in your eyes
#in_your_eyes
part_103
ویو کایلا
چند روز از رفتنمون پیش دکتر گذشته بود...
قرار گذاشته بودیم فعلاً خبر رو فقط بین خودمون نگه داریم
راستش... کار سختی بود.
دلمون میخواست همه رو باخبر کنیم
آخر سر تصمیم گرفتیم هر دو خانواده رو برای شام دعوت کنیم
از صبح یه حس عجیب داشتم...
هم ذوق داشتم...
هم استرس
انقدر دور خونه راه رفتم که خودم خسته شدم
همهچی آماده بود
فقط مونده بود منتظر رسیدن بقیه باشیم
چند دقیقه بعد
صدای زنگ در پیچید
در رو باز کردم
مامان، بابا، پدربزرگ، مادربزرگ و تهیونگ وارد شدن
تهیونگ همین که قدم گذاشت داخل، یه نفس عمیق کشید و با خنده گفت:
بالاخره یاد ما افتادی؟
خندیدم:
سلام به تو
اومد کنارم و آروم بغلم کرد:
خسته نباشی خواهر کوچولو
چند دقیقه بعد...
خانوادهی جونگکوک هم رسیدن
کارینا تا منو دید، با ذوق اومد سمتم:
دلم برات تنگ شده بود.
محکم بغلم کرد و باعث شد بیاختیار بخندم
کمکم همه داخل سالن مشغول حرف زدن شدن
مامانا کنار هم نشسته بودن
باباها طبق معمول دربارهی شرکت حرف میزدن
پدربزرگا هم گرم بحث خودشون بودن
خونه پر از خنده شده بود...
ولی هر بار که چشمم به جونگکوک میافتاد هردومون فقط یه لبخند کوتاه به هم میزدیم
انگار فقط خودمون میدونستیم قراره تا چند دقیقهی دیگه، همهچی عوض بشه...
چند دقیقه بعد، همه دور میز شام نشسته بودیم.
تهیونگ اروم گفت:
خب... حالا بگین دلیل این دعوت ناگهانی چی بود؟
جونگکوک با خنده گفت:
اول شام بخور
کارینا اخم الکی کرد:
نه... من مطمئنم یه خبریه
همه خندیدن
من فقط لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم
هنوز قلبم تند تند میزد...
و میدونستم تا چند دقیقهی دیگه، این راز دیگه فقط بین من و جونگکوک نمیمونه...
شام تموم شده بود...
اما هنوز دور میز جمع بودیم
کوک آروم دستم رو توی دستش گرفت
یه نگاه کوتاه بهم کرد
وقتی با لبخند خیلی آروم سرم رو تکون دادم، نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد
همه با تعجب بهش نگاه کردن
کوک لبخند زد:
راستش...
چند ثانیه مکث کرد
بعد دستم رو کمی محکمتر فشار داد و ادامه داد:
یه خبر خیلی قشنگ براتون داریم...
همه ساکت شده بودن.
نگاهش بین صورت تکتک اعضای خانواده چرخید
بعد با ذوقی که از توی صداش معلوم بود، گفت:
من و کایلا...
لبخندش عمیقتر شد:
قراره مامان و بابا بشیم
چند ثانیه...
هیچکس حتی یه کلمه هم نگفت
همه فقط با چشمهای گرد شده بین من و جونگکوک نگاه میکردن
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_103
ویو کایلا
چند روز از رفتنمون پیش دکتر گذشته بود...
قرار گذاشته بودیم فعلاً خبر رو فقط بین خودمون نگه داریم
راستش... کار سختی بود.
دلمون میخواست همه رو باخبر کنیم
آخر سر تصمیم گرفتیم هر دو خانواده رو برای شام دعوت کنیم
از صبح یه حس عجیب داشتم...
هم ذوق داشتم...
هم استرس
انقدر دور خونه راه رفتم که خودم خسته شدم
همهچی آماده بود
فقط مونده بود منتظر رسیدن بقیه باشیم
چند دقیقه بعد
صدای زنگ در پیچید
در رو باز کردم
مامان، بابا، پدربزرگ، مادربزرگ و تهیونگ وارد شدن
تهیونگ همین که قدم گذاشت داخل، یه نفس عمیق کشید و با خنده گفت:
بالاخره یاد ما افتادی؟
خندیدم:
سلام به تو
اومد کنارم و آروم بغلم کرد:
خسته نباشی خواهر کوچولو
چند دقیقه بعد...
خانوادهی جونگکوک هم رسیدن
کارینا تا منو دید، با ذوق اومد سمتم:
دلم برات تنگ شده بود.
محکم بغلم کرد و باعث شد بیاختیار بخندم
کمکم همه داخل سالن مشغول حرف زدن شدن
مامانا کنار هم نشسته بودن
باباها طبق معمول دربارهی شرکت حرف میزدن
پدربزرگا هم گرم بحث خودشون بودن
خونه پر از خنده شده بود...
ولی هر بار که چشمم به جونگکوک میافتاد هردومون فقط یه لبخند کوتاه به هم میزدیم
انگار فقط خودمون میدونستیم قراره تا چند دقیقهی دیگه، همهچی عوض بشه...
چند دقیقه بعد، همه دور میز شام نشسته بودیم.
تهیونگ اروم گفت:
خب... حالا بگین دلیل این دعوت ناگهانی چی بود؟
جونگکوک با خنده گفت:
اول شام بخور
کارینا اخم الکی کرد:
نه... من مطمئنم یه خبریه
همه خندیدن
من فقط لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم
هنوز قلبم تند تند میزد...
و میدونستم تا چند دقیقهی دیگه، این راز دیگه فقط بین من و جونگکوک نمیمونه...
شام تموم شده بود...
اما هنوز دور میز جمع بودیم
کوک آروم دستم رو توی دستش گرفت
یه نگاه کوتاه بهم کرد
وقتی با لبخند خیلی آروم سرم رو تکون دادم، نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد
همه با تعجب بهش نگاه کردن
کوک لبخند زد:
راستش...
چند ثانیه مکث کرد
بعد دستم رو کمی محکمتر فشار داد و ادامه داد:
یه خبر خیلی قشنگ براتون داریم...
همه ساکت شده بودن.
نگاهش بین صورت تکتک اعضای خانواده چرخید
بعد با ذوقی که از توی صداش معلوم بود، گفت:
من و کایلا...
لبخندش عمیقتر شد:
قراره مامان و بابا بشیم
چند ثانیه...
هیچکس حتی یه کلمه هم نگفت
همه فقط با چشمهای گرد شده بین من و جونگکوک نگاه میکردن
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط