{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶ (پایانی): طلوعِ دوباره

پارت ۱۶ (پایانی): طلوعِ دوباره
زمان مثل باد گذشت. ماه‌ها یکی پس از دیگری سپری شدند و هر روز، یک قدمِ دیگر به سمتِ روشنایی بود. بعد از ماه‌ها درمانِ سخت و پرفشار، بالاخره روزی رسید که دکتر جئون با لبخندی از تهِ دل وارد اتاق شد و گفت: «تهیونگ، تو شکستش دادی. سرطان دیگه تو بدنت نیست.»

آن روز، جونگ‌کوک و تهیونگ همدیگر را در آغوش گرفتند؛ آغوشی که این بار نه از سرِ درد و ناامیدی، بلکه از سرِ شوق و زندگی بود.

یک سال بعد، روزِ فارغ‌التحصیلی از مدرسه بود. تهیونگ، سرحال‌تر از همیشه، در لباسِ فارغ‌التحصیلی در حیاطِ مدرسه ایستاده بود. دیگر خبری از آن پسرِ منزوی و بی‌خانمان نبود. حالا او جوانی بود با امیدهایِ بزرگ برایِ آینده. جونگ‌کوک هم کنارش بود؛ کسی که در سخت‌ترین لحظات، دستش را رها نکرده بود.

آن‌ها در کنارِ هم، رویِ نیمکتی که سال‌ها پیش، قبل از تمامِ جدایی‌ها، اولین بار با هم روی آن نشسته بودند، نشستند. خورشید داشت غروب می‌کرد و آسمان به رنگِ نارنجیِ ملایمی درآمده بود.

تهیونگ به آسمان نگاه کرد و بعد به جونگ‌کوک. «فکرشو می‌کردی؟ اون روزی که تو مدرسه می‌خواستم… اون کارو کنم، فکر می‌کردم همه چیز تموم شده. ولی تو اومدی و همه چیزرو عوض کردی.»

جونگ‌کوک لبخندِ گرمی زد و دستِ تهیونگ را در دستش گرفت. «من فقط داشتم اشتباهمو جبران می‌کردم. ولی حقیقت اینه که تو بودی که به من یاد دادی زندگی یعنی چی. تو باعث شدی من آدمِ بهتری بشم.»

آن‌ها دیگر نیازی به هیچ حرفِ بیشتری نداشتند. در آن لحظه، تهیونگ و جونگ‌کوک می‌دانستند که دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تواند سدی میانشان ایجاد کند. آن‌ها بالاخره راهِ خودشان را پیدا کرده بودند.

از آن روز به بعد، تهیونگ و جونگ‌کوک در کنارِ هم ماندند؛ نه فقط به عنوانِ دو دوست، بلکه به عنوانِ تکیه‌گاهِ همیشگیِ یکدیگر. آن‌ها با هم بزرگ شدند، با هم به آرزوهایشان رسیدند و در تمامِ لحظاتِ زندگی، چه در شادی و چه در آرامش، در کنار هم بودند.

دنیایِ آن‌ها که روزی تاریک و سرد بود، حالا پر از رنگ و گرمایِ دوستی‌ای بود که از میانِ طوفان‌ها زنده بیرون آمده بود. آن‌ها تا ابد به خوبی و خوشی کنارِ هم زندگی کردند.

پایان⭐️
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵: تغییرِ مسیرِ زندگیحالا تهیونگ شروع کرده بود به تغیی...

پارت ۱۴: گرمایِ میانِ سرمایِ دارواولین جلسه‌یِ شیمی‌درمانی ب...

BROKEN RULES | part 15یک ماه از آن اتفاقات گذشته بود.حیاط مد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط