A game of love and hate
A game of love and hate
P¹
ویو ات
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم و دیدم بله دیرم شده باید ساعت شیش میرفتیم بار تمیز کنیم و مشتری هایی که شب خوابیده بودن اونجا کمک میکردم تا وقت بگذره و مشتری ها بیان من ساعت شیش نیم از خواب بیدار شدم به خاطر همین سریع رفتم دستشویی کارام رو کردم و لباس پوشیدم موهام رو شونه کردم کفش پوشیدم و ماشینم رو روشن کردم و رفتم سمت بار تقریبا ده دقیقه طول کشید تا برسم بار خیلی میترسیدم رئیس دعوام کنه اما برعکس هیچ کاریم نداشت
آقای لی (رئیس ات):صبح بخیر ات
ات: صبح شما هم بخیر آقای لی
آقای لی :ممنون وقتت رو نمیگیرم برو
به کارات برس
(ات : بله چشم (تعظیم کرد و رفت
فلش بک به ساعت شیش بعد از ظهر
ویو ات
به شدت خسته بودم و به شدت گشنم بود از صبح هیچی نخوردم تا خواستم یه چیزی بخورم دیدم مشتری ها دارن میان بیخیال شدم و رفتم به مشتریا رسیدگی کردم
فلش بک به ساعت 11
ویو ات
دیگه واقعا داشتم می مردم از گشنگی خواستم برم بالا پیش آقای لی غذا بخورم که یهو یه مرد خوشتیپ با صدای سرد بمش صدام کرد رفتم پیشش تا سفارشش رو بگیرم
ات: خوش آمدید چی بیارم براتون
جونکوک (مرده جونکوک ): یه ویسکی
(با بالا ترین درصد (سرد و بم
ات : چشم
جونکوک : بهت اجازه ندادم بری
ات: معذرت میخوام بفرمایید
جونکوک : به رئسست بگو بیاد
ات: بله چشم الان اجازه داره برم ؟
جونکوک: برو
ویو آت
رفتم به آقای لی گفتم بیاد و سفارش اون آقا رو بردم و رفتم غذا بخورم
فلش بک به بعد
از اینکه غذاش تمام شد خواست بره پایین به کاراش برسه که یک دستمال آمد جلو دهنش
و سیاهی
P¹
ویو ات
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم و دیدم بله دیرم شده باید ساعت شیش میرفتیم بار تمیز کنیم و مشتری هایی که شب خوابیده بودن اونجا کمک میکردم تا وقت بگذره و مشتری ها بیان من ساعت شیش نیم از خواب بیدار شدم به خاطر همین سریع رفتم دستشویی کارام رو کردم و لباس پوشیدم موهام رو شونه کردم کفش پوشیدم و ماشینم رو روشن کردم و رفتم سمت بار تقریبا ده دقیقه طول کشید تا برسم بار خیلی میترسیدم رئیس دعوام کنه اما برعکس هیچ کاریم نداشت
آقای لی (رئیس ات):صبح بخیر ات
ات: صبح شما هم بخیر آقای لی
آقای لی :ممنون وقتت رو نمیگیرم برو
به کارات برس
(ات : بله چشم (تعظیم کرد و رفت
فلش بک به ساعت شیش بعد از ظهر
ویو ات
به شدت خسته بودم و به شدت گشنم بود از صبح هیچی نخوردم تا خواستم یه چیزی بخورم دیدم مشتری ها دارن میان بیخیال شدم و رفتم به مشتریا رسیدگی کردم
فلش بک به ساعت 11
ویو ات
دیگه واقعا داشتم می مردم از گشنگی خواستم برم بالا پیش آقای لی غذا بخورم که یهو یه مرد خوشتیپ با صدای سرد بمش صدام کرد رفتم پیشش تا سفارشش رو بگیرم
ات: خوش آمدید چی بیارم براتون
جونکوک (مرده جونکوک ): یه ویسکی
(با بالا ترین درصد (سرد و بم
ات : چشم
جونکوک : بهت اجازه ندادم بری
ات: معذرت میخوام بفرمایید
جونکوک : به رئسست بگو بیاد
ات: بله چشم الان اجازه داره برم ؟
جونکوک: برو
ویو آت
رفتم به آقای لی گفتم بیاد و سفارش اون آقا رو بردم و رفتم غذا بخورم
فلش بک به بعد
از اینکه غذاش تمام شد خواست بره پایین به کاراش برسه که یک دستمال آمد جلو دهنش
و سیاهی
- ۱۸۹
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط