او زیبا بود...
او زیبا بود...
پارت²
تونستم پول مهاجرتم رو جور کنم
شب شده بود من با دوستام رفته بودم بیرون و تو یه کافه نشسته بودیم و حرف میزدیم و خوش و بش میکردیم
جی وون: واای بچه ها من برای شمال رفتن خیلی ذوق دارم
سئویون: آره منم همینطور
یونا: وای منم بریم اونجا استخر، دریا ، جنگل، اووف چه حالی بده
تک تک حرفاشون و ذوقشون برای سفر دوستانمون رو میشنیدم اما، اما ناراحت میشدم چون امروز سه شنبه بود و من پنجشنبه بلیط پرواز به کره رو داشتم
سئویون:بارام حالت خوبه؟چرا تو فکری؟ نکنه دوس نداری بیای شمال؟
جی وون: راس میگه اگه دوس نداری میتونیم بریم یه جای دیگه
همینجور تو فکر بودم و جواب هیچکدوم از سوالاشون رو نمیدادم
یونا: خب بارام اگه اونم دوست نداری میتونیم هیچ جا نریم
از سوالاشون خسته شدم و بغضم ترکید
بارام: من، من نمیتونم باهاتون بیام(با گریه و داد)
نگاه همه ی مردم تو کافه روی ما بود داشتم از خجالت آب میشدم اما نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم
من با اونا از کلاس اول دوستم یعنی 1۶ سال و قطعا ترک کردنشون برام سخت بود فورا وسایلم رو بداشتم و به سمت بیرون کافه دویدم هر سه نفرشون شوکه شده بودن و از هیچی خبر نداشتن بخاطر همین زود همه چیز رو حساب کردن و اومدن دنبال من
من روی زمین نشسته بودم ،به دیوار تکیه داده بودم،زانوهامو بغل کرده بودم و فقط گریه میکردم
اون شب داشت بارون میومد، چند نفری از جلوم رد شدن و فکر میکردم که من گدام آخه همیشه یه گدا اونجا بود اما امشب نیومده بود این خنده دار بود هر کسی که رد میشد یه اسکناس ۱۰ هزار تومنی مینداخت همینجور گریه میکردم تا اینکه دوستام منو پیدا کردن.....
این داستان ادامه دارد...🎀
امیدوارم خوشتون اومده باشه😁
من اینجا دارم زحمت میکشم فوسفور میسوزونم 🧠اگه دوست داشتی یه لایکم بکن💝
پارت²
تونستم پول مهاجرتم رو جور کنم
شب شده بود من با دوستام رفته بودم بیرون و تو یه کافه نشسته بودیم و حرف میزدیم و خوش و بش میکردیم
جی وون: واای بچه ها من برای شمال رفتن خیلی ذوق دارم
سئویون: آره منم همینطور
یونا: وای منم بریم اونجا استخر، دریا ، جنگل، اووف چه حالی بده
تک تک حرفاشون و ذوقشون برای سفر دوستانمون رو میشنیدم اما، اما ناراحت میشدم چون امروز سه شنبه بود و من پنجشنبه بلیط پرواز به کره رو داشتم
سئویون:بارام حالت خوبه؟چرا تو فکری؟ نکنه دوس نداری بیای شمال؟
جی وون: راس میگه اگه دوس نداری میتونیم بریم یه جای دیگه
همینجور تو فکر بودم و جواب هیچکدوم از سوالاشون رو نمیدادم
یونا: خب بارام اگه اونم دوست نداری میتونیم هیچ جا نریم
از سوالاشون خسته شدم و بغضم ترکید
بارام: من، من نمیتونم باهاتون بیام(با گریه و داد)
نگاه همه ی مردم تو کافه روی ما بود داشتم از خجالت آب میشدم اما نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم
من با اونا از کلاس اول دوستم یعنی 1۶ سال و قطعا ترک کردنشون برام سخت بود فورا وسایلم رو بداشتم و به سمت بیرون کافه دویدم هر سه نفرشون شوکه شده بودن و از هیچی خبر نداشتن بخاطر همین زود همه چیز رو حساب کردن و اومدن دنبال من
من روی زمین نشسته بودم ،به دیوار تکیه داده بودم،زانوهامو بغل کرده بودم و فقط گریه میکردم
اون شب داشت بارون میومد، چند نفری از جلوم رد شدن و فکر میکردم که من گدام آخه همیشه یه گدا اونجا بود اما امشب نیومده بود این خنده دار بود هر کسی که رد میشد یه اسکناس ۱۰ هزار تومنی مینداخت همینجور گریه میکردم تا اینکه دوستام منو پیدا کردن.....
این داستان ادامه دارد...🎀
امیدوارم خوشتون اومده باشه😁
من اینجا دارم زحمت میکشم فوسفور میسوزونم 🧠اگه دوست داشتی یه لایکم بکن💝
- ۴.۳k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط