The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت نوزدهم
ویو لیاـ
چند دقیقه بعد دوباره حوصلهم سر رفت. نگاهی به کایا انداختم که هنوز مشغول کارش بود
لیا:کاری نیست که من انجام بدم؟
کایا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت
کایا:نه
لیا:مطمئنی؟
کایا این بار نگاه کوتاهی به ساعت انداخت
کایا:آره، چون تموم شده
یهدفعه صاف نشستم
لیا: جدی؟!
کایا از پشت میزش بلند شد.
کایا: بریم.
سریع از جام بلند شدم.
لیا: بالاخره!
کایا فقط یه نگاه بهم انداخت و به سمت در رفت
منم کیفم رو برداشتم و دنبالش از اتاق خارج شدم
از دفتر خارج شدیم و به سمت آسانسور رفتیم
کایا دکمهی آسانسور رو زد و چند لحظه بعد درها باز شد. وارد آسانسور شدیم و کنار هم ایستادیم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چند نفر از کارمندها هم وارد آسانسور شدن
با ورود آخرین نفر، فضای داخل آسانسور شلوغ شد و یکی از کارمندها مجبورم کرد یه قدم عقب برم
همین که عقب رفتم، کمرم با بدن کایا برخورد کرد.
بهخاطر شلوغی دیگه جایی برای فاصله گرفتن نداشتم، برای همین همونجا ایستادم
کایا هم چیزی نگفت و هر دو بدون هیچ حرفی به روبهرو خیره شدیم
چند لحظه بعد آسانسور به طبقهی همکف رسید و درها باز شد
کارمندها یکییکی از آسانسور خارج میشدن و هر کدوم قبل از رفتن، به کایا تعظیم میکردن
صبر کردیم تا آسانسور خلوت بشه
وقتی آخرین کارمند از آسانسور خارج شد، من و کایا هم از آسانسور بیرون اومدیم و به سمت در خروجی رفتیم
جک توی ماشین منتظرمون بود.
با دیدنمون از ماشین پیاده شد و در رو برامون باز کرد
من و کایا سوار ماشین شدیم و جک هم بعد از بستن درها، پشت فرمون نشست
ماشین به سمت خونه حرکت کرد.
چند دقیقهای گذشت و من سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه میکردم
بعد از مدتی ماشین جلوی خونه توقف کرد
جک از ماشین پیاده شد و در رو برامون باز کرد
من و کایا از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم
بوی غذا تو کل خونه پیچیده بود ظرف غذای لئو هم پر بود
لیا: انگار که یولا اومده بوده
کایا: آره
لیا: خب دیگه بریم لباسامونو عوض کنیم که گشنمه
جفتمون به سمت اتاقامون رفتیم
لباسمو عوض کردم صورتمو شستم و موهامو گوجه کردم
ویو کایاـ
تو اتاقم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین ولی هنوز خبری از لیا نبود
رفتم سمت آشپزخونه و برای جفتمون غذا کشیدم و پشت میز نشستم
یکم بعد، لیا اومد پایین و روبهروم نشست
کایا: قرار بود یه لباس عوض کنی
لیا: آره دیگه، لباسمو عوض کردم صورتمو تمیز کردم، موهامو بستم اومدم
کایا:باشه، حالا غذاتو بخور
شروع کردیم به غذا خوردن.
بعد شروع کردیم به جمع کردن میز
ویو لیاـ
داشتم ظرفای ناهارو میشستم و کایا هم خشکشون میکرد
در همین حین ناگهان درد شدیدی توی شکمم پیچید
دست از شستن ظرفها کشیدم و یه دستم رو به لبهی سینک تکیه دادم و دست دیگهم رو روی شکمم گذاشتم
کایا وضعیت منو دید و به سمتم اومد، شیر آب رو بست و دستش رو روی شونههام گذاشت
کایا: چی شد؟لیا حرف بزن خوبی؟
از شدت درد نمیتونستم راحت حرف بزنم
کایا: تو..چیز..پریود شدی؟
در اوج درد خندهم گرفت و سعی کردم حرف بزنم
لیا: نه، پریود نیست
کایا: مطمئنی؟
لیا: آره، درد پریودی این نیست
کایا: خب چی شدی؟ ببرمت بیمارستان؟
لیا:
خواستم حرفی بزنم که درد شکمم شدیدتر شد و کنترلمو از دست دادم ولی قبل از اینکه زمین بخورم کایا دستشو گذاشت زیر کمرم و بلندم کرد
کایا: میبرمت بیمارستان
لیا: تو...و..وایسا
کایا: چرا؟
لیا: باید...لباسمو عو...عوض کنم
کایا: تو این وضعیت فکر لباستی؟
لیا: کایاا..
کایا: باشه میبرمت اتاقت
کایا درحالیکه من توی بغلش بودم منو به سمت اتاق برد دم در اتاق که رسیدیم، منو گذاشت زمین
کایا: خوبی؟ میتونی راه بری
لیا: سعیمو میکنم
با تمام دردی که داشتم از دیوار کمک گرفتم و رفتم تو اتاق
به زور تونستم لباسمو عوض کنم، ولی کار دیگهای از دستم برنمیومد.
خواستم از اتاقم برم بیرون که وسط اتاق، درد شکمم شدیدتر شد. جیغ کوتاهی کشیدم و چشمام سیاهی رفت
ویو کایاـ
دم در اتاق با استرس منتظر لیا بودم و قدم میزدم کههه..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌸🎀
شرطا: ۱۳ تا لایک، ۱۳ تا کامنت ۵ تا بازنشر
اسلاید دو: لباسی که لیا پوشیده بود (لباسی که بعد پوشید رو توی پارت بعدی میذارم)
اسلاید سه: لباسی که کایا پوشیده بود.👇🏻ازپیج این فرشته خانومه👇🏻
@modelmodel
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«بفرمایید میوه 🍉🍎🍓🍒»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب خب قشنگا شرطا رو برسونید که پارت بعدی آمادهست
بوس، بهتون گشنگا🤗آبجی الارا دوستتون داره
(ملکه قلب من)
پارت نوزدهم
ویو لیاـ
چند دقیقه بعد دوباره حوصلهم سر رفت. نگاهی به کایا انداختم که هنوز مشغول کارش بود
لیا:کاری نیست که من انجام بدم؟
کایا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت
کایا:نه
لیا:مطمئنی؟
کایا این بار نگاه کوتاهی به ساعت انداخت
کایا:آره، چون تموم شده
یهدفعه صاف نشستم
لیا: جدی؟!
کایا از پشت میزش بلند شد.
کایا: بریم.
سریع از جام بلند شدم.
لیا: بالاخره!
کایا فقط یه نگاه بهم انداخت و به سمت در رفت
منم کیفم رو برداشتم و دنبالش از اتاق خارج شدم
از دفتر خارج شدیم و به سمت آسانسور رفتیم
کایا دکمهی آسانسور رو زد و چند لحظه بعد درها باز شد. وارد آسانسور شدیم و کنار هم ایستادیم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چند نفر از کارمندها هم وارد آسانسور شدن
با ورود آخرین نفر، فضای داخل آسانسور شلوغ شد و یکی از کارمندها مجبورم کرد یه قدم عقب برم
همین که عقب رفتم، کمرم با بدن کایا برخورد کرد.
بهخاطر شلوغی دیگه جایی برای فاصله گرفتن نداشتم، برای همین همونجا ایستادم
کایا هم چیزی نگفت و هر دو بدون هیچ حرفی به روبهرو خیره شدیم
چند لحظه بعد آسانسور به طبقهی همکف رسید و درها باز شد
کارمندها یکییکی از آسانسور خارج میشدن و هر کدوم قبل از رفتن، به کایا تعظیم میکردن
صبر کردیم تا آسانسور خلوت بشه
وقتی آخرین کارمند از آسانسور خارج شد، من و کایا هم از آسانسور بیرون اومدیم و به سمت در خروجی رفتیم
جک توی ماشین منتظرمون بود.
با دیدنمون از ماشین پیاده شد و در رو برامون باز کرد
من و کایا سوار ماشین شدیم و جک هم بعد از بستن درها، پشت فرمون نشست
ماشین به سمت خونه حرکت کرد.
چند دقیقهای گذشت و من سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه میکردم
بعد از مدتی ماشین جلوی خونه توقف کرد
جک از ماشین پیاده شد و در رو برامون باز کرد
من و کایا از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم
بوی غذا تو کل خونه پیچیده بود ظرف غذای لئو هم پر بود
لیا: انگار که یولا اومده بوده
کایا: آره
لیا: خب دیگه بریم لباسامونو عوض کنیم که گشنمه
جفتمون به سمت اتاقامون رفتیم
لباسمو عوض کردم صورتمو شستم و موهامو گوجه کردم
ویو کایاـ
تو اتاقم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین ولی هنوز خبری از لیا نبود
رفتم سمت آشپزخونه و برای جفتمون غذا کشیدم و پشت میز نشستم
یکم بعد، لیا اومد پایین و روبهروم نشست
کایا: قرار بود یه لباس عوض کنی
لیا: آره دیگه، لباسمو عوض کردم صورتمو تمیز کردم، موهامو بستم اومدم
کایا:باشه، حالا غذاتو بخور
شروع کردیم به غذا خوردن.
بعد شروع کردیم به جمع کردن میز
ویو لیاـ
داشتم ظرفای ناهارو میشستم و کایا هم خشکشون میکرد
در همین حین ناگهان درد شدیدی توی شکمم پیچید
دست از شستن ظرفها کشیدم و یه دستم رو به لبهی سینک تکیه دادم و دست دیگهم رو روی شکمم گذاشتم
کایا وضعیت منو دید و به سمتم اومد، شیر آب رو بست و دستش رو روی شونههام گذاشت
کایا: چی شد؟لیا حرف بزن خوبی؟
از شدت درد نمیتونستم راحت حرف بزنم
کایا: تو..چیز..پریود شدی؟
در اوج درد خندهم گرفت و سعی کردم حرف بزنم
لیا: نه، پریود نیست
کایا: مطمئنی؟
لیا: آره، درد پریودی این نیست
کایا: خب چی شدی؟ ببرمت بیمارستان؟
لیا:
خواستم حرفی بزنم که درد شکمم شدیدتر شد و کنترلمو از دست دادم ولی قبل از اینکه زمین بخورم کایا دستشو گذاشت زیر کمرم و بلندم کرد
کایا: میبرمت بیمارستان
لیا: تو...و..وایسا
کایا: چرا؟
لیا: باید...لباسمو عو...عوض کنم
کایا: تو این وضعیت فکر لباستی؟
لیا: کایاا..
کایا: باشه میبرمت اتاقت
کایا درحالیکه من توی بغلش بودم منو به سمت اتاق برد دم در اتاق که رسیدیم، منو گذاشت زمین
کایا: خوبی؟ میتونی راه بری
لیا: سعیمو میکنم
با تمام دردی که داشتم از دیوار کمک گرفتم و رفتم تو اتاق
به زور تونستم لباسمو عوض کنم، ولی کار دیگهای از دستم برنمیومد.
خواستم از اتاقم برم بیرون که وسط اتاق، درد شکمم شدیدتر شد. جیغ کوتاهی کشیدم و چشمام سیاهی رفت
ویو کایاـ
دم در اتاق با استرس منتظر لیا بودم و قدم میزدم کههه..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌸🎀
شرطا: ۱۳ تا لایک، ۱۳ تا کامنت ۵ تا بازنشر
اسلاید دو: لباسی که لیا پوشیده بود (لباسی که بعد پوشید رو توی پارت بعدی میذارم)
اسلاید سه: لباسی که کایا پوشیده بود.👇🏻ازپیج این فرشته خانومه👇🏻
@modelmodel
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«بفرمایید میوه 🍉🍎🍓🍒»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب خب قشنگا شرطا رو برسونید که پارت بعدی آمادهست
بوس، بهتون گشنگا🤗آبجی الارا دوستتون داره
- ۳.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط