{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک با حس ذوق ذوق گلویش سیگاری را به اجبار به آتش کشی

~"دخترک با حس ذوق ذوق گلویش سیگاری را به اجبار به آتش کشید و بین لب‌هایش جای کرد..
تنها دوای تلخی گلویش که به دست جوزف برایش به یادگار مانده بود، سیگار بود و سیگار..
خوب می‌دانست که تنها دلیل سیگار کشیدنش، کام‌های مشترکی بود که دگر آن ها را نداشت..

با یاد گذشته‌، لبخندی پر درد مهمان لب‌هایش شد و اجازه داد تا خاطرات او را دست و پا بسته در خود ببلعند..

-----------------

شانه‌ به‌ شانه‌ی یکدیگر ايستاده بودند، تکیه زده بر نرده‌ها و با یک سیگار غم‌هایشان را شریک می‌شدند..
مرد حسرت نداشتن دخترک را در سیگار می‌دمید و دخترک حسرت یک عمر اشتباه را..

جوزف از نگاه خیره‌ی دخترک بر نیمرخش، کلافه نگاهش را رو به او کرد:

-تا اونجایی که به یاد دارم علاقه‌ای به گفتن اسمم نداشتی، چیشده داری با نگاهت داری می‌سوزونیم...؟

لحن سرد مرد، کشیده‌ای بیش بر گونه‌ی دخترک نبود..
جدید نبود، ولی سوزان نمی‌توانست به آن لحن و نگاه عادت کند..
در حالی که از او نگاه می‌دزدید، سیگار را از بین انگشتانش بیرون کشید و زیر پاهایش، تن بی‌جانش را له کرد..

+برای امشب بسته.. میمونی یا_

مرد با دیدن سوزانی که به گمانش می‌توانست از زیرِ بار گذشته فرار کند، بند زبانش را قطع کرد:

-از چی فرار می‌کنی سوزان..؟ از من..؟
از منی که خودم رو به دستت خاکستر کردم تا آتیش وجودت رو روشن تر کنم..؟
از منی که هر شب با حسرت نداشتنت، با عطر به جا مونده از تنت، شب هامو صبح کردم..؟!
از من؟! من خودم رو برای داشتن نگاهت توی چشمات گم کردم، سوزان...
من خودمو گم کردم که با من غریبی کنی..؟!
نزار.. نزار باز هم زخم شم روی تنت که اگر چرک کنه.. من میمیرم..

بغض به گلوی دختر چنگ محکمی زد و دخترک سخت در تلاش بود تا با سرکوبش آن را کنار بزند..
جوزف نگاه به غم نشسته‌اش را به طره‌هایِ بلند دخترک داد و دستش را بالا برد تا دسته‌ای که بی پروا، نگاه دخترک را از او گرفته بود کنار بزند..
سکوت سوزان بی‌دلیل نبود، آن دخترک، سرکش‌تر از آن بود که سکوتش را برای پایان بحث حفظ کند..
جوزف پس از کنار زدن طره‌های دخترک، در چشم‌هایش دقیق شد، با دیدن چیزی به غیر از حسرتِ همیشگی که در پشت سد چشمش جای خشک کرده بود، بی‌اراده سرش را پایین انداخت.. این دفعه او بود که نگاه دزدید.. نگاه دزدید تا نبیند.. تا نبیند و امید واهی را دوباره به قلبِ پاره از دردش نبخشد..

-----------------------

دختر با لبخندِ تلخی از دهان خاطره خودش را بیرون کشید..
پک عمیقی از سیگار میان لب‌هایش گرفت و آن را بین انگشتانش به بازی گرفت..

+و فریاد نگاهم همان دست حلقه شده به دور دست‌هایت بود که مانع کلماتی شد که باعث لغزش پاهایت لبه‌ی پرتگاه شده بودند..!"~

"آفتاب.."
دیدگاه ها (۷)

~"بحث بود و بحث، امان از کلماتی که به اجبار به زبان می‌آمدند...

~"خیره به دختری که بی‌پروا تمامِ رشته‌‌های افکارش را به پارگ...

~"قدم پشت قدم بر می‌داشت و لعنت پشت لعنت نثار خودش و قلب بی‌...

"-چی می‌خوای سوزان..؟ مگه بهت نگفتم، نمی‌خوام حتی سایه‌ات رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط