پارت شیشم سرنوشت نفرین شده
پارت شیشم سرنوشت نفرین شده..
اروم سرشو روی میز گذاشت چشماشو بست سردرد شدیدی داشت قلبش مثل ساعت میزد چنگی به قلبش زد چشماشو رو هم فشار داد..درد انقدر شدید بود حتی نمیتونست به چیزی فکر کنه..حتی صدای زنگو نشنید...
تو حال خودش و درداش بود که دوباره صدای رو مخی شنید..
سلنا لبه میز ایستاده بود و اسمشو صدا میزد..
نگاهی به سلنا کرد..چشماش از درد پره خون شده بود..
سلنا به ارومی دستشو رو میز گذاشت و با حالتی عصبی به مینجه اشاره کرد که بیاد بیرون..
مینجه با کلفگی اهی کشید کلاه هودیشو سرش گذاشت و همراه سلنا رفت..
سلنا سمت پشت مدرسه رفت مینجه هم همراهش بود..
بعد از رسیدن و دور شدن از بچه های کلاس سلنا وایستاد..رو به مینجه کرد و شروع به حرف زدن کرد..
: « تو همونی مگه ن؟ همونی که مادرم بخاطرش از بابام طلاق گرفت و زندگیمونو خراب کرد »
مینجه با بی حالی جواب داد..
: « چی میگی ؟ مادرت کیه؟ »
: « ایزابل حالا فهمیدی؟ »
مینجه سکوت کرد پاهاش میلرزید نزدیک سلنا شد .
: « تو دختر ایزابلی؟ »
: « اره من دختر همون زنیم که بخاطر یه بچه مدرسه ای زندگی خودشو نابود کرد..»
: « سلنا..»
: « نمیخواد چیزی بگی من میخوام الان حرف بزنم »
مینجه سکوت کرد سرش گیج میرفت..نمیتونست تمرکز کنه..
سلنا با داد ادامه داد ..
: « تو تو چطوری میتونی اینکارو کنی..تو چطور میتونی زندگی یه زن رو خراب کنی چطور میتونی انقدر عوضی باشی..اصلا تو کی هستی که زندگی مامانمو خراب میکنی ها؟ »
با دستاش محکم مینحه رو هول داد مینجه با شدت به دیوار برخورد کرد..
: « حالم ازت بهم میخوره فکر نمیکردم انقدر عوضی باشی عوضی چیه تو یه جنده ای یه جنده بیش نیستی .. جنده ای که عاشق زنای بزرگ تر از خودشه میزنع در میره لیاقتت همین زندگی کیریته »
مینجه دستاشو روی سرش گذاشت..یه قدم به جلو برداشت توان راه رفتن نداشت..تاری چشماش شدید تر شد..از پشت رفت..و بیهوش شد..دیگه چیزی یادش نبود..
اروم سرشو روی میز گذاشت چشماشو بست سردرد شدیدی داشت قلبش مثل ساعت میزد چنگی به قلبش زد چشماشو رو هم فشار داد..درد انقدر شدید بود حتی نمیتونست به چیزی فکر کنه..حتی صدای زنگو نشنید...
تو حال خودش و درداش بود که دوباره صدای رو مخی شنید..
سلنا لبه میز ایستاده بود و اسمشو صدا میزد..
نگاهی به سلنا کرد..چشماش از درد پره خون شده بود..
سلنا به ارومی دستشو رو میز گذاشت و با حالتی عصبی به مینجه اشاره کرد که بیاد بیرون..
مینجه با کلفگی اهی کشید کلاه هودیشو سرش گذاشت و همراه سلنا رفت..
سلنا سمت پشت مدرسه رفت مینجه هم همراهش بود..
بعد از رسیدن و دور شدن از بچه های کلاس سلنا وایستاد..رو به مینجه کرد و شروع به حرف زدن کرد..
: « تو همونی مگه ن؟ همونی که مادرم بخاطرش از بابام طلاق گرفت و زندگیمونو خراب کرد »
مینجه با بی حالی جواب داد..
: « چی میگی ؟ مادرت کیه؟ »
: « ایزابل حالا فهمیدی؟ »
مینجه سکوت کرد پاهاش میلرزید نزدیک سلنا شد .
: « تو دختر ایزابلی؟ »
: « اره من دختر همون زنیم که بخاطر یه بچه مدرسه ای زندگی خودشو نابود کرد..»
: « سلنا..»
: « نمیخواد چیزی بگی من میخوام الان حرف بزنم »
مینجه سکوت کرد سرش گیج میرفت..نمیتونست تمرکز کنه..
سلنا با داد ادامه داد ..
: « تو تو چطوری میتونی اینکارو کنی..تو چطور میتونی زندگی یه زن رو خراب کنی چطور میتونی انقدر عوضی باشی..اصلا تو کی هستی که زندگی مامانمو خراب میکنی ها؟ »
با دستاش محکم مینحه رو هول داد مینجه با شدت به دیوار برخورد کرد..
: « حالم ازت بهم میخوره فکر نمیکردم انقدر عوضی باشی عوضی چیه تو یه جنده ای یه جنده بیش نیستی .. جنده ای که عاشق زنای بزرگ تر از خودشه میزنع در میره لیاقتت همین زندگی کیریته »
مینجه دستاشو روی سرش گذاشت..یه قدم به جلو برداشت توان راه رفتن نداشت..تاری چشماش شدید تر شد..از پشت رفت..و بیهوش شد..دیگه چیزی یادش نبود..
- ۵.۲k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط