The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت هجدهم
ویو لیاـ
در آسانسور باز شد و کایا بدون هیچ حرفی از آسانسور خارج شد من هم چند ثانیه بعد دنبالش رفتم
طبقه تقریباً شلوغ بود چند نفر از کارمندها با دیدن کایا سلام کردن و بعد نگاهشون به من افتاد
من سعی کردم بیتفاوت رفتار کنم و کنار کایا راه برم، اما هر چند قدم یکبار متوجه نگاههای اطراف میشدم
کایا جلوی در دفترش ایستاد و در رو باز کرد
چیزی نگفت و وارد دفتر شد
من هم دنبالش رفتم و در پشت سرم بسته شد
کایا مستقیم رفت پشت میزش نشست
منم یه نگا به اطراف انداختم و روی مبل گوشه نشستم
لیا:تا کی باید اینجا بمونم
کایا:تا کارم تموم شه
لیا:اوف باشه فقط یکم کارتو زودتر تموم کن
کایا حرفی نزد منم یه کتاب کوچک تو کیفم داشتم برا اینکه حوصلم سر نره شروع کردم به خوندنش
چند لحظه بعد صدای زده شدن درو شنیدیم
کایا با چشم باز به من نگاه کرد
برای اینکه کارمندها باور کنن واقعاً نامزدیم باید یه حرکتی میزدیم
کتابمو گذاشتم کنار با عجله رفتم سمت کایا روی لبه میز دقیقا روبروش نشستم
یکم به سمتش خم شدم
کایاهم دستشو رو کمرم گذاشت و اجازه ورود داد
کایا:بیا تو
کارمند با چندتا برگه تو دستش وارد شد
ـ ببخشید بد موقع اومدم
با حرفش برا اینکه طبیعی تر بنظر بیایم از هم فاصله گرفتیم
از رو میز بلد شدم رفتم پشت صندلی کایا و دستمو رو شونش گذاشتم
لیا:نه مشکلی نداره
کایا:کاری داشتی
ـ خب این مدارکا برا امضاس
کارمند جلو اومد و برگهها رو روی میز گذاشت
من هنوز پشت صندلی کایا ایستاده بودم و دستم روی شونهش بود
ـ خب دیگه میرم
کایا:میتونی بری
کارمند قبل رفتن نگاهی به من انداخت
ـ راستی تبریک میگم
لیا:ممنون
کایا:ممنون
ـ امیدوارم خوشبخت بشید
لیا: خواهش میکنم همچنین
کارمند لبخندی زد و از دفتر خارج شد
همین که در پشت سرش بسته شد دستم رو از روی شونهی کایا برداشتم
چند لحظه هر دو ساکت موندیم
بعد برگشتم سمت مبل و دوباره نشستم
کتابم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن
کایا هم بدون هیچ حرفی دوباره مشغول کارش شد
دو ساعت گذشت
آخرین صفحهی کتاب رو خوندم و آروم بستمش
نگاهی به ساعت انداختم
تازه یادم افتاد از صبح چیزی نخورده بودم
نگاهی به کایا انداختم هنوز پشت میزش مشغول کار بود
از جام بلند شدم
لیا:من میرم پایین
کایا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت
کایا:باشه
از دفتر خارج شدم و با آسانسور به طبقهی پایین رفتم
کافهی شرکت نسبتاً شلوغ بود. چند لحظه توی صف ایستادم تا نوبتم بشه.
وقتی نوبتم رسید،دو تا قهوه و دو تا کیک سفارش دادم
بعد از آماده شدن سفارشم، سینی رو برداشتم و دوباره به سمت آسانسور رفتم
چند دقیقه بعد به دفتر کایا برگشتم.
در رو با آرنجم باز کردم و وارد شدم.
همون لحظه نگاهم به دختری افتاد که روبهروی میز کایا ایستاده بود
دختر با لبخند زیادی صمیمی به کایا نگاه میکرد،اما از حالت صورت کایا کاملاً مشخص بود که از حضورش راضی نیست
دختر:کایا من فقط میگم بهتره یه بار دیگه به پیشنهادم فکر کنی
کایا:گفتم علاقهای ندارم
دختر:ولی تو حتی درست بهش فکر نکردی
کایا:نیازی ندارم که بهش فک کنم
همون لحظه کایا متوجه من شد.
کایا:لیا بیا اینجا
سینی رو روی میز گذاشتم
چشمم به یکی از کیکها افتاد. بدون اینکه چیزی بگم کیک رو برداشتم و به سمت کایا رفتم
کایا با تعجب نگاهم میکرد
قبل از اینکه چیزی بگه روی پاش نشستم
دختر با تعجب نگاهمون کرد
من خیلی عادی شروع کردم به خوردن کیک
لیا:خیلی گرسنه بودم
کایا هیچ حرفی نزد و فقط نگاهم کرد
یه گاز دیگه از کیکم زدم. بعد تیکهی کوچیکی از کیک رو برداشتم و سمت کایا گرفتم
لیا:عزیزم، تو از صبح هیچی نخوردی.
کایا چند لحظه به کیک نگاه کرد، اما چیزی نگفت
من هم کیک رو به دهانش نزدیکتر کردم
کایا بالاخره کیک رو خورد.
دختر با عصبانیت به هردومون خیره شد
دختر:کایا این دختره کیه ها
کایا هیچ جوابی نداد
دختر با عصبانیت به من نگاه کرد
دختر:هی تو! از روی پای مرد من پاشو!
یه لحظه بهش نگاه کردم بعد خیلی خونسرد یه گاز دیگه از کیکم زدم
لیا:ببخشید مزاحم لاس زدنت با نامزدم شدم
دختر با عصبانیت نفسش رو بیرون داد
دختر:واقعاً که
بعد با حرص برگشت سمت در
و با قدمهای تند از دفتر خارج شد و در رو پشت سرش بست
من کیکم رو گذاشتم داخل سینی و کایا هم قهوهش رو روی میز گذاشت
بعد از روی پای کایا بلند شدم و هر دو دستم رو روی میز گذاشتم
چند ثانیه سکوت کردم
بعد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده
لیا:وای..وایسا مردم
کایا فقط نگاهم کرد
لیا:یکم دیگه میموند نمیتونستم جلو خندهمو بگیرم
دوباره خندیدم و سرمو تکون دادم
لیا: مرد من وای😂...
🌷🌸🩷🎀
اسلاید سه دختره
شرطا:۱۲تالایک۱۲تاکامنت۴تا بازنشر
🍁
اینم از پارت ۱۸ کامنت یادتون نره ملکه ها
(ملکه قلب من)
پارت هجدهم
ویو لیاـ
در آسانسور باز شد و کایا بدون هیچ حرفی از آسانسور خارج شد من هم چند ثانیه بعد دنبالش رفتم
طبقه تقریباً شلوغ بود چند نفر از کارمندها با دیدن کایا سلام کردن و بعد نگاهشون به من افتاد
من سعی کردم بیتفاوت رفتار کنم و کنار کایا راه برم، اما هر چند قدم یکبار متوجه نگاههای اطراف میشدم
کایا جلوی در دفترش ایستاد و در رو باز کرد
چیزی نگفت و وارد دفتر شد
من هم دنبالش رفتم و در پشت سرم بسته شد
کایا مستقیم رفت پشت میزش نشست
منم یه نگا به اطراف انداختم و روی مبل گوشه نشستم
لیا:تا کی باید اینجا بمونم
کایا:تا کارم تموم شه
لیا:اوف باشه فقط یکم کارتو زودتر تموم کن
کایا حرفی نزد منم یه کتاب کوچک تو کیفم داشتم برا اینکه حوصلم سر نره شروع کردم به خوندنش
چند لحظه بعد صدای زده شدن درو شنیدیم
کایا با چشم باز به من نگاه کرد
برای اینکه کارمندها باور کنن واقعاً نامزدیم باید یه حرکتی میزدیم
کتابمو گذاشتم کنار با عجله رفتم سمت کایا روی لبه میز دقیقا روبروش نشستم
یکم به سمتش خم شدم
کایاهم دستشو رو کمرم گذاشت و اجازه ورود داد
کایا:بیا تو
کارمند با چندتا برگه تو دستش وارد شد
ـ ببخشید بد موقع اومدم
با حرفش برا اینکه طبیعی تر بنظر بیایم از هم فاصله گرفتیم
از رو میز بلد شدم رفتم پشت صندلی کایا و دستمو رو شونش گذاشتم
لیا:نه مشکلی نداره
کایا:کاری داشتی
ـ خب این مدارکا برا امضاس
کارمند جلو اومد و برگهها رو روی میز گذاشت
من هنوز پشت صندلی کایا ایستاده بودم و دستم روی شونهش بود
ـ خب دیگه میرم
کایا:میتونی بری
کارمند قبل رفتن نگاهی به من انداخت
ـ راستی تبریک میگم
لیا:ممنون
کایا:ممنون
ـ امیدوارم خوشبخت بشید
لیا: خواهش میکنم همچنین
کارمند لبخندی زد و از دفتر خارج شد
همین که در پشت سرش بسته شد دستم رو از روی شونهی کایا برداشتم
چند لحظه هر دو ساکت موندیم
بعد برگشتم سمت مبل و دوباره نشستم
کتابم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن
کایا هم بدون هیچ حرفی دوباره مشغول کارش شد
دو ساعت گذشت
آخرین صفحهی کتاب رو خوندم و آروم بستمش
نگاهی به ساعت انداختم
تازه یادم افتاد از صبح چیزی نخورده بودم
نگاهی به کایا انداختم هنوز پشت میزش مشغول کار بود
از جام بلند شدم
لیا:من میرم پایین
کایا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت
کایا:باشه
از دفتر خارج شدم و با آسانسور به طبقهی پایین رفتم
کافهی شرکت نسبتاً شلوغ بود. چند لحظه توی صف ایستادم تا نوبتم بشه.
وقتی نوبتم رسید،دو تا قهوه و دو تا کیک سفارش دادم
بعد از آماده شدن سفارشم، سینی رو برداشتم و دوباره به سمت آسانسور رفتم
چند دقیقه بعد به دفتر کایا برگشتم.
در رو با آرنجم باز کردم و وارد شدم.
همون لحظه نگاهم به دختری افتاد که روبهروی میز کایا ایستاده بود
دختر با لبخند زیادی صمیمی به کایا نگاه میکرد،اما از حالت صورت کایا کاملاً مشخص بود که از حضورش راضی نیست
دختر:کایا من فقط میگم بهتره یه بار دیگه به پیشنهادم فکر کنی
کایا:گفتم علاقهای ندارم
دختر:ولی تو حتی درست بهش فکر نکردی
کایا:نیازی ندارم که بهش فک کنم
همون لحظه کایا متوجه من شد.
کایا:لیا بیا اینجا
سینی رو روی میز گذاشتم
چشمم به یکی از کیکها افتاد. بدون اینکه چیزی بگم کیک رو برداشتم و به سمت کایا رفتم
کایا با تعجب نگاهم میکرد
قبل از اینکه چیزی بگه روی پاش نشستم
دختر با تعجب نگاهمون کرد
من خیلی عادی شروع کردم به خوردن کیک
لیا:خیلی گرسنه بودم
کایا هیچ حرفی نزد و فقط نگاهم کرد
یه گاز دیگه از کیکم زدم. بعد تیکهی کوچیکی از کیک رو برداشتم و سمت کایا گرفتم
لیا:عزیزم، تو از صبح هیچی نخوردی.
کایا چند لحظه به کیک نگاه کرد، اما چیزی نگفت
من هم کیک رو به دهانش نزدیکتر کردم
کایا بالاخره کیک رو خورد.
دختر با عصبانیت به هردومون خیره شد
دختر:کایا این دختره کیه ها
کایا هیچ جوابی نداد
دختر با عصبانیت به من نگاه کرد
دختر:هی تو! از روی پای مرد من پاشو!
یه لحظه بهش نگاه کردم بعد خیلی خونسرد یه گاز دیگه از کیکم زدم
لیا:ببخشید مزاحم لاس زدنت با نامزدم شدم
دختر با عصبانیت نفسش رو بیرون داد
دختر:واقعاً که
بعد با حرص برگشت سمت در
و با قدمهای تند از دفتر خارج شد و در رو پشت سرش بست
من کیکم رو گذاشتم داخل سینی و کایا هم قهوهش رو روی میز گذاشت
بعد از روی پای کایا بلند شدم و هر دو دستم رو روی میز گذاشتم
چند ثانیه سکوت کردم
بعد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده
لیا:وای..وایسا مردم
کایا فقط نگاهم کرد
لیا:یکم دیگه میموند نمیتونستم جلو خندهمو بگیرم
دوباره خندیدم و سرمو تکون دادم
لیا: مرد من وای😂...
🌷🌸🩷🎀
اسلاید سه دختره
شرطا:۱۲تالایک۱۲تاکامنت۴تا بازنشر
🍁
اینم از پارت ۱۸ کامنت یادتون نره ملکه ها
- ۲۲۸
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط