گاهی مینشینم و با خودم فکر میکنم
گاهی مینشینم و با خودم فکر میکنم…
چرا من باید اینقدر ساده، اینقدر بیریا، اینقدر زود باور میکردم؟
چرا هر بار که کسی لبخند زد، خیال کردم مهربانیست،
و هر دستی که دراز شد، تصور کردم پناه است؟
شاید اشتباه از من بود که عمق دل آدمها را با نیت خودم سنجیدم…
که تصور کردم همه آنقدر صادقاند که منم.
اعتماد کردم، و هر بار ضربه خوردم،
اما عجیبتر اینکه هنوز در درونم چیزی نمیخواهد سنگ شود.
بیکسی یعنی وقتی همه هستند، اما هیچکس نمیماند.
وقتی میفهمی “دوستی” گاهی فقط زبانیست، نه دلی.
و "نمکدان"ها دیگر آنقدر زیادند که نشکستنشان معجزه است.
ولی میان تمام این دلخستگیها، باز از خودم میپرسم:
اگر قرار است سختی آدم بودن، بیمهری و خیانت باشد…
آیا باز هم باید خوب ماند؟
و هر بار در دلم جوابی میپیچد آرام، اما محکم:
«آره، چون من اونا نیستم.»
چرا من باید اینقدر ساده، اینقدر بیریا، اینقدر زود باور میکردم؟
چرا هر بار که کسی لبخند زد، خیال کردم مهربانیست،
و هر دستی که دراز شد، تصور کردم پناه است؟
شاید اشتباه از من بود که عمق دل آدمها را با نیت خودم سنجیدم…
که تصور کردم همه آنقدر صادقاند که منم.
اعتماد کردم، و هر بار ضربه خوردم،
اما عجیبتر اینکه هنوز در درونم چیزی نمیخواهد سنگ شود.
بیکسی یعنی وقتی همه هستند، اما هیچکس نمیماند.
وقتی میفهمی “دوستی” گاهی فقط زبانیست، نه دلی.
و "نمکدان"ها دیگر آنقدر زیادند که نشکستنشان معجزه است.
ولی میان تمام این دلخستگیها، باز از خودم میپرسم:
اگر قرار است سختی آدم بودن، بیمهری و خیانت باشد…
آیا باز هم باید خوب ماند؟
و هر بار در دلم جوابی میپیچد آرام، اما محکم:
«آره، چون من اونا نیستم.»
- ۴۱۴
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط