فیک بابای سخت گیر من ...
"فیک :بابای سخت گیر من" part 1
علامت ها= سوآ=* کوکی=+ مدیر پرورشگاه=_ بقیه هم اسمشون مینویسم.
<صبح با صدای مدیر پرورشگاه بیدار شدم>
_دخترا بیدار شین دیگع چقدر میخوابین ؛کیم سوآ همه بیدار شدن تو هنوز خوابی امروز باید تو راهرو طی بکشی بندشو برو تو سالن غذاخوری زودباش.
*ویو سوآ. آیشش باز شروع کرد خدایاا چرا مامان بابام منو ول کردن ای کاش منم با خودشون میبردن (مامان بابای سوآ وقتی سوآ ۷ ماهش بود تو تصادف مردن و سوآ از اون موقع اومد پرورشگاه)
*رفتم تو سالن غذاخوری و از شانسم صبحونه شام های دیشب بود <جاجانگمیون>
رفتم نشستم خوردم و وقتی تموم شد راه رو رو با طی تمیز کردم؛)
(نکته=سوآ هیچ دوستی نداره چون یه دختر خوشگل با موهای مشکی و چشمای آبی بود همه بهش حسودی میکردن و سوآ هم خیلی گوشه گیر و افسرده بود و راستی ۱۳ سالشه و کلاس هفتمه)آخه خدایااا من که بلد نیستم طی بکشم از دست خانم جانگ من چیکار کنم و ......
_سوآ کارت تمومه زود بیا دفتر من.
*بله.
پشت سر مدیر رفتم داخل دفترش و دیدم یه آقای جوونی با استایل مشکی وایساده .
+اسمت چیه کوچولو؟
* سوآ.(خیلی آروم باش خجالت گف)
+روبه خانم جانگ کرد و گفت میبرمش.
_بله حتماا فقط لطفا این فرم رو پر کنید.
(فرم رو پر کرد )
+خب کوچولو بریم.
*ویو سوآ. دستمو گرفت و رفتیم و تو ماشینش .
خواستم برم عقب بشینم که گفت
+بیا جلو
*رفتم جلو آروم بدون حرفی نشستم و سرم پایین بود و ...... که یهو گفت
+خب یه سری چیزا هارو باید بهت بگم .
یک=از این به بعد بهم میگی بابا. و فامیلیت جئون.
دو= از فردا میری مدرسه.
سه =امشب یه مهمونی دعوتم پس الان میریم خونه و بعد میایم خرید برای تو.
سوالی نداری؟
*نه ....ب.باب..اا
از زبون فیک نویس=بین راه هیچ حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد؛ که یهو کوک یجا پارک کرد و گفت
+ پیاده شو. <سوآ اومد پیاده شد و .....
<دست سوآ رو گرفت و رفتن داخل سوپر مارکت و کوکی گفت
+هرچی دوست داری بردار فقط سریع .
<سوآ گفت
*چیزی نمیخوام.
<صداشو یکم بلند کرد و گفت
+ چیزی نمیخوام یعنی چی برو برا خودت یکم خوراکی بردا زودباش.
*سوآ ناچار رفت تا یه چندتا خوراکی برا خودش برداره و ..... رفت سمت فریزر و ۳ تا بستنی قیفی شکلاتی گرفت. ۲ تا انرژی زا و یه چیپس . رفت سمت کوک .
+خبب تموم شد؟بریم.
و.....
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه و ازش لذت ببرین
علامت ها= سوآ=* کوکی=+ مدیر پرورشگاه=_ بقیه هم اسمشون مینویسم.
<صبح با صدای مدیر پرورشگاه بیدار شدم>
_دخترا بیدار شین دیگع چقدر میخوابین ؛کیم سوآ همه بیدار شدن تو هنوز خوابی امروز باید تو راهرو طی بکشی بندشو برو تو سالن غذاخوری زودباش.
*ویو سوآ. آیشش باز شروع کرد خدایاا چرا مامان بابام منو ول کردن ای کاش منم با خودشون میبردن (مامان بابای سوآ وقتی سوآ ۷ ماهش بود تو تصادف مردن و سوآ از اون موقع اومد پرورشگاه)
*رفتم تو سالن غذاخوری و از شانسم صبحونه شام های دیشب بود <جاجانگمیون>
رفتم نشستم خوردم و وقتی تموم شد راه رو رو با طی تمیز کردم؛)
(نکته=سوآ هیچ دوستی نداره چون یه دختر خوشگل با موهای مشکی و چشمای آبی بود همه بهش حسودی میکردن و سوآ هم خیلی گوشه گیر و افسرده بود و راستی ۱۳ سالشه و کلاس هفتمه)آخه خدایااا من که بلد نیستم طی بکشم از دست خانم جانگ من چیکار کنم و ......
_سوآ کارت تمومه زود بیا دفتر من.
*بله.
پشت سر مدیر رفتم داخل دفترش و دیدم یه آقای جوونی با استایل مشکی وایساده .
+اسمت چیه کوچولو؟
* سوآ.(خیلی آروم باش خجالت گف)
+روبه خانم جانگ کرد و گفت میبرمش.
_بله حتماا فقط لطفا این فرم رو پر کنید.
(فرم رو پر کرد )
+خب کوچولو بریم.
*ویو سوآ. دستمو گرفت و رفتیم و تو ماشینش .
خواستم برم عقب بشینم که گفت
+بیا جلو
*رفتم جلو آروم بدون حرفی نشستم و سرم پایین بود و ...... که یهو گفت
+خب یه سری چیزا هارو باید بهت بگم .
یک=از این به بعد بهم میگی بابا. و فامیلیت جئون.
دو= از فردا میری مدرسه.
سه =امشب یه مهمونی دعوتم پس الان میریم خونه و بعد میایم خرید برای تو.
سوالی نداری؟
*نه ....ب.باب..اا
از زبون فیک نویس=بین راه هیچ حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد؛ که یهو کوک یجا پارک کرد و گفت
+ پیاده شو. <سوآ اومد پیاده شد و .....
<دست سوآ رو گرفت و رفتن داخل سوپر مارکت و کوکی گفت
+هرچی دوست داری بردار فقط سریع .
<سوآ گفت
*چیزی نمیخوام.
<صداشو یکم بلند کرد و گفت
+ چیزی نمیخوام یعنی چی برو برا خودت یکم خوراکی بردا زودباش.
*سوآ ناچار رفت تا یه چندتا خوراکی برا خودش برداره و ..... رفت سمت فریزر و ۳ تا بستنی قیفی شکلاتی گرفت. ۲ تا انرژی زا و یه چیپس . رفت سمت کوک .
+خبب تموم شد؟بریم.
و.....
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه و ازش لذت ببرین
- ۳.۲k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط