My Vampire Mate Season 2 part : ۶۶
تنها مشکلی که شادی اش را زایل میکرد این بود که به زودی باید او را ترک میکرد که این به خودی خود یک مشکل بزرگ بود ولی حالا اِما شروع به اصرار کرده بود که با او برود
به او گفته بود که کنارش خواهد جنگید و نمیگذارد این همه قدرت خفنش بی فایده بماند یا به محفل خودش بر میگردد
حاضر به ماندن در کینوان نبود
جیمین میدانست نمیتواند با اِما اتمام حجت کند
مطمئنا میتوانست او را سر عقل بیاورد که همه چیز را معقولانه ببیند
با اینحال هر روز که قدرت میگرفت کمی به اعتماد بنفسش افزوده میشد
اگر در حرفش پافشاری میکرد گزینه هایش این بود که انتقامش را بیخیال شود یا احتمالا او را به محفل خودش میباخت
از نظرش هر دو غیر قابل تحمل بودند
او و هرمان صحبتشان در مورد جزئیات کارهای تجاریشان را تمام کردند و وقتی هرمان دوباره سرکارش برگشت تهیونگ جلوی در ظاهر شد
جیمین گفت :
_ تو که میدونی اسکاچ کجاست؟
تهیونگ ظاهرا از آشپزخانه میامد و انگشت شستش را که بوی شیرینی میداد میلیسید
وقتی برای میزبانش نیز ریخت جیمین با تایید سرش را تکان داد
با دیدن اینکه اشتهایش برگشته با ابروهای بالا رفته به او نگاه کرد
تهیونگ شانه بالا انداخت و سر خودش را هم تکان داد
♤ با موجودات دیگه بودم
♤ اونا زندگی رو جالب تر میکنن
جیمین متوجه شد که بوو بطور واضح تقریبا بدون درد است
_ دیدیش؟
♤ آره، طبقه ی پایین اونو در حال مراقبت از گل و گیاهاش دیدم و وقتی دیدم تصاحبش کردی خیلی برات خوشحال شدم
بعد از این حرف با کنایه گفت :
♤ یکم....سخت نشانه گذاریش نکردی؟
جیمین چهره در هم کشید
♤ ضمنا میدونی تیپ هروئینی { تیپ محبوبی از مد دهه 1990 هست که با پوست سفید ،بلوری زیر چشمای کبود، رژ سرخ تیره و چهره و اندام استخوانی تکیده شناخته میشد } چیه؟ جفتت بهم گفت باید سالها پیش ازش باخبر میشدم { اِما سر به سرش گذاشته چون لاغرو تکیده و زیر چشمشم گود افتاده }
وقتی جیمین با ندانستن شانه بالا انداخت تهیونگ جدی شد
♤ بزرگان میخوان بدونن چه اتفاقی برات افتاده دارن بهم فشار میارن
_ آره درک میکنم وقتی اومدن اینجا همه چیزو بهشون میگم به هر حال باید بتونم اینو از یه جایی شروع کنم
♤ فکر میکنی هوشمندانست که اونو انقدر زود ترک کنی؟
_ نه، تو دیگه نه
♤ فقط میخوام بدونی که ترک کردن اون ریسکیه که خودم به شخصه نمیپذیرفتم و در هر حال جیمی رو پیدا نکردن
جیمین دستش را روی صورتش کشید
_ من میخوام به نیواورلئان برم بفهمم چه کوفتی داره اتفاق میفته
♤ باید برنامه های منو هم بررسی کنی
با نگاه جیمین تهیونگ گفت :
♤ خیلی خب، صبح میریم حالا دوست داری جدید ترین اطلاعات در مورد خون آشام ها رو ببینی
پوشه ای را روی میز گذاشت
♤ با احترام نامجون و جین خیلی زود میخوان ببیننت
نامجون و جین برادرن و دو تا از قدیمی ترین دوستان جیمین بودند
از اینکه حالشان خوب است خوشحال شده بود هرچند که هنوز جفتشان را پیدا نکرده بودند
برای جین احتمالا خبر خوبی بود چون چندین سال پیش یک فرد از قبیله پیشبینی کرده بود که برای خودش یک جفت فاحشه پیر خواهد داشت
جیمین با حیرت از تغییرات هورد در صدو پنجاه سال اخیر پوشه را بررسی کرد
كريستف رهبر خون آشامان شورشی قلعه ی اوبلاک یکی از پنج سنگر هورد را تصرف کرده بود
جیمین شایعاتی را در مورد کریستف شنیده بود که او برادر زادهی دمیستریو هست و حالا افراد قبیله کل موضوع را کشف کرده بودند
کریستف ، پادشاه شایسته و حقیقی هورد محسوب میشد
فقط چند روز بعد از تولدش دمیستریو سعی کرده بود او را بکشد
کریستف از هلویتا ربوده شد و توسط نگبانان انسان بزرگ شد
صدها سال قبل از اینکه بفهمد واقعا کیست میان آنها زندگی کرد اولین شورش هفتاد سال پیش بود که بینتیجه به پایان رسید
جیمین پرسید :
_ پس افسانه فوربيررها واقعیه؟
آنها فقط بی طرف نبودند جزو ارتش کریستف بودند ارتشی که او از دوران باستان مخفیانه میساخت
♤ آره، اونارو از انسانها و جنگجوهای شجاع در میدان های نبرد که دم مرگ بودن یا بردارها و خانوادهی انسانش خلق کرده
♤ فکرشو بکن یه انسان تقریبا کشته شده در تاریکی...من به شخصه اینو چیز بدی میبینم...و بعد یه خون آشام ظاهر میشه که بهت نوید جاودانگی میده فکر میکنی واقعا چند نفربه شرایط پیشنهادی اون در مورد زندگی ابدی در برابر وفاداری ابدی گوش میدن؟
_ دستورکارش چیه؟
♤ هیچکس از لور نمیدونه
_ پس نمیتونیم پیشبینی کنیم که کریستف حتی از دمیستریو بدتر باشه
♤ امکان داره کسی از دمیستریو بدتر باشه؟
سلام به عزیزان گل اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
لطفاً روح نباشید عزیزان حمایت کنید
به او گفته بود که کنارش خواهد جنگید و نمیگذارد این همه قدرت خفنش بی فایده بماند یا به محفل خودش بر میگردد
حاضر به ماندن در کینوان نبود
جیمین میدانست نمیتواند با اِما اتمام حجت کند
مطمئنا میتوانست او را سر عقل بیاورد که همه چیز را معقولانه ببیند
با اینحال هر روز که قدرت میگرفت کمی به اعتماد بنفسش افزوده میشد
اگر در حرفش پافشاری میکرد گزینه هایش این بود که انتقامش را بیخیال شود یا احتمالا او را به محفل خودش میباخت
از نظرش هر دو غیر قابل تحمل بودند
او و هرمان صحبتشان در مورد جزئیات کارهای تجاریشان را تمام کردند و وقتی هرمان دوباره سرکارش برگشت تهیونگ جلوی در ظاهر شد
جیمین گفت :
_ تو که میدونی اسکاچ کجاست؟
تهیونگ ظاهرا از آشپزخانه میامد و انگشت شستش را که بوی شیرینی میداد میلیسید
وقتی برای میزبانش نیز ریخت جیمین با تایید سرش را تکان داد
با دیدن اینکه اشتهایش برگشته با ابروهای بالا رفته به او نگاه کرد
تهیونگ شانه بالا انداخت و سر خودش را هم تکان داد
♤ با موجودات دیگه بودم
♤ اونا زندگی رو جالب تر میکنن
جیمین متوجه شد که بوو بطور واضح تقریبا بدون درد است
_ دیدیش؟
♤ آره، طبقه ی پایین اونو در حال مراقبت از گل و گیاهاش دیدم و وقتی دیدم تصاحبش کردی خیلی برات خوشحال شدم
بعد از این حرف با کنایه گفت :
♤ یکم....سخت نشانه گذاریش نکردی؟
جیمین چهره در هم کشید
♤ ضمنا میدونی تیپ هروئینی { تیپ محبوبی از مد دهه 1990 هست که با پوست سفید ،بلوری زیر چشمای کبود، رژ سرخ تیره و چهره و اندام استخوانی تکیده شناخته میشد } چیه؟ جفتت بهم گفت باید سالها پیش ازش باخبر میشدم { اِما سر به سرش گذاشته چون لاغرو تکیده و زیر چشمشم گود افتاده }
وقتی جیمین با ندانستن شانه بالا انداخت تهیونگ جدی شد
♤ بزرگان میخوان بدونن چه اتفاقی برات افتاده دارن بهم فشار میارن
_ آره درک میکنم وقتی اومدن اینجا همه چیزو بهشون میگم به هر حال باید بتونم اینو از یه جایی شروع کنم
♤ فکر میکنی هوشمندانست که اونو انقدر زود ترک کنی؟
_ نه، تو دیگه نه
♤ فقط میخوام بدونی که ترک کردن اون ریسکیه که خودم به شخصه نمیپذیرفتم و در هر حال جیمی رو پیدا نکردن
جیمین دستش را روی صورتش کشید
_ من میخوام به نیواورلئان برم بفهمم چه کوفتی داره اتفاق میفته
♤ باید برنامه های منو هم بررسی کنی
با نگاه جیمین تهیونگ گفت :
♤ خیلی خب، صبح میریم حالا دوست داری جدید ترین اطلاعات در مورد خون آشام ها رو ببینی
پوشه ای را روی میز گذاشت
♤ با احترام نامجون و جین خیلی زود میخوان ببیننت
نامجون و جین برادرن و دو تا از قدیمی ترین دوستان جیمین بودند
از اینکه حالشان خوب است خوشحال شده بود هرچند که هنوز جفتشان را پیدا نکرده بودند
برای جین احتمالا خبر خوبی بود چون چندین سال پیش یک فرد از قبیله پیشبینی کرده بود که برای خودش یک جفت فاحشه پیر خواهد داشت
جیمین با حیرت از تغییرات هورد در صدو پنجاه سال اخیر پوشه را بررسی کرد
كريستف رهبر خون آشامان شورشی قلعه ی اوبلاک یکی از پنج سنگر هورد را تصرف کرده بود
جیمین شایعاتی را در مورد کریستف شنیده بود که او برادر زادهی دمیستریو هست و حالا افراد قبیله کل موضوع را کشف کرده بودند
کریستف ، پادشاه شایسته و حقیقی هورد محسوب میشد
فقط چند روز بعد از تولدش دمیستریو سعی کرده بود او را بکشد
کریستف از هلویتا ربوده شد و توسط نگبانان انسان بزرگ شد
صدها سال قبل از اینکه بفهمد واقعا کیست میان آنها زندگی کرد اولین شورش هفتاد سال پیش بود که بینتیجه به پایان رسید
جیمین پرسید :
_ پس افسانه فوربيررها واقعیه؟
آنها فقط بی طرف نبودند جزو ارتش کریستف بودند ارتشی که او از دوران باستان مخفیانه میساخت
♤ آره، اونارو از انسانها و جنگجوهای شجاع در میدان های نبرد که دم مرگ بودن یا بردارها و خانوادهی انسانش خلق کرده
♤ فکرشو بکن یه انسان تقریبا کشته شده در تاریکی...من به شخصه اینو چیز بدی میبینم...و بعد یه خون آشام ظاهر میشه که بهت نوید جاودانگی میده فکر میکنی واقعا چند نفربه شرایط پیشنهادی اون در مورد زندگی ابدی در برابر وفاداری ابدی گوش میدن؟
_ دستورکارش چیه؟
♤ هیچکس از لور نمیدونه
_ پس نمیتونیم پیشبینی کنیم که کریستف حتی از دمیستریو بدتر باشه
♤ امکان داره کسی از دمیستریو بدتر باشه؟
سلام به عزیزان گل اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
لطفاً روح نباشید عزیزان حمایت کنید
- ۵۲۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط