{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بحث بود و بحث امان از کلماتی که به اجبار به زبان میآم

~"بحث بود و بحث، امان از کلماتی که به اجبار به زبان می‌آمدند و بی‌ریا ردی از خون، هدیه به قلبِ خسته از غم‌شان می‌کردند..
حداقل جوزف، پیش از این‌ها راضی از زخمِ قلبش بود.. چون دخترک لب‌ باز می‌کرد و به صدایش اجازه‌ی نوازشِ گوش و قلب مرد را می‌داد..
اما حال...؟ انگار دخترک از لذتِ نوازشِ صدایش با خبر شده بود و صدا بریده بود..
نمی‌توانست بگوید که از عمد صدا بسته بود، یا تیزیِ کلمات، امان قلبش را بریده بود..

مرد ذره‌ای دیگر تحمل در وجودش نبود، پس با صدایی که نیاز در تمامش موج می‌زد، گفت:

-باهام حرف بزن.. حرف بزن سوزان، بزار صدات رو بشنوم!

صدای قلب تقلا کننده‌اش به گوش خودش می‌رسید..
ولی به او چه..؟ دخترک می‌شنید و بی‌تفاوت در چشم‌هایش نگاه می‌کرد..؟
شاید صدایِ قلبش گوش‌های دخترک را کر کرده بود، ولی چشم‌هایش چه..؟!
چشم‌هایش را نمی‌دید که در آتشِ درماندگی، می‌سوختند.!؟
می‌شنید و می‌دید ولی ککش نمی‌گزید؟!

خنده‌ی بی‌جانی بر لب‌های مرد نقش بست..
نگاهش را از او گرفت و به سوی‌ دیگری خیره شد..
خسته بود، از تلاش‌هایی که به هیچ و پوچ ختم می‌شدند، خسته بود..
از چشم‌هایی که جانش بودند ولی نگاهش برای او نبود، خسته بود..
از نفس‌هایش که بوی عشق می‌دادند ولی مشام دخترک را نمی‌سوزاندند، خسته بود..
دگر چه می‌کرد..؟ چه می‌توانست بکند..؟!
دخترک نه می‌شنید و نه می‌دید!
یا شاید هم فقط، چشم دیدن 'او' و گوش شنیدنِ صدای قلبِ 'او' را نداشت..

صدایِ این کلمات خنجری بودند بر سینه‌اش..
فقط برای 'او' نداشت..؟!
دخترک همیشه دم از تفاوت او از دیگران می‌زد!
پس این بود آن تفاوت..
برای دیگری هم چشم بود و هم گوش..
هم صدا بود و هم نوازش..
هم لبخند بود و هم عشق..
صدای فندک بود و خنده‌ای که گوشِ اتاق را کر کرد..
آن نوار، هر بار با شکستنش هدیه به لب‌هایش می‌شد..
ولی این بار مطمئن نبود، که آن نخِ بی‌مصرف را به آتش بکشد، یا وجود خودش را...؟
خواست بگوید، ولی نمی‌خواست دخترک، چشم‌های به باران نشسته‌اش را ببیند..
قلبِ فشرده شده، به دستانش را ببیند..
وجودِ سوخته، در آتشِ آفتابش را ببیند..

مرد بدون آن که نگاهش را به چشمان دخترک بازگرداند، قدم تند کرد و بیرون رفت..
سوزان صدای قدم‌هایش را می‌شنید، می‌شنید که هر قدمش انعکاس صدای قلبِ به خون نشسته‌اش بود..
ولی روی برنگرداند، روی برنگرداند تا حتی نگاهش را بدرقه‌ی قدم‌هایش کند..
به مسیحش سوگند، که خودش هم نمی‌دانست چرا..! می‌دانست؟! شاید فقط از روی حماقتی بود که به گمانش بی‌پاسخ می‌ماند.."~

"آفتاب.."

این خیلی بد بود، دوستش ندارم..😭 ولی آپلودش میکنم چون می‌دونم نوشته‌هام قرار نیست بی‌نقص باشه..
دیدگاه ها (۷)

~"خیره به دختری که بی‌پروا تمامِ رشته‌‌های افکارش را به پارگ...

~"دخترک با حس ذوق ذوق گلویش سیگاری را به اجبار به آتش کشید و...

~"قدم پشت قدم بر می‌داشت و لعنت پشت لعنت نثار خودش و قلب بی‌...

‏Sanemi Shinazugawa: (P7)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط