمیخورم
کوک: بیا بشین (عصبی)
آت :من نمیخوام
کوک :چرا اون وقت
آت :چون ازت بدم میاد یادت نیست دیشب با هام چیکار کردی عوضی(داد)
کوک :من مگه چیکار کردم
آت خفه شو
کوک :خوب بیا بگو من چیکار کردم
آت :من میرم تو اتاقم
کوک: آت گمشو بیا اینجا هم صبحانتو بخور هم بگو من باهات چیکار کردم (داد،عصبانیت)
آت :برو از جیمین بپرس
کوک: باشه
ویو آت
دیگه حوصله نداشتم و رفتم تو اتاقم و خودم رو رو تخت ولو کردم و بعدش هم خوابم برد......
ویو کوک
بعد از حرف های آت تعجب کردم منظورش چی بود زنگ زدم به جیمین تا بیاد اینجا
مکالمه ها
کوک :سلام
جیمین: سلام خوبی
کوک: خوبم با ته تا یک ساعت دیگه اینجا باشید
جیمین: واسه چی کاری داری
کوک :کاری نداشتم زنگ نمیزدم
جیمین :باشه پس من به ته میگم میایم
کوک: باشه خدافظ
جیمین: خدافظ
پایان مکالمه
ویو نویسنده
بعد از یک ساعت کوک و ته اومدن پس جونکوک و شروع کردم به حرف زدن
مکالمه ها
جونکوک: سلام
جیمین: علیک
ته: سلام
جونکوک جیمین چی شده تو باهام سرد شدی کسی که از همه باهام مهربونم تر بود
جیمین: خودت دلیلش رو میدونید
جونکوک: نه نمیدونم
جیمین: یعنی دیشب رو یادت نمیاد
ته: چیکار کردین (نیشخند ،شیطون )
جیمین: درد بگیری تهیونگ
جونکوک :جیمین واسه همین گفتم بیای آت از صبح باهام یجوری حرف میزنه نمیدونم چیکار کردم
جیمین :هعیییی نمیدونم چی بگم
ته :جیمین بگو ات چی شده
جیمین :جونکوک دیشب مـ/ست بود و داشت آت رو بزور میـ//بوسید
- ۲۰۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط