{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت چقدر تغییر کردهای انگار این چندسالی که ندیدمت با چی

گفت چقدر تغییر کرده‌ای! انگار این چندسالی که ندیدمت با چیزی فراتر از توانت جنگیده‌‌‌ای، یا در مسیری دویده‌ای که تمایلی به بودن در آن نداشتی. نمی‌دانم اما تو تغییر کرده‌ای، کمتر لبخندمی‌زنی، بیشتر فکر می‌کنی، کمتر حرف می‌زنی و انگار شیطنت و سرخوشی سابق را نداری... گفتم: چیز مهمی نیست! فقط تو دیگر کودکانگی را در من نمی‌بینی؛ از این رو که من مدت‌هاست انتخاب کرده‌ام بزرگ شوم و از آن‌جایی شروع به بزرگ شدن کردم که ناچار شدم خودم زخم‌های خودم را ببندم، خودم اشک‌های خودم را پاک کنم، خودم خودم را تسکین بدهم و خودم پناه و تکیه‌گاه خودم باشم.
بیشترِ ما از یک‌جایی ناچار می‌شویم بزرگ شویم، با درد، اما بزرگ شویم، با رنج، اما بزرگ شویم، با نارضایتی، اما بزرگ شویم، زودهنگام بار مسئولیت به دوش بکشیم و با اوضاعِ خارج از تحملمان کنار بیاییم...
از یک‌جایی به بعد، مجبوریم سادگی و شیطنت و سهل‌انگاری‌مان را پشت نقابی از احتیاط پنهان کنیم و از کودکی و کودکانگی، دست برداریم... از یک‌جایی به بعد مجبوریم و آدمی درست از همان‌جایی زندگی برایش سخت می‌شود که
مجبور است...

#نرگس_صرافیان_طوفان
دیدگاه ها (۰)

بساطِ زرنگی هایتان را اطراف آدم هایِ ساده و مهربان پهن نکنید...

هرکسی یک‌جایی از زندگی‌اش رفته و هیچ‌کس متوجه نشده. به طور م...

پرسید: - چه خبر؟ خوبی؟؟خواستم بگویم: دلم گرفته، خوب نیستم. ب...

رها کن…مگر ندیدی هر که اهمیت میداد غمگین تر بود؟🥲❤️‍🩹

گفت چقدر تغییر کرده‌ای! انگار این چندسالی که ندیدمت با چیزی ...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

نمی توانم این آشنایی را فراموش کنم.چرا زندگی انقدرباید سخت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط