پارت سیزدهم
پارت : سیزدهم
( ته آروم دستشو میزاره دور شمشیر )
ته : اگر قراره بمیرم چه بهتر که به دست تو بمیرم شیرین من ، بیا ، بکش ، منو بکش و از این درد دوریت خلاصم کن...
جنی: اونی که داره از درد دوری میمیره بعد پانزده سال منم نه تو ، فکر کردی دوباره گول حرفاتو میخورم ؟ چرا اومدی اینجا ؟ اومدی منو خر کنی؟ من احمق بودم اما الان نیستم ، فردا صبح من ایتالیا باید زودتر میرفتم ....
ته : چی؟ گول؟ چی شده جنی؟ میشه بگی توی اون پنج دقیقه چه اتفاقی افتاد؟ من نمیفهمم از من چه خطای سر زد که نیومده رفتی عزیزم
جنی: به من نگو عزیزم( با صدای بلند) ( میخواست بزنه زیرگوش ته که قلبش اجازه نداد)
( ته ناراحت میشه و به غرورش بر میخوره اما خودشو کنترل میکنه)
جنی: لعنت به من عوضی که هنوز توی دروغگو رو دوست دارم ... ( اشک میریزه)
ته : ( ته نفس عمیق میکشه تا خودشو کنترل کنه)
جنی : چیه نکنه میخوای بزنیم ؟ آها چی شد به غرور سلطانی برخورد؟ راحت باش همینت مونده روم دست بلند کنی! ( با صدای حدودا بلند)
ته : اون دوتا حیوون چیزی گفتن؟ ( با صدای تقریبا بلند)
جنی : به تو ... ( ته با عصبانیت دستشو میزاره روی لبای جنی)
ته : جواب منو بده اونا بهت چی گفتن؟ ( با صدای بلند)
( جنی کمی میترسه)
جنی : اره ، اره اونا همه چیز رو گفتن اونا بهم گفتن که برای خودت حرمسرا درست کردی اونا گفتن که بجز من افراد دیگه ای هم هستن اونا گفتن که اینا همش بازیه تا فقط قدرت اون کشور کوفتیم رو داشته باشی...
ته : دنبالم بیا ( یکم آرومتر)
جنی : نمیخوام من با تو هیچجا نمیام...
ته : لج نکن شیرینم بیا فقط تا همین جلو ...
جنی : ب..ب.. باشه...
( جنی و ته باهم میرن جلوی اسب سلطنتی ته ، ته از کیف همراهش شناسنامه اش رو در میاره)
ته : خوب نگاه کن ، ببین اینجا اسم زنی توی شناسنامه ی من هست یا نه..
( جنی شناسنامه ی ته رو کاملا چک میکنه و اسم هیچ زنی رو نمیبینه ، یادش میاد که حتی توی قصر هم قسمتی به نام حرمسرا نبود )
جنی: یعنی میخوای بگی... اونا دروغ گفتن ... اوه خدای من من خلیلی احمق بودم ، تمام این مدت .. من متاسفم ته من نباید آنقدر زود باور میکردم
( جنی ته رو بغل میکنه و عصبانیت ته کاملا فروکش میکنه)
ته : چرا وسط عروسی گذاشتی رفتی عزیزدلم ؟ میدونی این سه روز برام سه هزار سال گذشت؟ میدونی چقدر نگرانت بودم ؟
جنی : من متاسفم منم برام تموم این سه روز سخت گذشت من ... نمیخوام تو رو با کسی شریک بشم... من باید زودتر میفهمیدم ...
ته : کاری میکنم که اون دوتا این سه روز رو فراموش نکنن...
جنی: چی کار میخوای کنی؟..
ته : بیا دنبالم برگرد به قصر .. دلم برات تنگ شده خانوم من .. اونوقت میفهمی چه بلایی سر اون دوتا میارم...
...................................................................
اوه اوه ته میخواد رفع دلتنگی کنه🫣😂
دهن اون دوتا سرویسه😂
دلم نمیاد اذیتتون کنم برا همین توی این پارت جمعش کردم😂🫀💋✨🌚
( ته آروم دستشو میزاره دور شمشیر )
ته : اگر قراره بمیرم چه بهتر که به دست تو بمیرم شیرین من ، بیا ، بکش ، منو بکش و از این درد دوریت خلاصم کن...
جنی: اونی که داره از درد دوری میمیره بعد پانزده سال منم نه تو ، فکر کردی دوباره گول حرفاتو میخورم ؟ چرا اومدی اینجا ؟ اومدی منو خر کنی؟ من احمق بودم اما الان نیستم ، فردا صبح من ایتالیا باید زودتر میرفتم ....
ته : چی؟ گول؟ چی شده جنی؟ میشه بگی توی اون پنج دقیقه چه اتفاقی افتاد؟ من نمیفهمم از من چه خطای سر زد که نیومده رفتی عزیزم
جنی: به من نگو عزیزم( با صدای بلند) ( میخواست بزنه زیرگوش ته که قلبش اجازه نداد)
( ته ناراحت میشه و به غرورش بر میخوره اما خودشو کنترل میکنه)
جنی: لعنت به من عوضی که هنوز توی دروغگو رو دوست دارم ... ( اشک میریزه)
ته : ( ته نفس عمیق میکشه تا خودشو کنترل کنه)
جنی : چیه نکنه میخوای بزنیم ؟ آها چی شد به غرور سلطانی برخورد؟ راحت باش همینت مونده روم دست بلند کنی! ( با صدای حدودا بلند)
ته : اون دوتا حیوون چیزی گفتن؟ ( با صدای تقریبا بلند)
جنی : به تو ... ( ته با عصبانیت دستشو میزاره روی لبای جنی)
ته : جواب منو بده اونا بهت چی گفتن؟ ( با صدای بلند)
( جنی کمی میترسه)
جنی : اره ، اره اونا همه چیز رو گفتن اونا بهم گفتن که برای خودت حرمسرا درست کردی اونا گفتن که بجز من افراد دیگه ای هم هستن اونا گفتن که اینا همش بازیه تا فقط قدرت اون کشور کوفتیم رو داشته باشی...
ته : دنبالم بیا ( یکم آرومتر)
جنی : نمیخوام من با تو هیچجا نمیام...
ته : لج نکن شیرینم بیا فقط تا همین جلو ...
جنی : ب..ب.. باشه...
( جنی و ته باهم میرن جلوی اسب سلطنتی ته ، ته از کیف همراهش شناسنامه اش رو در میاره)
ته : خوب نگاه کن ، ببین اینجا اسم زنی توی شناسنامه ی من هست یا نه..
( جنی شناسنامه ی ته رو کاملا چک میکنه و اسم هیچ زنی رو نمیبینه ، یادش میاد که حتی توی قصر هم قسمتی به نام حرمسرا نبود )
جنی: یعنی میخوای بگی... اونا دروغ گفتن ... اوه خدای من من خلیلی احمق بودم ، تمام این مدت .. من متاسفم ته من نباید آنقدر زود باور میکردم
( جنی ته رو بغل میکنه و عصبانیت ته کاملا فروکش میکنه)
ته : چرا وسط عروسی گذاشتی رفتی عزیزدلم ؟ میدونی این سه روز برام سه هزار سال گذشت؟ میدونی چقدر نگرانت بودم ؟
جنی : من متاسفم منم برام تموم این سه روز سخت گذشت من ... نمیخوام تو رو با کسی شریک بشم... من باید زودتر میفهمیدم ...
ته : کاری میکنم که اون دوتا این سه روز رو فراموش نکنن...
جنی: چی کار میخوای کنی؟..
ته : بیا دنبالم برگرد به قصر .. دلم برات تنگ شده خانوم من .. اونوقت میفهمی چه بلایی سر اون دوتا میارم...
...................................................................
اوه اوه ته میخواد رفع دلتنگی کنه🫣😂
دهن اون دوتا سرویسه😂
دلم نمیاد اذیتتون کنم برا همین توی این پارت جمعش کردم😂🫀💋✨🌚
- ۱۵۱
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط