{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی مینشینم و با خودم فکر میکنم

گاهی می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم…
چرا من باید این‌قدر ساده، این‌قدر بی‌ریا، این‌قدر زود باور می‌کردم؟
چرا هر بار که کسی لبخند زد، خیال کردم مهربانی‌ست،
و هر دستی که دراز شد، تصور کردم پناه است؟
شاید اشتباه از من بود که عمق دل آدم‌ها را با نیت خودم سنجیدم…
که تصور کردم همه آن‌قدر صادق‌اند که منم.
اعتماد کردم، و هر بار ضربه خوردم،
اما عجیب‌تر اینکه هنوز در درونم چیزی نمی‌خواهد سنگ شود.
بی‌کسی یعنی وقتی همه هستند، اما هیچ‌کس نمی‌ماند.
وقتی می‌فهمی “دوستی” گاهی فقط زبانی‌ست، نه دلی.
و "نمکدان"ها دیگر آن‌قدر زیادند که نشکستنشان معجزه است.
ولی میان تمام این دل‌خستگی‌ها، باز از خودم می‌پرسم:
اگر قرار است سختی آدم بودن، بی‌مهری و خیانت باشد…
آیا باز هم باید خوب ماند؟
و هر بار در دلم جوابی می‌پیچد آرام، اما محکم:
«آره، چون من اونا نیستم.»
دیدگاه ها (۰)

از زندگی، از این همه تکرار خسته‌اماز های و هوی کوچه و بازار ...

*از کم بودن نترسنترس اگه کم باشی، ولت کنننترس اگه کمرنگ شدی،...

گاهی آدم‌ها را با تمام دلت می‌خواهی، با صداقت نزدیکشان می‌شو...

چقدر نفس کم آوردم از گریه…همه فقط گفتن: “قوی باش.”و من فقط ل...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌♥️ℒℴνℯ♥️... گاهی یک نفر می آید و می ...

#عاشقانه_های_من#روزهای_سخت #روز_سختی#زندگی #یار #یار_وفادار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط