The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part²⁰ ✨️🪐
"سویون با صورت برافروخته و چشمان خیس، سعی کرد نگاهش را از آنها بدزدد. بغض کرده بود اما نمیخواست ضعیف به نظر برسد. در عوض، با تحکم گفت":
—«من… فقط… نمیخوام اینجا بمونم!»
"بادیگارد اول آهی کشید، با لحن آرام اما بیاهمیتی گفت":
—«میدونم خانم کوچولوی عصبانی، ولی رئیس خارج از شهره. حالا بهتره بشینی تا خانمِ خدمتکار بیاد دستهات رو تمیز کنه، باشه؟ اون خونِ کوچولو رو بیشتر از این پخش نکن روی فرش، لطفا.»
"اشاره بادیگار به خراش خون آلود روی انگشت دختر بود.
گفتنش مثل سیلی آرامی روی غرور سویون نشست.
دختر بهناچار دستش را پنهان کرد، سرش را پایین انداخت. موهایش جلوی صورتش ریخته بود، و در سکوتی سنگین، بادیگاردها از اتاق خارج شدند.
سویون دوباره تنها ماند، در میان آینههای شکسته، پر از حس خجالت، خشم، و اندکی ترحم به خود.
در بسته شد، و سکوت برگشت. تنها صدای آرام نفسهایش ماند و تهماندهی خندههایی که در ذهنش تکرار میشدند."
***
"ساعت از نیمهشب گذشته بود و عمارت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. نور کمسوی راهرو فقط سایههای کشیدهای بر دیوارها میانداخت."
"جئون جونگکوک، تازه بازگشته بود، قدمهایش را آهسته و سنجیده به سمت اتاق سویون برمیداشت. وقتی به اتاق رسید، در را به آرامی باز کرد. هوای اتاق، کمی سنگینتر از راهرو به نظر میرسید، آمیخته با بوی ملایمی که نمیتوانست تشخیص دهد."
"سویون روی لبهی تخت نشسته بود، درست همانطور که تصورش را میکرد. نخوابیده بود، فقط نشسته بود، خیره به زخم خون آلود دستش که حالا خشک شده بود. انگار تمام دنیای او در همان نقطهی کوچک خلاصه شده بود."
"جونگکوک وارد اتاق شد و در را پشت سرش آرام بست. صدای بسته شدن در، سکوت را شکست و باعث شد سویون سرش را
بلند کند. نگاهش با نگاه مرد تلاقی کرد. در چشمان او، ترکیبی از خستگی، کمی ترس و شاید انتظار دیده میشد."
"جونگکوک چند قدم جلوتر رفت و کنار میز کوچکی که در اتاق بود، ایستاد. حالا آنقدر به سویون نزدیک بود که کم مانده بود تا شلوارش با زانوهای دختر تماس پیدا کند. نگاهش صورت سویون، بعد آن چشمهای درشت... لبها و سپس چسب گردن سویون را از نظر گذراند.
سکوت سنگینی بر اتاق حکم فرما بود. تنها صدای نفسها شنیده
میشد."
"جونگکوک دستش را جلو برد... به سوی گردن سویون.. اما لمس
نکرد.. فقط آن را نزدیک نگه داشت، فقط به اندازهای که هالهی
ملایم دختر را حس کند؛ یا شاید سویون حرارت انگشتان کشیده
مرد را حس کند."
—«من میخوا__»
—«امروز آشوب به پا کردی؟»
"جونگکوک به میان حرف سویون با لحنی گفت که انگار آینده
خوشی در انتظارش نبود."
"سویون پلک زد. نگاهش را برداشت، کمی میلرزید که احتمالا
به خاطر نزدیکی دستِ بزرگ مرد به ناحیه بخیه خورده
گردنش بود. میخواست اعتراض کند اما تصمیم گرفت سکوت
کند؛ حداقل تا زمانی که مرد به این اندازه تهدید آمیز با او نزدیک قرار داشت."
"دست جونگکوک فقط به اندازه دو میلی متر جلوتر رفت و
لبهی چسب گردن سویون را لمس کرد. سویون حس کرد مرد
میخواهد او را خفه کند. اما چرا به این شکل، چرا
اینطور عجیب... عجیب با لبهی چسب گردنش بازی میکرد؟"
"دست دیگر مرد هم جلو رفت و به پشت گردن سویون رسید.
ابتدا کف دستش و سپس انگشتانش را پشت گردن سویون
قفل کرد. سویون حس کرد راه نفسش تنگ شده، اما دست مرد
گلویش را نمیفشرد، کشیده شدن اندک پوستش را حس کرد و
بعد هوای آزاد که به ناحیه بخیه خوردهاش خورد، سوزشی بسیار خفیف... به او فهماند که چسب از گردنش جدا شده."
"سویون دستش را بالا برد و مچ دست مرد را گرفت. عجب
جرعتی... و سپس نگاهش با نگاه مرد برخورد کرد. مثل یک
صاعقه... حس کرد دستش و کل وجودش را برق گرفته."
—«نه... نکن... .»
"نگاهِ مرد به سویون میگفت که باید هرچه سریعتر اطاعت
کند و دستش را رها کند."
—«زودباش... .»
"سویون دستش را از مچ دست مرد نکشید. نگاهش اینبار
سرکش نبود، ملتمس... درخواست میکرد."
—«من میخوام برم... .»
"جونگکوک حرکتی نکرد. منتظر بود سویون از او اطاعت کند."
—«اشتباهه، فسقلی.»
"بیشتر به سمت سویون خم شد.
انگشتانش پشت گردن دختر حرکت کوچکی کردند.
موهای نازک پشت گردن سویون لمس شد."
«همین حالا... دخترِ خوب!»
"جونگکوک این را چگونه گفت که سویون بلافاصله خواست برای او واقعا دخترِ خوبی باشد؟
انگشتان سویون در حرکتی سریع اما نرم از مچ دست جونگکوک
فاصله گرفت و طولی نکشید که لبخندی کج بر لب مرد نشست."
______________________
دوتا پارت تقدیم نگاهتون... 🌝✨️
تا یه مدت، یعنی تا آخر خرداد نمیتونم
چیزی بنویسم.. اما بعد از اون برمیگردم و ادامهاش میدم. دوستتون دارم... مراقب خودتون باشین... . 🤎🤎✨️
Part²⁰ ✨️🪐
"سویون با صورت برافروخته و چشمان خیس، سعی کرد نگاهش را از آنها بدزدد. بغض کرده بود اما نمیخواست ضعیف به نظر برسد. در عوض، با تحکم گفت":
—«من… فقط… نمیخوام اینجا بمونم!»
"بادیگارد اول آهی کشید، با لحن آرام اما بیاهمیتی گفت":
—«میدونم خانم کوچولوی عصبانی، ولی رئیس خارج از شهره. حالا بهتره بشینی تا خانمِ خدمتکار بیاد دستهات رو تمیز کنه، باشه؟ اون خونِ کوچولو رو بیشتر از این پخش نکن روی فرش، لطفا.»
"اشاره بادیگار به خراش خون آلود روی انگشت دختر بود.
گفتنش مثل سیلی آرامی روی غرور سویون نشست.
دختر بهناچار دستش را پنهان کرد، سرش را پایین انداخت. موهایش جلوی صورتش ریخته بود، و در سکوتی سنگین، بادیگاردها از اتاق خارج شدند.
سویون دوباره تنها ماند، در میان آینههای شکسته، پر از حس خجالت، خشم، و اندکی ترحم به خود.
در بسته شد، و سکوت برگشت. تنها صدای آرام نفسهایش ماند و تهماندهی خندههایی که در ذهنش تکرار میشدند."
***
"ساعت از نیمهشب گذشته بود و عمارت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. نور کمسوی راهرو فقط سایههای کشیدهای بر دیوارها میانداخت."
"جئون جونگکوک، تازه بازگشته بود، قدمهایش را آهسته و سنجیده به سمت اتاق سویون برمیداشت. وقتی به اتاق رسید، در را به آرامی باز کرد. هوای اتاق، کمی سنگینتر از راهرو به نظر میرسید، آمیخته با بوی ملایمی که نمیتوانست تشخیص دهد."
"سویون روی لبهی تخت نشسته بود، درست همانطور که تصورش را میکرد. نخوابیده بود، فقط نشسته بود، خیره به زخم خون آلود دستش که حالا خشک شده بود. انگار تمام دنیای او در همان نقطهی کوچک خلاصه شده بود."
"جونگکوک وارد اتاق شد و در را پشت سرش آرام بست. صدای بسته شدن در، سکوت را شکست و باعث شد سویون سرش را
بلند کند. نگاهش با نگاه مرد تلاقی کرد. در چشمان او، ترکیبی از خستگی، کمی ترس و شاید انتظار دیده میشد."
"جونگکوک چند قدم جلوتر رفت و کنار میز کوچکی که در اتاق بود، ایستاد. حالا آنقدر به سویون نزدیک بود که کم مانده بود تا شلوارش با زانوهای دختر تماس پیدا کند. نگاهش صورت سویون، بعد آن چشمهای درشت... لبها و سپس چسب گردن سویون را از نظر گذراند.
سکوت سنگینی بر اتاق حکم فرما بود. تنها صدای نفسها شنیده
میشد."
"جونگکوک دستش را جلو برد... به سوی گردن سویون.. اما لمس
نکرد.. فقط آن را نزدیک نگه داشت، فقط به اندازهای که هالهی
ملایم دختر را حس کند؛ یا شاید سویون حرارت انگشتان کشیده
مرد را حس کند."
—«من میخوا__»
—«امروز آشوب به پا کردی؟»
"جونگکوک به میان حرف سویون با لحنی گفت که انگار آینده
خوشی در انتظارش نبود."
"سویون پلک زد. نگاهش را برداشت، کمی میلرزید که احتمالا
به خاطر نزدیکی دستِ بزرگ مرد به ناحیه بخیه خورده
گردنش بود. میخواست اعتراض کند اما تصمیم گرفت سکوت
کند؛ حداقل تا زمانی که مرد به این اندازه تهدید آمیز با او نزدیک قرار داشت."
"دست جونگکوک فقط به اندازه دو میلی متر جلوتر رفت و
لبهی چسب گردن سویون را لمس کرد. سویون حس کرد مرد
میخواهد او را خفه کند. اما چرا به این شکل، چرا
اینطور عجیب... عجیب با لبهی چسب گردنش بازی میکرد؟"
"دست دیگر مرد هم جلو رفت و به پشت گردن سویون رسید.
ابتدا کف دستش و سپس انگشتانش را پشت گردن سویون
قفل کرد. سویون حس کرد راه نفسش تنگ شده، اما دست مرد
گلویش را نمیفشرد، کشیده شدن اندک پوستش را حس کرد و
بعد هوای آزاد که به ناحیه بخیه خوردهاش خورد، سوزشی بسیار خفیف... به او فهماند که چسب از گردنش جدا شده."
"سویون دستش را بالا برد و مچ دست مرد را گرفت. عجب
جرعتی... و سپس نگاهش با نگاه مرد برخورد کرد. مثل یک
صاعقه... حس کرد دستش و کل وجودش را برق گرفته."
—«نه... نکن... .»
"نگاهِ مرد به سویون میگفت که باید هرچه سریعتر اطاعت
کند و دستش را رها کند."
—«زودباش... .»
"سویون دستش را از مچ دست مرد نکشید. نگاهش اینبار
سرکش نبود، ملتمس... درخواست میکرد."
—«من میخوام برم... .»
"جونگکوک حرکتی نکرد. منتظر بود سویون از او اطاعت کند."
—«اشتباهه، فسقلی.»
"بیشتر به سمت سویون خم شد.
انگشتانش پشت گردن دختر حرکت کوچکی کردند.
موهای نازک پشت گردن سویون لمس شد."
«همین حالا... دخترِ خوب!»
"جونگکوک این را چگونه گفت که سویون بلافاصله خواست برای او واقعا دخترِ خوبی باشد؟
انگشتان سویون در حرکتی سریع اما نرم از مچ دست جونگکوک
فاصله گرفت و طولی نکشید که لبخندی کج بر لب مرد نشست."
______________________
دوتا پارت تقدیم نگاهتون... 🌝✨️
تا یه مدت، یعنی تا آخر خرداد نمیتونم
چیزی بنویسم.. اما بعد از اون برمیگردم و ادامهاش میدم. دوستتون دارم... مراقب خودتون باشین... . 🤎🤎✨️
- ۱.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط