فرشتهای بدون بال
🦋(فرشتهای بدون بال)🦋
پارت²
نشستم پشت میزم که گوشیم زنگ خورد یه صدای ناشناس بود ولی من نمی شناختمش پس قطع کردم اصلا به حرفاش گوش نکردم شروع بکار کردم
(ویو جونگکوک)
ساعت دقیقا ۳:۴۰ دقیقه بود که من هنوز دنبال اون دختره چی بود اسمش آها کیم سو ریو به بادیگاردام گفتم دنبالش بگردن و اطلاعات ازش برام بیارن که بعداز یک ساعت بادیگاردم زنگ زد
#الو سلام ارباب
ـسلام اطلاعات پیدا کردی؟؟!
#بله پیدا کردم
ـخب بفرست برام
#بله چشم
اطلاعات برام فرستاد خوندم شمارهاشو گیر آوردم بهش زنگ زدم جواب داد
(درحال حرف زدن)
ریو:الو بفرمایید
ـالو سلام خانم زیبا
ریو:ببخشید من شمارو نمیشناسم
وقتی زنگ زدم بعدش قطع کرد و شمارمو مسدود کرد ای بابا این که خیلی بد شد حالا چیکار کنم ولی من که کاری از دستم برنمیاد پس تصمیم گرفتم تعقیبش کنم....
(ویو شب ریو)
واییی بالاخره تموم شد اخ جون ندارم چقدر آدم میتونه خسته باشه بعداز پنج دقیقه کش آمدن تصمیم گرفتم وسایلم و جمع کنم که درباره پرونده درخواستها آمد....
&خانم ببخشید میتونم بیام تو؟؟
ریو:بیا تو
&خانم ۵۰ تا دیگه درخواست آمده
ریو:ای بابا واقعا خسته ام بزار برای فردا
&خانم آخه نمیشه امشب میخوانشون
ریو:ساعت ۱۲ شب آخه کی درخواست میده بعد همون لحظه هم میخوادش عوففف باشه بدش به من برو بیرون
&بفرمایید خانم با اجازه
خم شد و رفت بیرون دوباره تا نشستم امضا زدم نوشتم که گوشیم زنگ خورد رو صفحه بابام بود
ریو:الو سلام بابایی
سلام دخترم خوبی؟!نمیخوایی بیایی خونه ساعت و دیدی ؟!
ریو::عاااا بابا جونم ببخشید نگرانت کردم یکم کار ریخته رو سرم باید انجامشون بدم بعدش میام خونه
الهی فداتشم باشه من منتظرتم دخترکم
ریو:باشه بابایی کاری نداری؟!
نه دخترم
ریو:پس میبینمت بای بای
بای بای دخترکم
گوشی قطع کردم تا ساعت ۱ فقط داشتن مینوشتم دیگه کم آورده بودم که رسید به پرونده آخر که دیگه واقعا کشش و نداشتم ولی مجبور بودم اونم نوشتم و تموم شد اخیشششش بالاخره تا بابام مکران نشده برم خونه وسایلام و جمع کردم پرونده های درخواست گذاشتم رو میز از اتاق رفتم بیرون که دستیار شخصیم ازم پرسید
&خانم ببخشید؟!
ریو:بله؟؟
&پرونده کجان؟؟
ریو:تو اتاق میتونی برش داری
&چشم ممنون(خم شد و رفت)
منم را افتادم از شرکت زدم بیرون به ون گفت بره میخوام پیاده روی کنم چون شرکت به خونه کلا ۴۰ مین فاصله داشت همین جور قدم میزدم احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه پشت سرم و نگا کردم ولی کسی نبودم به راهم ادامه دادم دوباره صدای پا شنیدم و چپ و راستمو با پشت سرم و نگا کردم کسی نبود همه جا تاریک بود تا اینکه.....
پارت۲ هم به اتمام رسید امیدوارم خوشتون آمده باشه فردا پارت ۳ رو میزارم ببخشید که بد شد:))))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
پارت²
نشستم پشت میزم که گوشیم زنگ خورد یه صدای ناشناس بود ولی من نمی شناختمش پس قطع کردم اصلا به حرفاش گوش نکردم شروع بکار کردم
(ویو جونگکوک)
ساعت دقیقا ۳:۴۰ دقیقه بود که من هنوز دنبال اون دختره چی بود اسمش آها کیم سو ریو به بادیگاردام گفتم دنبالش بگردن و اطلاعات ازش برام بیارن که بعداز یک ساعت بادیگاردم زنگ زد
#الو سلام ارباب
ـسلام اطلاعات پیدا کردی؟؟!
#بله پیدا کردم
ـخب بفرست برام
#بله چشم
اطلاعات برام فرستاد خوندم شمارهاشو گیر آوردم بهش زنگ زدم جواب داد
(درحال حرف زدن)
ریو:الو بفرمایید
ـالو سلام خانم زیبا
ریو:ببخشید من شمارو نمیشناسم
وقتی زنگ زدم بعدش قطع کرد و شمارمو مسدود کرد ای بابا این که خیلی بد شد حالا چیکار کنم ولی من که کاری از دستم برنمیاد پس تصمیم گرفتم تعقیبش کنم....
(ویو شب ریو)
واییی بالاخره تموم شد اخ جون ندارم چقدر آدم میتونه خسته باشه بعداز پنج دقیقه کش آمدن تصمیم گرفتم وسایلم و جمع کنم که درباره پرونده درخواستها آمد....
&خانم ببخشید میتونم بیام تو؟؟
ریو:بیا تو
&خانم ۵۰ تا دیگه درخواست آمده
ریو:ای بابا واقعا خسته ام بزار برای فردا
&خانم آخه نمیشه امشب میخوانشون
ریو:ساعت ۱۲ شب آخه کی درخواست میده بعد همون لحظه هم میخوادش عوففف باشه بدش به من برو بیرون
&بفرمایید خانم با اجازه
خم شد و رفت بیرون دوباره تا نشستم امضا زدم نوشتم که گوشیم زنگ خورد رو صفحه بابام بود
ریو:الو سلام بابایی
سلام دخترم خوبی؟!نمیخوایی بیایی خونه ساعت و دیدی ؟!
ریو::عاااا بابا جونم ببخشید نگرانت کردم یکم کار ریخته رو سرم باید انجامشون بدم بعدش میام خونه
الهی فداتشم باشه من منتظرتم دخترکم
ریو:باشه بابایی کاری نداری؟!
نه دخترم
ریو:پس میبینمت بای بای
بای بای دخترکم
گوشی قطع کردم تا ساعت ۱ فقط داشتن مینوشتم دیگه کم آورده بودم که رسید به پرونده آخر که دیگه واقعا کشش و نداشتم ولی مجبور بودم اونم نوشتم و تموم شد اخیشششش بالاخره تا بابام مکران نشده برم خونه وسایلام و جمع کردم پرونده های درخواست گذاشتم رو میز از اتاق رفتم بیرون که دستیار شخصیم ازم پرسید
&خانم ببخشید؟!
ریو:بله؟؟
&پرونده کجان؟؟
ریو:تو اتاق میتونی برش داری
&چشم ممنون(خم شد و رفت)
منم را افتادم از شرکت زدم بیرون به ون گفت بره میخوام پیاده روی کنم چون شرکت به خونه کلا ۴۰ مین فاصله داشت همین جور قدم میزدم احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه پشت سرم و نگا کردم ولی کسی نبودم به راهم ادامه دادم دوباره صدای پا شنیدم و چپ و راستمو با پشت سرم و نگا کردم کسی نبود همه جا تاریک بود تا اینکه.....
پارت۲ هم به اتمام رسید امیدوارم خوشتون آمده باشه فردا پارت ۳ رو میزارم ببخشید که بد شد:))))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۲.۰k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط