{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART 8

PART 8

[ویو آرین]

با جونگکوک وارد بازار شب شدیم...

همه جا چراغ های رنگی بود، صدای مردم، بوی غذا... همه چیز خیلی قشنگ بود.

آرین: وای... شبش حتی از روزشم قشنگ تره...

جونگکوک: زیاد دور نشین.

آرین: اوه اوه... شروع شد.

جونگکوک: چی شروع شد؟

آرین: دستور دادن های آقای محافظ.

جونگکوک: وظیفمه.

آرین زیر لب غر زد.

آرین: خیلی خشک و رسمی...

جونگکوک: شنیدم.

آرین سریع برگشت.

آرین: تو واقعا یه مشکل بزرگی برای اعصاب منی!

جونگکوک: شما هم پر سر و صدا هستین.

آرین: من؟! پر سر و صدا؟!

جونگکوک: بله.

آرین خواست جواب بده که یه بوی غذا حواسش رو پرت کرد.

آرین: وای... اون چیه؟

با سرعت رفت سمت یه غرفه.

فروشنده: نودل تازه دارم پرنسس!

آرین: نودل؟! من باید امتحانش کنم!

جونگکوک آروم دنبالش اومد.

جونگکوک: نباید چیزی بدون بررسی بخورین.

آرین: فقط یه لقمه!

قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، آرین شروع به خوردن کرد.

چند ثانیه سکوت...

آرین: وااای... خیلی خوشمزست!

چشم هایش از خوشحالی برق میزد.

جونگکوک فقط نگاهش کرد.

آرین: تو هم امتحان کن.

جونگکوک: لازم نیست.

آرین: وای... تو واقعا هیچ چیز خوشمزه ای رو از دست نمیدی؟

جونگکوک: وظیفه من خوشحال بودن نیست.

آرین: عجب جمله تلخی...

لحظه ای سکوت شد.

آرین کمی آرام تر گفت:

آرین: هیچ وقت خسته نمیشی از این همه جدی بودن؟

جونگکوک: عادت کردم.

آرین نگاهش کرد، این بار بدون شوخی.

آرین: عادت همیشه خوب نیست...

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط نگاهش رو ازش گرفت.

[ویو دوهی، خودم]

همون لحظه، از پشت جمعیت، چند نفر با لباس های تیره آروم نزدیک میشدن...

و هیچکدوم از اون دو تا هنوز متوجه نشده بودن که امشب، فقط یک گشت ساده نیست...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

PART 9[ویو آرین]بازار هنوز شلوغ بود، ولی یه حس عجیبی توی دلم...

---PART 10[ویو آرین]از وقتی برگشتیم قصر، یه چیز توی رفتار جو...

PART 7[شب، ویو آرین]نارا موهام رو شونه میکرد.نارا: بانوی من،...

PART 6[ویو آرین]وقتی برگشتم این... این همون پسره بود!همون پس...

---PART 12[ویو آرین]از وقتی اون نگاه عجیبش رو دیدم، دیگه نتو...

---PART 18[ویو دوهی، خودم]بعد از درگیری، هوا هنوز سنگین بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط