شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من »
۱۳
ویو آنا:
من زندگیم رو به چند قسمت تقسیم کردم ، قسمت های مورد علاقم،
و بارون یکی از قسمت های مورد علاقم از زندگیه
آنقدر خوشحال بودم که انگار نه انگار دو دقیقه پیش تو تخت بودم
فلور: بانوی من تروخدا برگردین داخل الان باز مریض میشید ،! بعد اون موقع من به اعلیاحضرت چی بگم آخه ؟ بگم زنشو دستی دستی سرما دادیم!
یا مسیح ! زنده زنده میسوزونده مون!
آنا: فلور! نفس بکشش! من خوبم ، بعدشم ، مردک به چه حقی میخواد شما رو آتیش بزنه؟! بیخودی نترس زنده و مرده من برای هیچکس فرقی نداره!
فلور گفت: وای بانوووو! تروخدا مراقب حرف زدنتون باشیددد! اینطوری پیش بره پادشاه شما رو هم با ما میندازن تو اتیشش!
بعد رو کرد به بقیه ندیمه های پشت سرم وگفت: شما ها یه چیزی بهشون بگید! حرف من باد هواست!
یکی از ندیمه ها گفت: بانو جان، بخدا خیلی سرده بیاید برگردیم داخل ، به فکر خودتون نیستید به فکر ما باشید بانوی من،
با تشر گفتم: چه غلطا! نکنه شما برای من تصمیم میگیرید؟!
که همشون هینی کشیدن و رفتن عقب
بلند زدم زیر خنده
آنا: خیلی خب بیاید برگردیم ، بعد دوباره خندیدم
فلور: وای بانوی من ، قلبم اومد تو دهنم ...
داشتیم برمیگشتیم داخل که صدایی متوقفمون کرد، برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم,
استل: به به، بانو آنا ، چقدر ،رو داری !
صاف صاف تو قصر راه میری حتی سرهم برای بانو های دربار خم نمیکنی؟!
پوزخند صدا داری زدم و گفتم: من سر خم کنم؟ بنظرت این کار خودت نیست؟,
فریاد زدم, هرجای دنیا هم بری همسر پادشاه مقامش از یکی از بانو ها
بی اصل و نسب دربار بیشتره!! بعد من سر خم کنم؟!.
محکم زد تو صورتم ، جوری که همه خدمتکار ها و ندیمه ها نفسشون رو حبس کردن
استل: تو ، با خودت چی فکر کردی؟ هان؟ تو، بیشتر از یه اشغال اینجا ارزش نداری، منو از چی میترسونی؟ هان؟
خواست سیلی دوم رو بزنه که ...
هیون جین:
چهه غلطی داری میکنیی دقیقاً ؟!!!!
همه سریعاً برگشتیم و تعظیم کردیم
با قدم های محکم اومد جلو و رو به استل گفت:
(یه نظری ایده ای چیزی بدین تا اینجا خوب بوده ؟ الان پارت بعد هم میزارم)
#هیونجین #فیک
۱۳
ویو آنا:
من زندگیم رو به چند قسمت تقسیم کردم ، قسمت های مورد علاقم،
و بارون یکی از قسمت های مورد علاقم از زندگیه
آنقدر خوشحال بودم که انگار نه انگار دو دقیقه پیش تو تخت بودم
فلور: بانوی من تروخدا برگردین داخل الان باز مریض میشید ،! بعد اون موقع من به اعلیاحضرت چی بگم آخه ؟ بگم زنشو دستی دستی سرما دادیم!
یا مسیح ! زنده زنده میسوزونده مون!
آنا: فلور! نفس بکشش! من خوبم ، بعدشم ، مردک به چه حقی میخواد شما رو آتیش بزنه؟! بیخودی نترس زنده و مرده من برای هیچکس فرقی نداره!
فلور گفت: وای بانوووو! تروخدا مراقب حرف زدنتون باشیددد! اینطوری پیش بره پادشاه شما رو هم با ما میندازن تو اتیشش!
بعد رو کرد به بقیه ندیمه های پشت سرم وگفت: شما ها یه چیزی بهشون بگید! حرف من باد هواست!
یکی از ندیمه ها گفت: بانو جان، بخدا خیلی سرده بیاید برگردیم داخل ، به فکر خودتون نیستید به فکر ما باشید بانوی من،
با تشر گفتم: چه غلطا! نکنه شما برای من تصمیم میگیرید؟!
که همشون هینی کشیدن و رفتن عقب
بلند زدم زیر خنده
آنا: خیلی خب بیاید برگردیم ، بعد دوباره خندیدم
فلور: وای بانوی من ، قلبم اومد تو دهنم ...
داشتیم برمیگشتیم داخل که صدایی متوقفمون کرد، برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم,
استل: به به، بانو آنا ، چقدر ،رو داری !
صاف صاف تو قصر راه میری حتی سرهم برای بانو های دربار خم نمیکنی؟!
پوزخند صدا داری زدم و گفتم: من سر خم کنم؟ بنظرت این کار خودت نیست؟,
فریاد زدم, هرجای دنیا هم بری همسر پادشاه مقامش از یکی از بانو ها
بی اصل و نسب دربار بیشتره!! بعد من سر خم کنم؟!.
محکم زد تو صورتم ، جوری که همه خدمتکار ها و ندیمه ها نفسشون رو حبس کردن
استل: تو ، با خودت چی فکر کردی؟ هان؟ تو، بیشتر از یه اشغال اینجا ارزش نداری، منو از چی میترسونی؟ هان؟
خواست سیلی دوم رو بزنه که ...
هیون جین:
چهه غلطی داری میکنیی دقیقاً ؟!!!!
همه سریعاً برگشتیم و تعظیم کردیم
با قدم های محکم اومد جلو و رو به استل گفت:
(یه نظری ایده ای چیزی بدین تا اینجا خوب بوده ؟ الان پارت بعد هم میزارم)
#هیونجین #فیک
- ۹.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط