مافیای قاتل من
مافیای قاتل من
پارت۲۳
کوک:بزار ببینم کدوم یکی خوبه
دستش رو روی وسایل میکشه
کوک:نظرت چیه با شلاق شروع کنیم ؟
آت:.......(ترس)
کوک میره مشروب رو میاره و ازش میخوره
کوک: ۵۰۰ تا چطوره؟
آت:ن...ن...نه(ترس)
کوک:هر ضربه که میزنم میشماری نشماری ۵۰ تا اضافه میشه
شروع میکنه به زدن آت
آت:درد..میکنه..
کوک: ۵۰ تا اضافه کنم؟
آت:نه..نه
کوک: پس بشمار
آت:۱.....۲......۳.....۴...۵ (گریه)
نیم ساعت بعد
آت: ۴۹۶.......
کوک:بشمار دیگه(داد)
ویو کوک:
دیدم نمیشماره بهش که نگاه کردم دیدم بیهوش شده
لباسش پاره شده بود و زمین پر از خون بود
خودم هم خسته شده بود شلاق رو گذاشتم سر جاش و از اتاق اومدم بیرون و رفتم خوابیدم
صبح
ویو آت
با درد و سوزشی که تو بدنم داشتم بیدار شدم
دور و برم پر از خون بود و اون خون ماله کی بود؟ معلومه ماله خودم
نمیتونستم تکون بخورم همه جام درد میکرد و میسوخت خواستم بلند بشم که با دردی که تو کمرم و پام حس کردم افتادم زمین
چه قدر آدم بی احساسیه چطور اینجا ولم کرده و رفته (گریه شدید)
ویو کوک
از خواب بیدار شدم میخواستم برم سرکار که یادم افتاد دیشب آت رو اونجا ول کردم رفتم سمت اتاق که صدای گریه آت میومد داشت با خودش حرف میزد
آت:من چقدر بدبختم آخه(گریه) درد هق میکنه هق
دلم براش سوخت ولی حقشه بدون اجازه من نباید جایی بره ولی دیروز مست شدم فقط میخواستم بترسونمش ولی چون مست شدم حواسم نبود
در رو باز کردم که آت بهم نگاه کرد رفتم بلندش کنم
آت:بهم دست نزننننننن عوضییییی
کوک:هوی حد خودت رو بدون
آت:گریه
آت رو برآید میخواد بغل کنه که دستش میخوره به زخم های آت
آت:آیییی هق دردهق میکنه هق دست نزن هق
کوک:تحمل کن باید ببرمت بالا تا دکتر بیاد زخماتو ببینه
برآید بغلش میکنه و میبره تو اتاق خودش(اتاق کوک)
میزاره رو تخت که رو تختی خونی میشه به خاطر زخم هاش
آت:گریه
کوک به دکتر شخصیش زنگ میزنه و دکتر میاد
دکتر:سلام ارباب
کوک:اوهوم بهش یه نگاه بنداز
دکتر:چشم
میره به سمت آت که میخواد لباسش رو باز کنه که
آت:چیکار میکنی(گریه)
کوک:هوییی چیکار میکنی
دکتر:باید لباسش رو دربیارم که زخمش رو ببینم
کوک:به یه پرستار خانم بگو بیاد
دکتر:چشم زنگ میزنه به یه پرستار خانم
این دکتر میره و پرستار میاد
پرستار:نمیخواین برین بیرون میخوام لباسش رو دربیارم(رو به کوک)
کوک:زنمه اشکال نداره
پرستار :آهان خوب پس
آت به کوک یه نگاه میکنه بعد سرش رو میندازه پایین
ادامه دارد...
شرایط:
لایک۱۲
کامنت ۳۰
۳ بازنشر
پارت۲۳
کوک:بزار ببینم کدوم یکی خوبه
دستش رو روی وسایل میکشه
کوک:نظرت چیه با شلاق شروع کنیم ؟
آت:.......(ترس)
کوک میره مشروب رو میاره و ازش میخوره
کوک: ۵۰۰ تا چطوره؟
آت:ن...ن...نه(ترس)
کوک:هر ضربه که میزنم میشماری نشماری ۵۰ تا اضافه میشه
شروع میکنه به زدن آت
آت:درد..میکنه..
کوک: ۵۰ تا اضافه کنم؟
آت:نه..نه
کوک: پس بشمار
آت:۱.....۲......۳.....۴...۵ (گریه)
نیم ساعت بعد
آت: ۴۹۶.......
کوک:بشمار دیگه(داد)
ویو کوک:
دیدم نمیشماره بهش که نگاه کردم دیدم بیهوش شده
لباسش پاره شده بود و زمین پر از خون بود
خودم هم خسته شده بود شلاق رو گذاشتم سر جاش و از اتاق اومدم بیرون و رفتم خوابیدم
صبح
ویو آت
با درد و سوزشی که تو بدنم داشتم بیدار شدم
دور و برم پر از خون بود و اون خون ماله کی بود؟ معلومه ماله خودم
نمیتونستم تکون بخورم همه جام درد میکرد و میسوخت خواستم بلند بشم که با دردی که تو کمرم و پام حس کردم افتادم زمین
چه قدر آدم بی احساسیه چطور اینجا ولم کرده و رفته (گریه شدید)
ویو کوک
از خواب بیدار شدم میخواستم برم سرکار که یادم افتاد دیشب آت رو اونجا ول کردم رفتم سمت اتاق که صدای گریه آت میومد داشت با خودش حرف میزد
آت:من چقدر بدبختم آخه(گریه) درد هق میکنه هق
دلم براش سوخت ولی حقشه بدون اجازه من نباید جایی بره ولی دیروز مست شدم فقط میخواستم بترسونمش ولی چون مست شدم حواسم نبود
در رو باز کردم که آت بهم نگاه کرد رفتم بلندش کنم
آت:بهم دست نزننننننن عوضییییی
کوک:هوی حد خودت رو بدون
آت:گریه
آت رو برآید میخواد بغل کنه که دستش میخوره به زخم های آت
آت:آیییی هق دردهق میکنه هق دست نزن هق
کوک:تحمل کن باید ببرمت بالا تا دکتر بیاد زخماتو ببینه
برآید بغلش میکنه و میبره تو اتاق خودش(اتاق کوک)
میزاره رو تخت که رو تختی خونی میشه به خاطر زخم هاش
آت:گریه
کوک به دکتر شخصیش زنگ میزنه و دکتر میاد
دکتر:سلام ارباب
کوک:اوهوم بهش یه نگاه بنداز
دکتر:چشم
میره به سمت آت که میخواد لباسش رو باز کنه که
آت:چیکار میکنی(گریه)
کوک:هوییی چیکار میکنی
دکتر:باید لباسش رو دربیارم که زخمش رو ببینم
کوک:به یه پرستار خانم بگو بیاد
دکتر:چشم زنگ میزنه به یه پرستار خانم
این دکتر میره و پرستار میاد
پرستار:نمیخواین برین بیرون میخوام لباسش رو دربیارم(رو به کوک)
کوک:زنمه اشکال نداره
پرستار :آهان خوب پس
آت به کوک یه نگاه میکنه بعد سرش رو میندازه پایین
ادامه دارد...
شرایط:
لایک۱۲
کامنت ۳۰
۳ بازنشر
- ۶.۰k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط