{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد

زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد

ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد

#حامد_عسکری
دیدگاه ها (۵)

همه ما یک نفر را داریم که نداریمش !می‌دانید چه می‌گویم ؟دوست...

آقای شاملو آیا هنر و سیاست جائی به هم می‌رسند

در دنیا هیچ‌چیز ناراحت‌کننده‌تر از ،نگران استطاعت مالی بودن ...

بالابریم پایین بیایم...بحث سر ازدواج که میشه،‌‌همه پسرا دنبا...

رفت و غزلــم چشم به راهش نگران شد  دلشـــوره مــا بــود دل آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط