رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۹۱ }🌷
جولی خودش رو سریع به مبل رسوند و کنار تهیونگ خودش رو به زور جا داد...
جولی: آخ تهیونگا... خیلی خسته شدم.
× خب کمتر با پسرا میرقصیدی.
یهدفعه سرش رو با اخم سمتم چرخوند.
جولی: تو چرا همیشه وسط حرف میپری؟
نگاهش کردم، بدون اینکه حالت چهرم عوض بشه.
× چون بعضیا لازم دارن یکی بهشون یادآوری کنه.
چشمهاش باریک شد.
جولی: منظورت منم؟
شونه بالا انداختم.
× خودت گفتی، نه من.
قبل از اینکه بحث ادامه پیدا کنه، صدای مادرش توی گوشم پیچید.
✓ جولی، تهیونگ ... بیاید بالا، باهاتون کار دارم.
تهیونگ خیلی خونسرد سرشو بالا آورد و نگاهی به مادرش کرد...
- همینجا بگو...
حرفشو گفت و به روبه روش چشم دوخت
مادر جولی آروم سمتم برگشت. نگاهش سرد و سنگین بود.
مامان جولی: حرف خصوصی هست و بعضی ها اینجا مزاحمی بیش نیستند.
حرفش رو با یه پوزخند چندش تموم کرد.
دستم روی زانوم مشت شد، ولی چیزی نگفتم.
سرمو پایین انداختم تا نگاهم به نگاهش نخوره.
تو دلم فقط یه جمله تکرار میشد:
«چقدر میتونن بیرحم باشن...»
ولی مثل همیشه حق سکوت با من بود..
————————————————————
چند دقیقه میشد که با تهیونگ به اتاقی رفته بودند...
از همون لحظهای که رفتن، یه حس بد توی دلم افتاده بود.
دلم میخواست بدونم چی میگن... درباره چی حرف میزنن...
درگیر افکارم بودم که حرفی های مامان جادوگرش به خواهرش توی عمارت به یادم اومد...
✓ اون دختر فوقالعادهست... حتماً برای تهیونگ جورش میکنم.
اخم کردم.
× یعنی واقعاً میخوان تهیونگ رو با جولی جور کنن؟
نفس عمیقی کشیدم.
حس کنجکاویم دوم نیاورد و با سرعت از جام بلند شدم و به سمت اتاقب که اونا قبل من واردش شدند...
یه نگاه به اطراف انداختم. تا مطمئن بشم کسی از اینجا رد نمیشه...
وقتی مطمئن شدم، گوشمو چسبوندم به در.
صدای داخل واضح بود...
✓ تهیونگ، سر عقل بیا.. ببین جولی چقدر بهتر از اون دختره بی خانوادس
— تمومش کنید. اون بی خانواده نیست
مامان جولی با تمسخر گفت:
مامان جولی: چی رو تموم کنیم؟ حقیقت رو؟ اون دختر بیخانوادهست.
- تا الان داشتم احترام سنتون رو نگه میداشتم... ولی دارید روی سگمو بالا میارید.
- اون بی خانواده نیست منو داره... و از همه مهم تر اون زنمه...
و کسی حق بی احترامی بهش رو نداره...
————————————————————
ویو نویسنده:
پسر تمام حرفاش رو با داد و اعصبانیت گفت ...
اون موقع از هر موقعیت دیگه ای عصبی تر بود ..
و حتا دلیلشم نمیدونست...
از روی صندلی که به زور راضیش کرده بودند بشینه... بلند شد و به سمت در رفت...
————————————————————
ویو ات:
از حرفاشون بغض کرده بودم... چقدر آدم میتونه بر رحم باشه که ترک شدند دختر توسط خانوادش رو همه جا جار بزنند...
از در فاصله گرفتم و بعد حرف مامان جولی... نخواستم کلمه دیگه از فردی بشنوم...
قدمی به جلو برداشتم که با صدای کسی در انتها سالن برگشتم...
¥: او ات اینجایی.. دنبالت میگشت...
حرفش کامل نشده بود که صورت ناراحتم رو دید..
نگاهی به در پشت سرم کرد .. گویا که همه چیز رو با همون نگاه فهمیده باشه...
ادامه حرفش رو غورت داد و به سمتم قدمی برداشت...
با ناراحتی نگاه به پایین میکردم...
که دستی زیر چونم قرار گرفت و باعث شد سرم بالا بیاد...
نگاهم به چشمای جیمین افتاد..
¥: به حرفاشون گوش نده...
× نمی تونم... نمی تونم گوش ندم یا اونارو انکار کنم... وقتی دارند به وحشتناک ترین حالت ممکن بهم لتمه میزنند.
با پایان حرفم اشکام جاری شد...
مثل بارونی که در روز های ناهنجار و طاقت فرسا داشت می بارید...
¥: بیا بغلم...
× من...
حرفم کامل نشده بود. که جیمین منو توی آغوشش کشید که...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
جولی خودش رو سریع به مبل رسوند و کنار تهیونگ خودش رو به زور جا داد...
جولی: آخ تهیونگا... خیلی خسته شدم.
× خب کمتر با پسرا میرقصیدی.
یهدفعه سرش رو با اخم سمتم چرخوند.
جولی: تو چرا همیشه وسط حرف میپری؟
نگاهش کردم، بدون اینکه حالت چهرم عوض بشه.
× چون بعضیا لازم دارن یکی بهشون یادآوری کنه.
چشمهاش باریک شد.
جولی: منظورت منم؟
شونه بالا انداختم.
× خودت گفتی، نه من.
قبل از اینکه بحث ادامه پیدا کنه، صدای مادرش توی گوشم پیچید.
✓ جولی، تهیونگ ... بیاید بالا، باهاتون کار دارم.
تهیونگ خیلی خونسرد سرشو بالا آورد و نگاهی به مادرش کرد...
- همینجا بگو...
حرفشو گفت و به روبه روش چشم دوخت
مادر جولی آروم سمتم برگشت. نگاهش سرد و سنگین بود.
مامان جولی: حرف خصوصی هست و بعضی ها اینجا مزاحمی بیش نیستند.
حرفش رو با یه پوزخند چندش تموم کرد.
دستم روی زانوم مشت شد، ولی چیزی نگفتم.
سرمو پایین انداختم تا نگاهم به نگاهش نخوره.
تو دلم فقط یه جمله تکرار میشد:
«چقدر میتونن بیرحم باشن...»
ولی مثل همیشه حق سکوت با من بود..
————————————————————
چند دقیقه میشد که با تهیونگ به اتاقی رفته بودند...
از همون لحظهای که رفتن، یه حس بد توی دلم افتاده بود.
دلم میخواست بدونم چی میگن... درباره چی حرف میزنن...
درگیر افکارم بودم که حرفی های مامان جادوگرش به خواهرش توی عمارت به یادم اومد...
✓ اون دختر فوقالعادهست... حتماً برای تهیونگ جورش میکنم.
اخم کردم.
× یعنی واقعاً میخوان تهیونگ رو با جولی جور کنن؟
نفس عمیقی کشیدم.
حس کنجکاویم دوم نیاورد و با سرعت از جام بلند شدم و به سمت اتاقب که اونا قبل من واردش شدند...
یه نگاه به اطراف انداختم. تا مطمئن بشم کسی از اینجا رد نمیشه...
وقتی مطمئن شدم، گوشمو چسبوندم به در.
صدای داخل واضح بود...
✓ تهیونگ، سر عقل بیا.. ببین جولی چقدر بهتر از اون دختره بی خانوادس
— تمومش کنید. اون بی خانواده نیست
مامان جولی با تمسخر گفت:
مامان جولی: چی رو تموم کنیم؟ حقیقت رو؟ اون دختر بیخانوادهست.
- تا الان داشتم احترام سنتون رو نگه میداشتم... ولی دارید روی سگمو بالا میارید.
- اون بی خانواده نیست منو داره... و از همه مهم تر اون زنمه...
و کسی حق بی احترامی بهش رو نداره...
————————————————————
ویو نویسنده:
پسر تمام حرفاش رو با داد و اعصبانیت گفت ...
اون موقع از هر موقعیت دیگه ای عصبی تر بود ..
و حتا دلیلشم نمیدونست...
از روی صندلی که به زور راضیش کرده بودند بشینه... بلند شد و به سمت در رفت...
————————————————————
ویو ات:
از حرفاشون بغض کرده بودم... چقدر آدم میتونه بر رحم باشه که ترک شدند دختر توسط خانوادش رو همه جا جار بزنند...
از در فاصله گرفتم و بعد حرف مامان جولی... نخواستم کلمه دیگه از فردی بشنوم...
قدمی به جلو برداشتم که با صدای کسی در انتها سالن برگشتم...
¥: او ات اینجایی.. دنبالت میگشت...
حرفش کامل نشده بود که صورت ناراحتم رو دید..
نگاهی به در پشت سرم کرد .. گویا که همه چیز رو با همون نگاه فهمیده باشه...
ادامه حرفش رو غورت داد و به سمتم قدمی برداشت...
با ناراحتی نگاه به پایین میکردم...
که دستی زیر چونم قرار گرفت و باعث شد سرم بالا بیاد...
نگاهم به چشمای جیمین افتاد..
¥: به حرفاشون گوش نده...
× نمی تونم... نمی تونم گوش ندم یا اونارو انکار کنم... وقتی دارند به وحشتناک ترین حالت ممکن بهم لتمه میزنند.
با پایان حرفم اشکام جاری شد...
مثل بارونی که در روز های ناهنجار و طاقت فرسا داشت می بارید...
¥: بیا بغلم...
× من...
حرفم کامل نشده بود. که جیمین منو توی آغوشش کشید که...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۱.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط