my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT30
~بعد از این همه سال...
یه خندهی کوتاه میکنه. اما خندهش تلخه.
~منو یادت نیست؟
سرم رو تکون میدم.
چند ثانیه سکوت میشه. مرد نگام میکنه و بعد...
آروم نزدیکتر میاد.
~من پسر کوچولوی مامانم...
نفسم توی سینم حبس میشه. این لقب...چیزی توی ذهنم تکون میخوره. یه تصویر. یه خنده. یه پسر جوون. و یه صدای قدیمی.
لبخند روی صورتش برمیگرده.
~آره.
چشمهاش خیس شده. بغض توی صداش شنیده میشه.
~خودمم. چوی یونهو...کسی که ولش کردی...کسی که بعد از دست دادنت دیوونه شد
نفس لرزونی میکشه. اسمش رو که میشنوم، همهچی یهدفعه واضح میشه. یونهو، همون آدمی که...اکسم... آروم میخنده. اما این بار اشک از گوشهی چشمش پایین میاد.
~بالاخره.
سرش رو پایین میندازه.
~فکر کردم واقعاً فراموشم کردی الانا بود که گریه کنم.
چند ثانیه فقط نگاهش میکنم. یونهو طوری رفتار میکرد انگار متوجه اشکای که دارن از گنه اش به عنوان سر سره استفاده میکنن نشده.
چوی آروم میاد جلو و زانو میزنه، دستم رو میگیره. نگاهم به دستم میفته. قفل رو باز میکنه، صدای باز شدن قفل توی سکوت اتاق میپیچه. دستام آزاد میشن. مچ دستم رو آروم ماساژ میدم.
~ببخشید که زدمت... نمیخواستم...
چوی چند ثانیه نگام میکنه، قبل از اینکه چیزی بگم...
جلو میاد و بغلم میکنه، خشکم میزنه.
بدنم کامل قفل میشه.
یونهو... منو بغل کرده؟ دستهاش دورم حلقه میشن.
سرش روی شونهم میفته. و بعد...صدای گریهش رو میشنوم. اول فکر میکنم اشتباه شنیدم.
اما نه. شونههاش میلرزه، چوی داره گریه میکنه.
واقعاً گریه میکنه.دستهاش رو محکمتر دورم حلقه میکنه. انگار میترسه اگه ولم کنه...
دوباره گمشدهش رو از دست بده. من هنوز تکون نمیخورم. دستام کنار بدنمه. نمیدونم باید چی کار کنم اکسمو دلداری بدم؟...
چوی صورتم رو نمیبینه. فقط سرش روی شونهمه.
مثل یه بچه. یه بچهی کوچیک و گمشده.
~فکر کردم دیگه پیدات نمیکنم.
=یونهو...
~هیچی نگو.(اون اهنگه هستا نموخوام صداتو بشنومم😂)
دستهاش بیشتر دورم جمع میشه.
~فقط...
یه نفس لرزون میکشه.
~فقط بذار یه دقیقه همینطوری بمونم.
ساکت میشم. چوی دوباره گریه میکنه.
~دلم برات تنگ شده بود.
صدای هقهقش نزدیک گوشمه.
~خیلی زیاد.
چشمام رو میبندم. و برای چند ثانیه...فقط صدای گریهی یونهو رو میشنوم. دستم آروم بالا میاد.
خودمم نمیدونم چرا. اما چند ثانیه بعد...روی موهای چوی قرار میگیره.چوی همون لحظه ساکت میشه.
انگار نفسش هم قطع شده.آروم دستم رو روی سرش میکشم.
~نرو.
قلبم فشرده میشه.
=کجا؟
_هرجا...پیش کوک
صداش میلرزه.
~فقط نرو. نمیتونم تحمل کنم یه بار دیگه ترکم کنی
دستم هنوز روی سرشه. چند ثانیه هیچکدوم حرف نمیزنیم. و برای یه لحظه... همهچی فراموش میشه.
=تو مریضی روانی داری... چطور ازادت کردن
~فرار کردم...
ویو کوک:
ماشین رو متوقف میکنم. اینجاست. پیاده میشم.
یوکی از پشت ماشین بیرون میاد. نگاهش به اطرافه.
نگاهش میکنم.
_چی؟
یوکی سرش رو به ساختمون روبهرو میچرخونه.
چند نفر اونجان.
_فکر کنم همینه.
به ساختمون نگاه میکنم. قلبم شروع میکنه به تند زدن. ات.
_بریم.
یوکی پشت سرم حرکت میکنه. هر قدم...
یه قدم نزدیکتر به ات. در ساختمون رو پیدا میکنم.
دستم رو روی دستگیره میذارم. قفل نیست.
آروم بازش میکنم. وارد میشم. صدای قدمهام توی راهرو میپیچه. صدایی میشنوم. گریه.
خشکم میزنه. چشمام گرد میشه. این صدا...
دستگیره رو آروم پایین میکشم. در باز میشه.
و...همهچی متوقف میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات ریدی قشنگ🧚🏻♀️
ببینم فراموشم که نکرده بودین هوممم؟ 🥲
شرایط: 🦭
لایک: ۳٠
کامنت: ۵۵
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT30
~بعد از این همه سال...
یه خندهی کوتاه میکنه. اما خندهش تلخه.
~منو یادت نیست؟
سرم رو تکون میدم.
چند ثانیه سکوت میشه. مرد نگام میکنه و بعد...
آروم نزدیکتر میاد.
~من پسر کوچولوی مامانم...
نفسم توی سینم حبس میشه. این لقب...چیزی توی ذهنم تکون میخوره. یه تصویر. یه خنده. یه پسر جوون. و یه صدای قدیمی.
لبخند روی صورتش برمیگرده.
~آره.
چشمهاش خیس شده. بغض توی صداش شنیده میشه.
~خودمم. چوی یونهو...کسی که ولش کردی...کسی که بعد از دست دادنت دیوونه شد
نفس لرزونی میکشه. اسمش رو که میشنوم، همهچی یهدفعه واضح میشه. یونهو، همون آدمی که...اکسم... آروم میخنده. اما این بار اشک از گوشهی چشمش پایین میاد.
~بالاخره.
سرش رو پایین میندازه.
~فکر کردم واقعاً فراموشم کردی الانا بود که گریه کنم.
چند ثانیه فقط نگاهش میکنم. یونهو طوری رفتار میکرد انگار متوجه اشکای که دارن از گنه اش به عنوان سر سره استفاده میکنن نشده.
چوی آروم میاد جلو و زانو میزنه، دستم رو میگیره. نگاهم به دستم میفته. قفل رو باز میکنه، صدای باز شدن قفل توی سکوت اتاق میپیچه. دستام آزاد میشن. مچ دستم رو آروم ماساژ میدم.
~ببخشید که زدمت... نمیخواستم...
چوی چند ثانیه نگام میکنه، قبل از اینکه چیزی بگم...
جلو میاد و بغلم میکنه، خشکم میزنه.
بدنم کامل قفل میشه.
یونهو... منو بغل کرده؟ دستهاش دورم حلقه میشن.
سرش روی شونهم میفته. و بعد...صدای گریهش رو میشنوم. اول فکر میکنم اشتباه شنیدم.
اما نه. شونههاش میلرزه، چوی داره گریه میکنه.
واقعاً گریه میکنه.دستهاش رو محکمتر دورم حلقه میکنه. انگار میترسه اگه ولم کنه...
دوباره گمشدهش رو از دست بده. من هنوز تکون نمیخورم. دستام کنار بدنمه. نمیدونم باید چی کار کنم اکسمو دلداری بدم؟...
چوی صورتم رو نمیبینه. فقط سرش روی شونهمه.
مثل یه بچه. یه بچهی کوچیک و گمشده.
~فکر کردم دیگه پیدات نمیکنم.
=یونهو...
~هیچی نگو.(اون اهنگه هستا نموخوام صداتو بشنومم😂)
دستهاش بیشتر دورم جمع میشه.
~فقط...
یه نفس لرزون میکشه.
~فقط بذار یه دقیقه همینطوری بمونم.
ساکت میشم. چوی دوباره گریه میکنه.
~دلم برات تنگ شده بود.
صدای هقهقش نزدیک گوشمه.
~خیلی زیاد.
چشمام رو میبندم. و برای چند ثانیه...فقط صدای گریهی یونهو رو میشنوم. دستم آروم بالا میاد.
خودمم نمیدونم چرا. اما چند ثانیه بعد...روی موهای چوی قرار میگیره.چوی همون لحظه ساکت میشه.
انگار نفسش هم قطع شده.آروم دستم رو روی سرش میکشم.
~نرو.
قلبم فشرده میشه.
=کجا؟
_هرجا...پیش کوک
صداش میلرزه.
~فقط نرو. نمیتونم تحمل کنم یه بار دیگه ترکم کنی
دستم هنوز روی سرشه. چند ثانیه هیچکدوم حرف نمیزنیم. و برای یه لحظه... همهچی فراموش میشه.
=تو مریضی روانی داری... چطور ازادت کردن
~فرار کردم...
ویو کوک:
ماشین رو متوقف میکنم. اینجاست. پیاده میشم.
یوکی از پشت ماشین بیرون میاد. نگاهش به اطرافه.
نگاهش میکنم.
_چی؟
یوکی سرش رو به ساختمون روبهرو میچرخونه.
چند نفر اونجان.
_فکر کنم همینه.
به ساختمون نگاه میکنم. قلبم شروع میکنه به تند زدن. ات.
_بریم.
یوکی پشت سرم حرکت میکنه. هر قدم...
یه قدم نزدیکتر به ات. در ساختمون رو پیدا میکنم.
دستم رو روی دستگیره میذارم. قفل نیست.
آروم بازش میکنم. وارد میشم. صدای قدمهام توی راهرو میپیچه. صدایی میشنوم. گریه.
خشکم میزنه. چشمام گرد میشه. این صدا...
دستگیره رو آروم پایین میکشم. در باز میشه.
و...همهچی متوقف میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات ریدی قشنگ🧚🏻♀️
ببینم فراموشم که نکرده بودین هوممم؟ 🥲
شرایط: 🦭
لایک: ۳٠
کامنت: ۵۵
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۸۶۱
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط