رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۱ }🌷
× «چشمم به… دستهای از اسکناسها افتاد.»
چند لحظه فقط خیره نگاهشان کردم، بدون اینکه حتی دستم را داخل کیف ببرم.
پول زیادی بود… آنقدر که میتوانستم برای چندین وعده از سلف غذا بگیرم، حتی برای چند روز آینده هم کافی بود.
شکمم از گرسنگی پیچ میخورد… وسوسهام میکرد.
فقط کافی بود دستم را دراز کنم.
اما…
نه.
لبهایم را روی هم فشار دادم و آهسته زیپ کیف را بستم. کیف را کنار میزم
گذاشتم و نگاهم را از آن گرفتم، انگار که اصلاً چیزی ندیده باشم.
زیر لب، با حرص زمزمه کردم:
«این پسرهی غول یخی .. فکر کرده من محتاج اونم…؟»
—————————————————————
فلشبک — پایان زنگ
هنوز داخل کلاس نشسته بودم.
کلاس خالی شده بود… سکوتی سنگین، فقط من و صدای نفسهایم.
شکمم هنوز از گرسنگی تیر میکشید، اما بیشتر از آن، افکارم آزارم میداد.
ناگهان صدای بلند زنگ پایان زنگ در فضا پیچید.
بدنم ناخودآگاه لرزید.
چند لحظه بعد، در کلاس یکییکی باز شد
و دانشجوها با خنده و سر و صدا وارد شدند.
هرکسی سر جایش نشست، شروع کردند به حرف زدن، خندیدن...
چند دقیقه گذشت…
همه سر جایشان بودند، منتظر استاد.
اما…
نامجون نیامده بود.
نگاهم مدام به در کلاس میرفت.
با خودم گفتم: «برم دنبالش؟»
اما هر بار، همان فکر تکرار میشد: «الان میاد…»
و دوباره سر جایم مینشستم.
---————————————————————
— «هی شوگا… تهیونگ چرا نیومد؟»
صدای جیمین توی کلاس پیچید.
— «گفت بره حساب اون پسره، نامجون رو برسه، بعد میاد.»
قلبم یک لحظه ایستاد.
بیاختیار از جا بلند شدم.
با قدمهای تند به سمت میزشون رفتم .
— «هی… مین یونگی! تهیونگ و نامجون کجان؟»
نگاهم پر از عصبانیت بود، مستقیم در چشمهای شوگا.
اما قبل از اینکه جواب بده، صدایی از پشت سرم آمد:
🌷ادامه دارد...✨
چون ادامش طولانی بود برید برای پارت بعد 🫂🎧
× «چشمم به… دستهای از اسکناسها افتاد.»
چند لحظه فقط خیره نگاهشان کردم، بدون اینکه حتی دستم را داخل کیف ببرم.
پول زیادی بود… آنقدر که میتوانستم برای چندین وعده از سلف غذا بگیرم، حتی برای چند روز آینده هم کافی بود.
شکمم از گرسنگی پیچ میخورد… وسوسهام میکرد.
فقط کافی بود دستم را دراز کنم.
اما…
نه.
لبهایم را روی هم فشار دادم و آهسته زیپ کیف را بستم. کیف را کنار میزم
گذاشتم و نگاهم را از آن گرفتم، انگار که اصلاً چیزی ندیده باشم.
زیر لب، با حرص زمزمه کردم:
«این پسرهی غول یخی .. فکر کرده من محتاج اونم…؟»
—————————————————————
فلشبک — پایان زنگ
هنوز داخل کلاس نشسته بودم.
کلاس خالی شده بود… سکوتی سنگین، فقط من و صدای نفسهایم.
شکمم هنوز از گرسنگی تیر میکشید، اما بیشتر از آن، افکارم آزارم میداد.
ناگهان صدای بلند زنگ پایان زنگ در فضا پیچید.
بدنم ناخودآگاه لرزید.
چند لحظه بعد، در کلاس یکییکی باز شد
و دانشجوها با خنده و سر و صدا وارد شدند.
هرکسی سر جایش نشست، شروع کردند به حرف زدن، خندیدن...
چند دقیقه گذشت…
همه سر جایشان بودند، منتظر استاد.
اما…
نامجون نیامده بود.
نگاهم مدام به در کلاس میرفت.
با خودم گفتم: «برم دنبالش؟»
اما هر بار، همان فکر تکرار میشد: «الان میاد…»
و دوباره سر جایم مینشستم.
---————————————————————
— «هی شوگا… تهیونگ چرا نیومد؟»
صدای جیمین توی کلاس پیچید.
— «گفت بره حساب اون پسره، نامجون رو برسه، بعد میاد.»
قلبم یک لحظه ایستاد.
بیاختیار از جا بلند شدم.
با قدمهای تند به سمت میزشون رفتم .
— «هی… مین یونگی! تهیونگ و نامجون کجان؟»
نگاهم پر از عصبانیت بود، مستقیم در چشمهای شوگا.
اما قبل از اینکه جواب بده، صدایی از پشت سرم آمد:
🌷ادامه دارد...✨
چون ادامش طولانی بود برید برای پارت بعد 🫂🎧
- ۴.۳k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط