رمان تهیونگ
همهی صندلیها خالی بودن.
نگاهم روی جولی افتاد که داشت با اخم به جای خالی تهیونگ نگاه میکرد.
جولی زیر لب گفت:
جولی: تهیونگ چند وقته دیگه مثل قبل بهم اهمیت نمیده...
نیکو که کنارش نشسته بود، گفت:
حتی امروز هم اون دختره، ات، رو رسوند.
با شنیدن اسم خودم، ناخودآگاه دستم روی کولهام محکم شد.
جولی با عصبانیت گفت:
جولی: فقط بذار من اونو ببینم... کلش رو میکنم!
با تعجب نگاهش میکردم.
همون لحظه یکی از دخترها چشمش به من افتاد.
اونجاست...
جولی سرش رو برگردوند.
چشمهاش که به من افتاد، پوزخند چندشآوری زد و از جاش بلند شد.
آرومآروم به سمتم اومد.
جلوی میزم ایستاد و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
جولی : نظرت چیه یه درسی بهت بدم که دیگه سمت تهیونگ نری؟
با خونسردی نگاهش کردم.
× برو گمشو عقب. حوصلهات رو ندارم.
چشمهاش از عصبانیت گرد شد.
جولی: تو الان به من چی گفتی؟
یک قدم دیگه به سمتم برداشت.
همین که دستش رو بالا آورد و خواست به سمت موهام بیاره، در کلاس با شدت باز شد.
صدای باز شدن در باعث شد همه ساکت بشن.
استاد با خطکش فلزی بزرگی وارد کلاس شد.
نگاهش مستقیم روی جولی افتاد.
سر جات بشین، جولی!
جولی چند ثانیه همونجا موند، بعد با حرص برگشت سمت نیمکتش.
قبل از اینکه بشینه، نگاهی پر از کینه به من انداخت.
جولی؛ این دفعه نشد... ولی قول میدم تکلیف رو باهات روشن کنم.
توجهی بهش نکردم و سرم رو به سمت استاد برگردوندم.
استاد دفتر حضور و غیابش رو روی میز گذاشت و عینکش رو مرتب کرد.
استاد : خب، شروع میکنیم. حضور و غیاب.
اسم یکییکی دانشجوها رو خوند و هرکس جواب میداد.
کلاس تقریباً پر بود.
تا اینکه به اسم من رسید.
اسمم رو گفت و من جواب دادم.
بعد از چند اسم، نوبت تهیونگ شد.
استاد مکث کرد.
استاد : تهیونگ...
جوابی نیومد.
دوباره اسمش رو تکرار کرد.
استاد: تهیونگ؟
یکی از بچهها گفت:
استاد، غایبه.
استاد آهی کشید و اسم بعدی رو خوند.
استاد؛ نامجون.
باز هم سکوت.
استاد : نامجون؟
یکی دیگه گفت:
اونم غایبه، استاد.
استاد با اخم به لیست نگاه کرد.
استاد: دیگه کی غایبه؟
صدایی از انتهای کلاس اومد:
اکیپ تهیونگ همشون غایبن.
استاد با عصبانیت سرش رو بلند کرد و به نیمکتهای خالی ردیف آخر نگاه انداخت.
استاد: اینا کدوم گورین؟
هیچکس جرئت نکرد جواب بده.
کلاس توی سکوت فرو رفت.
استاد چند لحظه بعد نفسش رو بیرون داد و دوباره پشت میزش نشست.
استاد: مهم نیست. صفحهی هشتاد رو باز کنید. بریم سراغ ادامهی درس.
دو ساعت بعد...
چیزی تا پایان زنگ باقی نمونده بود.
صدای ورق خوردن کتابها و نوشتن خودکارها فضای کلاس رو پر کرده بود.
نگاهی به اطراف انداختم.
تقریباً همه خسته به نظر میرسیدن؛ بعضیها سرشون رو روی دستشون گذاشته بودن و بعضیها با بیحوصلگی نکتههای استاد رو مینوشتن.
اما من برخلاف بقیه هنوز انرژی داشتم.
خودکارم رو بین انگشتهام چرخوندم و دوباره نگاهم رو به تخته دوختم.
هر نکتهای که استاد میگفت، دقیق و مرتب توی دفترم مینوشتم.
با این حال، ذهنم گاهی از درس فاصله میگرفت.
بیاختیار یاد صبح افتادم.
ماشین.
نگاههای تهیونگ.
و مهمتر از همه...
غیبت خودش و تمام اکیپش
🌷ادامه دارد ...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
نگاهم روی جولی افتاد که داشت با اخم به جای خالی تهیونگ نگاه میکرد.
جولی زیر لب گفت:
جولی: تهیونگ چند وقته دیگه مثل قبل بهم اهمیت نمیده...
نیکو که کنارش نشسته بود، گفت:
حتی امروز هم اون دختره، ات، رو رسوند.
با شنیدن اسم خودم، ناخودآگاه دستم روی کولهام محکم شد.
جولی با عصبانیت گفت:
جولی: فقط بذار من اونو ببینم... کلش رو میکنم!
با تعجب نگاهش میکردم.
همون لحظه یکی از دخترها چشمش به من افتاد.
اونجاست...
جولی سرش رو برگردوند.
چشمهاش که به من افتاد، پوزخند چندشآوری زد و از جاش بلند شد.
آرومآروم به سمتم اومد.
جلوی میزم ایستاد و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
جولی : نظرت چیه یه درسی بهت بدم که دیگه سمت تهیونگ نری؟
با خونسردی نگاهش کردم.
× برو گمشو عقب. حوصلهات رو ندارم.
چشمهاش از عصبانیت گرد شد.
جولی: تو الان به من چی گفتی؟
یک قدم دیگه به سمتم برداشت.
همین که دستش رو بالا آورد و خواست به سمت موهام بیاره، در کلاس با شدت باز شد.
صدای باز شدن در باعث شد همه ساکت بشن.
استاد با خطکش فلزی بزرگی وارد کلاس شد.
نگاهش مستقیم روی جولی افتاد.
سر جات بشین، جولی!
جولی چند ثانیه همونجا موند، بعد با حرص برگشت سمت نیمکتش.
قبل از اینکه بشینه، نگاهی پر از کینه به من انداخت.
جولی؛ این دفعه نشد... ولی قول میدم تکلیف رو باهات روشن کنم.
توجهی بهش نکردم و سرم رو به سمت استاد برگردوندم.
استاد دفتر حضور و غیابش رو روی میز گذاشت و عینکش رو مرتب کرد.
استاد : خب، شروع میکنیم. حضور و غیاب.
اسم یکییکی دانشجوها رو خوند و هرکس جواب میداد.
کلاس تقریباً پر بود.
تا اینکه به اسم من رسید.
اسمم رو گفت و من جواب دادم.
بعد از چند اسم، نوبت تهیونگ شد.
استاد مکث کرد.
استاد : تهیونگ...
جوابی نیومد.
دوباره اسمش رو تکرار کرد.
استاد: تهیونگ؟
یکی از بچهها گفت:
استاد، غایبه.
استاد آهی کشید و اسم بعدی رو خوند.
استاد؛ نامجون.
باز هم سکوت.
استاد : نامجون؟
یکی دیگه گفت:
اونم غایبه، استاد.
استاد با اخم به لیست نگاه کرد.
استاد: دیگه کی غایبه؟
صدایی از انتهای کلاس اومد:
اکیپ تهیونگ همشون غایبن.
استاد با عصبانیت سرش رو بلند کرد و به نیمکتهای خالی ردیف آخر نگاه انداخت.
استاد: اینا کدوم گورین؟
هیچکس جرئت نکرد جواب بده.
کلاس توی سکوت فرو رفت.
استاد چند لحظه بعد نفسش رو بیرون داد و دوباره پشت میزش نشست.
استاد: مهم نیست. صفحهی هشتاد رو باز کنید. بریم سراغ ادامهی درس.
دو ساعت بعد...
چیزی تا پایان زنگ باقی نمونده بود.
صدای ورق خوردن کتابها و نوشتن خودکارها فضای کلاس رو پر کرده بود.
نگاهی به اطراف انداختم.
تقریباً همه خسته به نظر میرسیدن؛ بعضیها سرشون رو روی دستشون گذاشته بودن و بعضیها با بیحوصلگی نکتههای استاد رو مینوشتن.
اما من برخلاف بقیه هنوز انرژی داشتم.
خودکارم رو بین انگشتهام چرخوندم و دوباره نگاهم رو به تخته دوختم.
هر نکتهای که استاد میگفت، دقیق و مرتب توی دفترم مینوشتم.
با این حال، ذهنم گاهی از درس فاصله میگرفت.
بیاختیار یاد صبح افتادم.
ماشین.
نگاههای تهیونگ.
و مهمتر از همه...
غیبت خودش و تمام اکیپش
🌷ادامه دارد ...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۱.۹k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط