نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:72
صبح همان روز...
اتاق پروندهی ادارهی پلیس دوباره شلوغ شده بود.
جینوو و سونگهو از صبح مشغول بررسی پروندههای قدیمی شرکت بودند.
چندین پوشه روی میز پخش شده بود و لپتاپ سونگهو هم پر از اطلاعات و آدرسهای مختلف بود.
جینوو بعد از چند ساعت بالاخره گفت:
«پیداشون کردم.»
جونگکوک و ا/ت که کنار میز نشسته بودن، سریع برگشتن.
تهیونگ پرسید:
«چی رو؟»
جینوو ده برگه روی میز گذاشت.
«ده نفر.»
هانا جلو اومد.
«این ده نفر چی؟»
سونگهو لپتاپ رو چرخوند سمتشون.
«طبق پروندههای قدیمی، این ده نفر از افراد اصلی شرکت بودن. هر کدومشون به بخش خاصی از اطلاعات دسترسی داشتن.»
ا/ت به برگهها نگاه کرد.
«اسمهاشون چرا مشخص نیست؟»
جینوو گفت:
«اطلاعات هویتی بعضیها هنوز تحت حفاظت پروندهست. ولی محلهای ثبتشده و آخرین آدرسهای شناختهشدهشون رو پیدا کردیم.»
تهیونگ با هیجان از جاش بلند شد.
«منتظر چی هستین؟ زود باشین، باید بریم سراغشون!»
هانا خندید.
«آرومتر. هنوز صبحه.»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«برای پیدا کردن حقیقت، صبح و شب نداریم.»
سونگهو زیر لب گفت:
«متأسفانه برای منم همینطوره.»
---
چند دقیقه بعد، تصمیم گرفتن گروه به دو قسمت تقسیم بشه.
جینوو همراه ا/ت و جونگکوک سوار یک ماشین شدن.
هانا و سونگهو هم همراه تهیونگ سوار ماشین دوم شدن.
سونگهو لپتاپش رو روی پاهاش گذاشت و مسیرها رو بررسی کرد.
«اول میریم سراغ نفر چهارم و پنجم.»
جونگکوک پرسید:
«کدومشون نزدیکتره؟»
سونگهو:
«نفر چهارم.»
ا/ت از صندلی عقب گفت:
«پس سریعتر برو.»
جینوو از آینه نگاهش کرد.
«تو راننده نیستی.»
ا/ت:
«ولی عجله دارم.»
جونگکوک خندید.
«از وقتی بیدار شده همینطوریه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو هم اگه اینقدر حرف نزنی، زودتر میرسیم.»
جینوو زیر لب گفت:
«من تازه فهمیدم چرا خانوادههاتون برای این پرونده انقدر نگرانن.»
جونگکوک خندید.
«به پرونده ربطی نداره.»
---
چند دقیقه بعد...
ماشین دوم کمی جلوتر حرکت میکرد.
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
«فکر میکنی واقعاً چیزی پیدا کنیم؟»
تهیونگ گفت:
«باید پیدا کنیم.»
سونگهو بدون اینکه سرش رو از لپتاپ بلند کنه گفت:
«اگر شما دو نفر حواستون به جاده باشه، احتمال پیدا کردنش بیشتره.»
تهیونگ:
«من که رانندگی نمیکنم.»
سونگهو:
«پس دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنی؟»
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
هانا زد زیر خنده.
---
بعد از حدود نیم ساعت...
ماشین اول جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
جینوو پیاده شد.
«اینجاست.»
ا/ت و جونگکوک هم پیاده شدن.
جونگکوک به ساختمان نگاه کرد.
«مطمئنی؟»
جینوو:
«آخرین آدرس ثبتشدهست.»
ا/ت:
«پس بریم.»
---
چند دقیقه بعد، نفر چهارم رو پیدا کردن.
مرد با دیدن مأمور پلیس کمی جا خورد.
جینوو مدارک رو نشون داد.
«ما دربارهی اتفاقات شرکت چند سؤال داریم.»
مرد با تردید گفت:
«من چیزی نمیدونم.»
ا/ت گفت:
«هنوز سؤال نپرسیدیم.»
جونگکوک زیر لب خندید.
مرد چند لحظه نگاهشون کرد.
«باشه... چی میخواین بدونین؟»
---
همزمان، هانا، تهیونگ و سونگهو هم به محل نفر پنجم رسیدن.
سونگهو آدرس رو دوباره چک کرد.
«همینجاست.»
تهیونگ در زد.
چند ثانیه بعد، مردی در رو باز کرد.
هانا گفت:
«ما دربارهی شرکت چند سؤال داریم.»
مرد با شنیدن اسم شرکت، حالت صورتش تغییر کرد.
«من واقعاً چیزی برای گفتن ندارم.»
تهیونگ گفت:
«فقط هرچی یادتونه بگید.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد کنار رفت.
«بیاید داخل.»
---
چند ساعت بعد...
هر دو گروه تقریباً همزمان به دو محل رسیدگی کردن.
نفر چهارم، مردی به نام کیم دو-شیک، روبهروی جینوو نشسته بود.
جینوو پرسید:
«شما شب قبل از ازهمپاشیدن شرکت اونجا بودید؟»
دو-شیک آهی کشید.
«بله.»
جونگکوک:
«چیزی دیدید؟»
دو-شیک چند لحظه فکر کرد.
«فقط یادمه همون روز یکی از افراد، یه سری مدارک رو دستکاری کرد.»
ا/ت:
«چه مدارکی؟»
دو-شیک:
«مدارک مالکیت شرکت.»
همه ساکت شدن.
«بعد از اون، یهدفعه همهچیز طوری ثبت شد که انگار شرکت متعلق به شخص دیگهایه.»
جونگکوک پرسید:
«شما دیدید چه کسی این کار رو کرد؟»
دو-شیک سرش رو تکون داد.
«نه. فقط میدونم یکی از افراد اصلی این کار رو انجام داد.»
ادامه دارد..
Part:72
صبح همان روز...
اتاق پروندهی ادارهی پلیس دوباره شلوغ شده بود.
جینوو و سونگهو از صبح مشغول بررسی پروندههای قدیمی شرکت بودند.
چندین پوشه روی میز پخش شده بود و لپتاپ سونگهو هم پر از اطلاعات و آدرسهای مختلف بود.
جینوو بعد از چند ساعت بالاخره گفت:
«پیداشون کردم.»
جونگکوک و ا/ت که کنار میز نشسته بودن، سریع برگشتن.
تهیونگ پرسید:
«چی رو؟»
جینوو ده برگه روی میز گذاشت.
«ده نفر.»
هانا جلو اومد.
«این ده نفر چی؟»
سونگهو لپتاپ رو چرخوند سمتشون.
«طبق پروندههای قدیمی، این ده نفر از افراد اصلی شرکت بودن. هر کدومشون به بخش خاصی از اطلاعات دسترسی داشتن.»
ا/ت به برگهها نگاه کرد.
«اسمهاشون چرا مشخص نیست؟»
جینوو گفت:
«اطلاعات هویتی بعضیها هنوز تحت حفاظت پروندهست. ولی محلهای ثبتشده و آخرین آدرسهای شناختهشدهشون رو پیدا کردیم.»
تهیونگ با هیجان از جاش بلند شد.
«منتظر چی هستین؟ زود باشین، باید بریم سراغشون!»
هانا خندید.
«آرومتر. هنوز صبحه.»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«برای پیدا کردن حقیقت، صبح و شب نداریم.»
سونگهو زیر لب گفت:
«متأسفانه برای منم همینطوره.»
---
چند دقیقه بعد، تصمیم گرفتن گروه به دو قسمت تقسیم بشه.
جینوو همراه ا/ت و جونگکوک سوار یک ماشین شدن.
هانا و سونگهو هم همراه تهیونگ سوار ماشین دوم شدن.
سونگهو لپتاپش رو روی پاهاش گذاشت و مسیرها رو بررسی کرد.
«اول میریم سراغ نفر چهارم و پنجم.»
جونگکوک پرسید:
«کدومشون نزدیکتره؟»
سونگهو:
«نفر چهارم.»
ا/ت از صندلی عقب گفت:
«پس سریعتر برو.»
جینوو از آینه نگاهش کرد.
«تو راننده نیستی.»
ا/ت:
«ولی عجله دارم.»
جونگکوک خندید.
«از وقتی بیدار شده همینطوریه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو هم اگه اینقدر حرف نزنی، زودتر میرسیم.»
جینوو زیر لب گفت:
«من تازه فهمیدم چرا خانوادههاتون برای این پرونده انقدر نگرانن.»
جونگکوک خندید.
«به پرونده ربطی نداره.»
---
چند دقیقه بعد...
ماشین دوم کمی جلوتر حرکت میکرد.
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
«فکر میکنی واقعاً چیزی پیدا کنیم؟»
تهیونگ گفت:
«باید پیدا کنیم.»
سونگهو بدون اینکه سرش رو از لپتاپ بلند کنه گفت:
«اگر شما دو نفر حواستون به جاده باشه، احتمال پیدا کردنش بیشتره.»
تهیونگ:
«من که رانندگی نمیکنم.»
سونگهو:
«پس دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنی؟»
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
هانا زد زیر خنده.
---
بعد از حدود نیم ساعت...
ماشین اول جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
جینوو پیاده شد.
«اینجاست.»
ا/ت و جونگکوک هم پیاده شدن.
جونگکوک به ساختمان نگاه کرد.
«مطمئنی؟»
جینوو:
«آخرین آدرس ثبتشدهست.»
ا/ت:
«پس بریم.»
---
چند دقیقه بعد، نفر چهارم رو پیدا کردن.
مرد با دیدن مأمور پلیس کمی جا خورد.
جینوو مدارک رو نشون داد.
«ما دربارهی اتفاقات شرکت چند سؤال داریم.»
مرد با تردید گفت:
«من چیزی نمیدونم.»
ا/ت گفت:
«هنوز سؤال نپرسیدیم.»
جونگکوک زیر لب خندید.
مرد چند لحظه نگاهشون کرد.
«باشه... چی میخواین بدونین؟»
---
همزمان، هانا، تهیونگ و سونگهو هم به محل نفر پنجم رسیدن.
سونگهو آدرس رو دوباره چک کرد.
«همینجاست.»
تهیونگ در زد.
چند ثانیه بعد، مردی در رو باز کرد.
هانا گفت:
«ما دربارهی شرکت چند سؤال داریم.»
مرد با شنیدن اسم شرکت، حالت صورتش تغییر کرد.
«من واقعاً چیزی برای گفتن ندارم.»
تهیونگ گفت:
«فقط هرچی یادتونه بگید.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد کنار رفت.
«بیاید داخل.»
---
چند ساعت بعد...
هر دو گروه تقریباً همزمان به دو محل رسیدگی کردن.
نفر چهارم، مردی به نام کیم دو-شیک، روبهروی جینوو نشسته بود.
جینوو پرسید:
«شما شب قبل از ازهمپاشیدن شرکت اونجا بودید؟»
دو-شیک آهی کشید.
«بله.»
جونگکوک:
«چیزی دیدید؟»
دو-شیک چند لحظه فکر کرد.
«فقط یادمه همون روز یکی از افراد، یه سری مدارک رو دستکاری کرد.»
ا/ت:
«چه مدارکی؟»
دو-شیک:
«مدارک مالکیت شرکت.»
همه ساکت شدن.
«بعد از اون، یهدفعه همهچیز طوری ثبت شد که انگار شرکت متعلق به شخص دیگهایه.»
جونگکوک پرسید:
«شما دیدید چه کسی این کار رو کرد؟»
دو-شیک سرش رو تکون داد.
«نه. فقط میدونم یکی از افراد اصلی این کار رو انجام داد.»
ادامه دارد..
- ۲۵۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط