D f
Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ⑥
ازهم جدا شدن.
ا/ت از خجالت گونه هاش گل انداخته بود و سرش رو پایین نگه داشته بود.
و جونگکوک هم با لبخند رضایت مندانه ای بهش نگاه میکرد.
با انگشت اشارش سر دختر روبروش رو به بالا هدایت کرد.
_ تا دیروز نه اعتقادی به عشق داشتم و نه به عشق در نگاه اول.....تا وقتی که تورو دیدم.
دختر گونه هاش سرخ تر شد و لبخندی از روی خجالت زد.
دلش میخواست توی زمین فرو بره.
باد خنکی میوزید و موهای دخترک رو به رقص در میاورد.
صدای ارامش بخش موج دریا ها ، تنها صدایی بود که شنیده میشد.
نور کم ماه ، تاریکی شب رو روشن کرده بود.
دخترک که تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بود اسم پسر را صدا زد
+ جونگکوک...
_ کوک صدام بزن
ا/ت دست اای جونگکوک رو میگیره لب میزنه :
+ ...کوک...قول میدی همیشه پیشم باشی و ولم نکنی؟
اخه من از طرف خیلی ها ضربه دیدم و دیگه نمیخوام این اتفاق برام بیفته. (بغض)
کوک که تا اون لحظه با دقت به حرف های دخترک روبروش گوش میداد و لبخند میزد ، لبخند رو از روی لباش جمع کرد و لب زد :
_ بهت قول میدم همیشه کنارت باشم و اجازه ندم کسی بهت اسیب بزنه (جدی)
و بعد ا/ت رو به اغوش گرمش دعوت کرد.
اون شب.....بهترین شب برای این دو فرد عاشق بود.
اما ایا این عشق پایداره؟
چه چیزی در انتظار این دختر و پسر هست؟
هیچ کس نمیدونه......
اینجا....سرنوشت قلم رو به دست میگیره و خودش زندگی این دو فرد رو جلو میبره.
اما تصمیمای خیلی بی رحمی برای دختر میگیره.
دختری که توی کودکیش درد های زیادی کشید....
دختری که هیچ محبتی از هیچکس دریافت نکرد و....توی تمام مراحل زندگیش تنها بود...
این داستان ادامه دارد.........
شرط :
۳۰ تا لایک
۲۵ تا بازنشر
کامنت ۱۲ به بالا
𝐏𝐚𝐫𝐭 ⑥
ازهم جدا شدن.
ا/ت از خجالت گونه هاش گل انداخته بود و سرش رو پایین نگه داشته بود.
و جونگکوک هم با لبخند رضایت مندانه ای بهش نگاه میکرد.
با انگشت اشارش سر دختر روبروش رو به بالا هدایت کرد.
_ تا دیروز نه اعتقادی به عشق داشتم و نه به عشق در نگاه اول.....تا وقتی که تورو دیدم.
دختر گونه هاش سرخ تر شد و لبخندی از روی خجالت زد.
دلش میخواست توی زمین فرو بره.
باد خنکی میوزید و موهای دخترک رو به رقص در میاورد.
صدای ارامش بخش موج دریا ها ، تنها صدایی بود که شنیده میشد.
نور کم ماه ، تاریکی شب رو روشن کرده بود.
دخترک که تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بود اسم پسر را صدا زد
+ جونگکوک...
_ کوک صدام بزن
ا/ت دست اای جونگکوک رو میگیره لب میزنه :
+ ...کوک...قول میدی همیشه پیشم باشی و ولم نکنی؟
اخه من از طرف خیلی ها ضربه دیدم و دیگه نمیخوام این اتفاق برام بیفته. (بغض)
کوک که تا اون لحظه با دقت به حرف های دخترک روبروش گوش میداد و لبخند میزد ، لبخند رو از روی لباش جمع کرد و لب زد :
_ بهت قول میدم همیشه کنارت باشم و اجازه ندم کسی بهت اسیب بزنه (جدی)
و بعد ا/ت رو به اغوش گرمش دعوت کرد.
اون شب.....بهترین شب برای این دو فرد عاشق بود.
اما ایا این عشق پایداره؟
چه چیزی در انتظار این دختر و پسر هست؟
هیچ کس نمیدونه......
اینجا....سرنوشت قلم رو به دست میگیره و خودش زندگی این دو فرد رو جلو میبره.
اما تصمیمای خیلی بی رحمی برای دختر میگیره.
دختری که توی کودکیش درد های زیادی کشید....
دختری که هیچ محبتی از هیچکس دریافت نکرد و....توی تمام مراحل زندگیش تنها بود...
این داستان ادامه دارد.........
شرط :
۳۰ تا لایک
۲۵ تا بازنشر
کامنت ۱۲ به بالا
- ۹۷۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط