#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۶: حقیقتی که دیشب فهمیده شد
چند لحظه اتاق کاملاً ساکت بود.
پادشاه به برگهای که روی میز بود نگاه میکرد.
همان برگهای که با یک امضا… همه چیز را عوض کرده بود.
بعد آه کوتاهی کشید و سرش را بلند کرد.
نگاهش رفت سمت جونگکوک.
_ تصمیم اشتباهی گرفتی.
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت.
_ جدی؟
پادشاه چند قدم جلو آمد.
این بار صدایش مثل قبل عصبانی نبود.
آرامتر شده بود.
_ دیشب… وقتی حالت خوب نبود، من اومدم اتاقت.
همه ساکت شدند.
پادشاه ادامه داد:
_ خواستم ببینم حالت بهتر شده یا نه.
بعد نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
_ وقتی در رو باز کردم… سوآ رو دیدم.
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
پادشاه گفت:
_ کنار تختت نشسته بود.
کمی مکث کرد.
_ دستت رو گرفته بود…
سوآ آرام نفسش را بیرون داد.
پادشاه ادامه داد:
_ همونطور هم خوابش برده بود.
اتاق دوباره ساکت شد.
پادشاه آه آرامی کشید.
_ اون لحظه فهمیدم چیزی که بین شماست… از اون چیزایی نیست که با یه آزمون از بین بره.
ملکه با تعجب گفت:
_ اعلیحضرت…
اما پادشاه ادامه داد:
_ همون موقع تصمیم گرفتم آزمون رو تموم کنم.
سوآ با شوک گفت:
_ چی…؟
پادشاه گفت:
_ چون فهمیدم هرچقدر هم شما دو نفر رو از هم جدا کنیم…
نگاهش به جونگکوک افتاد.
_ بازم آخرش برمیگردید سمت هم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهان…
جونگکوک خندید.
یه خنده کوتاه.
پادشاه اخم کرد.
_ چی خندهداره؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
_ بعد از اینکه اینهمه اذیتش کردی… الان اینو میگی؟
سوآ آرام گفت:
«جونگکوک…»
اما جونگکوک ادامه داد:
_ ببخشید پدر…
به برگه روی میز اشاره کرد.
_ ولی حتی اگه سوآ هم در آزمون یک ماهه برنده میشد…
چند لحظه مکث کرد.
بعد خیلی راحت گفت:
_ بازم از تاج و تخت دست میکشیدم.
همه با تعجب نگاهش کردند.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ پس چه بهتر که همین الان تمومش کردم.
ملکه با ناباوری گفت:
_ تو واقعاً جدی هستی؟
جونگکوک بدون حتی یک لحظه تردید گفت:
_ کاملاً.
بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
چند قدم به او نزدیک شد.
دستش را گرفت.
_ من هیچوقت این زندگی رو نمیخواستم.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_ ولی تو رو میخواستم.
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، زیر لب گفت:
_ خب… این یکی که دیگه کاملاً واضحه.
یهجین با عصبانیت گفت:
_ این دیوونگیه!
اما پادشاه ناگهان گفت:
_ نه.
همه به او نگاه کردند.
پادشاه چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
بعد آرام گفت:
_ شاید… برای اولین بار توی زندگیت… تصمیم درستی گرفتی.
سوآ با تعجب به پادشاه نگاه کرد.
جونگکوک هم کمی جا خورد.
پادشاه ادامه داد:
_ اما یادت باشه…
کمی مکث کرد.
_ تصمیمهایی مثل این… همیشه یه قیمتی دارن.
جونگکوک لبخند آرامی زد.
دست سوآ را کمی محکمتر گرفت.
_ میدونم.
بعد خیلی ساده گفت:
_ و من حاضرم بپردازمش.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۶: حقیقتی که دیشب فهمیده شد
چند لحظه اتاق کاملاً ساکت بود.
پادشاه به برگهای که روی میز بود نگاه میکرد.
همان برگهای که با یک امضا… همه چیز را عوض کرده بود.
بعد آه کوتاهی کشید و سرش را بلند کرد.
نگاهش رفت سمت جونگکوک.
_ تصمیم اشتباهی گرفتی.
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت.
_ جدی؟
پادشاه چند قدم جلو آمد.
این بار صدایش مثل قبل عصبانی نبود.
آرامتر شده بود.
_ دیشب… وقتی حالت خوب نبود، من اومدم اتاقت.
همه ساکت شدند.
پادشاه ادامه داد:
_ خواستم ببینم حالت بهتر شده یا نه.
بعد نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
_ وقتی در رو باز کردم… سوآ رو دیدم.
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
پادشاه گفت:
_ کنار تختت نشسته بود.
کمی مکث کرد.
_ دستت رو گرفته بود…
سوآ آرام نفسش را بیرون داد.
پادشاه ادامه داد:
_ همونطور هم خوابش برده بود.
اتاق دوباره ساکت شد.
پادشاه آه آرامی کشید.
_ اون لحظه فهمیدم چیزی که بین شماست… از اون چیزایی نیست که با یه آزمون از بین بره.
ملکه با تعجب گفت:
_ اعلیحضرت…
اما پادشاه ادامه داد:
_ همون موقع تصمیم گرفتم آزمون رو تموم کنم.
سوآ با شوک گفت:
_ چی…؟
پادشاه گفت:
_ چون فهمیدم هرچقدر هم شما دو نفر رو از هم جدا کنیم…
نگاهش به جونگکوک افتاد.
_ بازم آخرش برمیگردید سمت هم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهان…
جونگکوک خندید.
یه خنده کوتاه.
پادشاه اخم کرد.
_ چی خندهداره؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
_ بعد از اینکه اینهمه اذیتش کردی… الان اینو میگی؟
سوآ آرام گفت:
«جونگکوک…»
اما جونگکوک ادامه داد:
_ ببخشید پدر…
به برگه روی میز اشاره کرد.
_ ولی حتی اگه سوآ هم در آزمون یک ماهه برنده میشد…
چند لحظه مکث کرد.
بعد خیلی راحت گفت:
_ بازم از تاج و تخت دست میکشیدم.
همه با تعجب نگاهش کردند.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ پس چه بهتر که همین الان تمومش کردم.
ملکه با ناباوری گفت:
_ تو واقعاً جدی هستی؟
جونگکوک بدون حتی یک لحظه تردید گفت:
_ کاملاً.
بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
چند قدم به او نزدیک شد.
دستش را گرفت.
_ من هیچوقت این زندگی رو نمیخواستم.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_ ولی تو رو میخواستم.
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، زیر لب گفت:
_ خب… این یکی که دیگه کاملاً واضحه.
یهجین با عصبانیت گفت:
_ این دیوونگیه!
اما پادشاه ناگهان گفت:
_ نه.
همه به او نگاه کردند.
پادشاه چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
بعد آرام گفت:
_ شاید… برای اولین بار توی زندگیت… تصمیم درستی گرفتی.
سوآ با تعجب به پادشاه نگاه کرد.
جونگکوک هم کمی جا خورد.
پادشاه ادامه داد:
_ اما یادت باشه…
کمی مکث کرد.
_ تصمیمهایی مثل این… همیشه یه قیمتی دارن.
جونگکوک لبخند آرامی زد.
دست سوآ را کمی محکمتر گرفت.
_ میدونم.
بعد خیلی ساده گفت:
_ و من حاضرم بپردازمش.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط