in your eyes
#in_your_eyes
part_101
ویو کایلا
چند ثانیه...
کوک حتی نفس هم نمیکشید.
نگاهش بین بیبیچک و صورتم بود
انگار مغزش هنوز نمیخواست چیزی که دیده بود رو باور کنه
آروم زمزمه کرد:
...واقعیه؟
لبخند لرزونی زدم و با چشمهای خیس سرمو تکون دادم:
آره...
همین یه کلمه کافی بود
چشمهاش پر از اشک شد.
بیاختیار خندید...
همون خندهای که قاطی بغض بود
یه دستشو روی صورتش کشید، انگار میخواست مطمئن بشه خواب نمیبینه
زیر لب چند بار تکرار کرد:
نه...
نه...
بعد با خندهای که هر لحظه بیشتر میشد گفت:
من...
نفس عمیقی کشید:
من بابا میشم...
اشک از گوشهی چشمش پایین اومد
این بار دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره
یه قدم جلو اومد و محکم بغلم کرد
اونقدر محکم که خندهم گرفت
سرش کنار گردنم بود
بین خنده و گریه زمزمه کرد:
ممنونم...
واقعاً ممنونم...
با تعجب آروم گفتم:
واسه چی؟
یه لحظه ازم جدا شد
با چشمهای خیس نگام کرد:
واسه اینکه...
خندید:
بزرگترین هدیهی زندگیمو بهم دادی
اشکام دوباره سرازیر شد
جونگکوک با ذوق دوباره نگاهم کرد
بعد خیلی آروم، انگار با یه چیز خیلی ارزشمند روبهرو باشه، خم شد
دستشو با احتیاط روی شکمم گذاشت
چند ثانیه فقط همونجا موند
بعد با یه لبخند پهن گفت:
سلام کوچولو...
من باباتم...
یه خندهی کوتاه کردم:
فکر کنم هنوز صداتو نمیشنوه
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از شکمم برداره، گفت:
اشکال نداره...
از همین الان میخوام بدونه چقدر دوستش دار
بعد سرشو بلند کرد و با ذوقی که اصلاً نمیتونست پنهانش کنه، نگام کرد:
کایلا...
ما... واقعاً قراره بابا و مامان بشیم؟
لبخند زدم
اشکامو پاک کردم و آروم گفتم:
هنوز باورم نمیشه...
جونگکوک با ذوق خندید.
یه لحظه دوباره نگاهم کرد
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه، چشمهاش گرد شد:
وای...
متعجب نگاش کردم:
چی شد؟
با هیجان گفت:
فردا...
فردا باید بریم دکتر
خندیدم:
آره...
جونگکوک دوباره دستمو گرفت
این بار محکمتر
لبخند از روی صورت هیچکدوممون نمیرفت
ولی...
انگار تازه اول همهی اتفاقهای قشنگ زندگیمون بود..
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_101
ویو کایلا
چند ثانیه...
کوک حتی نفس هم نمیکشید.
نگاهش بین بیبیچک و صورتم بود
انگار مغزش هنوز نمیخواست چیزی که دیده بود رو باور کنه
آروم زمزمه کرد:
...واقعیه؟
لبخند لرزونی زدم و با چشمهای خیس سرمو تکون دادم:
آره...
همین یه کلمه کافی بود
چشمهاش پر از اشک شد.
بیاختیار خندید...
همون خندهای که قاطی بغض بود
یه دستشو روی صورتش کشید، انگار میخواست مطمئن بشه خواب نمیبینه
زیر لب چند بار تکرار کرد:
نه...
نه...
بعد با خندهای که هر لحظه بیشتر میشد گفت:
من...
نفس عمیقی کشید:
من بابا میشم...
اشک از گوشهی چشمش پایین اومد
این بار دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره
یه قدم جلو اومد و محکم بغلم کرد
اونقدر محکم که خندهم گرفت
سرش کنار گردنم بود
بین خنده و گریه زمزمه کرد:
ممنونم...
واقعاً ممنونم...
با تعجب آروم گفتم:
واسه چی؟
یه لحظه ازم جدا شد
با چشمهای خیس نگام کرد:
واسه اینکه...
خندید:
بزرگترین هدیهی زندگیمو بهم دادی
اشکام دوباره سرازیر شد
جونگکوک با ذوق دوباره نگاهم کرد
بعد خیلی آروم، انگار با یه چیز خیلی ارزشمند روبهرو باشه، خم شد
دستشو با احتیاط روی شکمم گذاشت
چند ثانیه فقط همونجا موند
بعد با یه لبخند پهن گفت:
سلام کوچولو...
من باباتم...
یه خندهی کوتاه کردم:
فکر کنم هنوز صداتو نمیشنوه
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از شکمم برداره، گفت:
اشکال نداره...
از همین الان میخوام بدونه چقدر دوستش دار
بعد سرشو بلند کرد و با ذوقی که اصلاً نمیتونست پنهانش کنه، نگام کرد:
کایلا...
ما... واقعاً قراره بابا و مامان بشیم؟
لبخند زدم
اشکامو پاک کردم و آروم گفتم:
هنوز باورم نمیشه...
جونگکوک با ذوق خندید.
یه لحظه دوباره نگاهم کرد
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه، چشمهاش گرد شد:
وای...
متعجب نگاش کردم:
چی شد؟
با هیجان گفت:
فردا...
فردا باید بریم دکتر
خندیدم:
آره...
جونگکوک دوباره دستمو گرفت
این بار محکمتر
لبخند از روی صورت هیچکدوممون نمیرفت
ولی...
انگار تازه اول همهی اتفاقهای قشنگ زندگیمون بود..
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط