{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان :بوی خون عطر عشق

پارت 9

صدای شلیک پشت سر هم در خیابان پیچید

"<بانگ - بانگ" >

ا/ت ناخواسته خودش را پایین کشید شیشه ی عقب ماشین ترک برداشت راننده با سرعت فرمان را چرخاند و وارد کوچه باریک شد تهیونگ دستش را جلوی ا/ت گذاشت تا سرش را پایین نگه دارد

<<سرتو بالا نیار‌>>

ا/ت با صدای لرزان گفت

<<اونا کی ان >>

تهیونگ از پنجره ی عقب نگاهی کرد

<<کسایی که نباید پیدامون میکردن>>

<<یعنی به خاطر تو دنبالمونن>>


تهیونگ مکث کرد

<<بیشتر به خاطر تو >>

ا/ت با ناباوری نگاهش کرد

<<من؟ چرا؟ ‌>>

<<چون چیزی دیدی که نباید می دیدی>>

صدای شلیک دیگر آمد این بار گلوله از کنار ماشین رد شد راننده فورا گفت

(سمت چپ)

راننده وارد کوچه ی دیگری شد چند ثانیه بعد ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد تهیونگ پیاده شد دست ا/ت گرفت

<<بیا>>

ا/ت دستش را پس کشید

<<کجا>>

<<اگر میخوای زنده بمونی بحث نکن>>

برای اولین بار ا/ت متوجه شد درنگاه تهیونگ چیزی متفاوت وجود دارد ترس نبود اما نگرانی بود و همین بیشتر از همه چیز او را گیج می‌کرد آن ها وارد ساختمان شدن تهیونگ در را بست و چند فقل پشت سر هم چرخاند ا/ت نفس نفس می زد

<<این.... جا کجاست >>

<<یکی از جاهای امن من>>

ا/ت اطراف را نگاه کرد

<<تو چند تا جایی امن داری>>

تهیونگ کت خیس را در آورد

<<به اندازی دشمن هام>>

ا/ت به او خیره شد

<<پس واقعا مافیایی>>

تهیونگ مکث کرد نگاهش مستقیم روی ا/ت نشست چند ثانیه سکوت بعد گفت

<<بالاخره فهمیدی>>

ا/ت قلبش فروریخت با صدای آهسته پرسید

<<تو.... رئیس مافیایی>>

تهیونگ جواب نداد سکوتش کافی بود ا/ت چند قدم عقب رفت تمام چیز های که درباره آن مرد شنیده بود ناگهان کنار هم قرار گرفتن

مرد مرموز

قتل ها

رزسیاه

افرادی که از او می ترسیدن و حالا تهیونگ

ا/ت آرام آرام گفت

<<پس کردی که همه ازش می‌ترسیدن تویی>>

تهیونگ سمتش آمد

<<اسم من تو این شهر زیاد گفته میشه>>

<<به چه اسمی >>

تهیونگ مکث کرد

<<کسی که نباید باهاش دربیفتی

ا/ت با وجود ترس گفت.......

__________________________

پارت 9 آپلود شد اومیدوارم دوست داشته باشین

بایییییییییی 💞💜☘️
دیدگاه ها (۰)

پروفایلم عوض شد گم نکنی

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام رمان :بوی خون عطر عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط