{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p53
یک هفته گذشته بود.
دردها ی ات عقب‌نشینی کرده بودن، نه کاملاً رفته؛ فقط اونقدری که ات بتونه دوباره مثل قبل بنشینه، نفس بکشه، فکر کنه.
لم داده بود روی تخت، پشتش به بالش‌ها، گوشی روی شکمش.
صفحه که روشن شد، شماره ناشناسی رو دید،
چند ثانیه خیره موند به شماره...
نه از ترس—از عادت.
بعد جواب داد.
صدایی که اومد، لبخند رو آرام، کج، گوشه‌ی لبش نشوند.
*پیداش کردیم.(به فرانسوی)
ات صاف نشست.
پاش رو از تخت آویزان کرد و همون‌طور که به سمت اتاق لباسش می‌رفت، با لحنی خونسرد جواب داد:
+واقعاً پیر شدی، ری‌ری… دیگه مثل قبل دو روزه پیداش نمی‌کنی.( آنری، اسم همون پیر مردس که ات ری ری صداش میزنه)
آون‌طرف خط، خنده‌ای خسته اما آشنا پیچید.
*دختره کله‌خر… آدرس رو می‌فرستم. بیا. منتظرتم.
+اوکی.
تماس قطع شد.
ات مکثی نکرد.
گوشی رو پایین آورد و مستقیم به پک زنگ زد.
*بله؟
+وقتش رسیده. امروز… یکم مثل قبل باشیم.
تا یه ساعت دیگه بیا دنبالم.
*چشم.
تماس که قطع شد، ات نفس عمیقی کشید و درِ کمد رو باز کرد.
بین لباس‌ها گم شد؛ نه برای انتخاب، برای بازگشت.
---------
یک ساعت و نیم بعد
پاشنه‌های بلندِ گران‌قیمتش روی کف سرد انبار کوبیده میشد.
قدم‌هاش حساب‌شده، بدون عجله.
مردهای کت‌وشلواری کنار می‌رفتند.
نه به احترام—به غریزه.
ات کنار مرد میانسالی که روی زمین افتاده بود ایستاد.
خون از کنار شقیقه‌اش پایین می‌آمد.
خم شد.
دستمالی از جیبش درآورد و با دقت، تقریباً مهربان، خون را از صورت مرد پاک کرد.
+نچ نچ نچ…
بهشون گفتم باهات مهربون باشن. واقعاً از طرفشون معذرت می‌خوام.
مرد، گیج و خون‌آلود، برای اولین بار احساس امنیت کرد.
لب‌هایش لرزید.
*م… ممنونم…
ات دستمال را گذاشت توی دست خود مرد.
بلند شد.
نگاهش آرام، اما سنگین، روی مرد افتاد.
+خب.
اگه همکاری کنی، قول می‌دم مهربون بمونم.
آب دهانش را قورت داد.
*م… من حتی شما رو ندیدم… چرا باید دستور قتل منو بدین؟
پیرمرد مکس کرد.
اما وقتی چشم مرد به چاقوی تیزی افتاد که ات از یکی از نگهبان‌ها گرفت، ترس مثل تب از ستون فقراتش بالا دوید.
*اگه بگم… می‌کشنم…
ات از بالا نگاهش کرد.
صدایش پایین بود، اما هشدار در آن موج می‌زد:
+و تو می‌خوای… نگی؟
سکوت.
بعد صدایی شکست‌خورده:
*ق… قول می‌دین ازم محافظت کنین؟
ات لبخند زد.
لبخندی شیرین، اشتباه، خطرناک.
+حتماً.
البته… اگه حقیقت رو بگی.
مرد نفسش را با هق‌هق قورت داد:
*پسرعمو‌تون…
در به در دنبالتونه.
گفت وقتی پیداتون کردین… بکشینش.
ات ابرویش بالا رفت.
+پسرعمو؟
فیلیپ؟
*ب… بله…
ات خندید.
خنده‌ای کوتاه، بی‌احساس.
+جای منو می‌دونه؟
اسممو؟
*نه… قبلش گرفتینم…
ات دوباره خم شد.
با دو انگشت، چانه‌ی مرد را گرفت و مجبورش کرد نگاه کند.
*مطمئنی؟
*ب… بله…
لبخند ات محو شد.
صاف ایستاد.
+ممنون بابت اطلاعاتت.
اوه، راستی…
چاقو را بالا آورد.
+یادم رفت بگم—
من زن کینه‌ای‌ام.
خطی صاف، دقیق، روی صورت مرد کشید.
جیغی کوتاه، خفه.
ات چاقو را انداخت زمین.
چوب بیسبال را برداشت.
+خیلی دوست داشتم ببخشمت…
ولی روزای طولانی رو… واقعاً درد داشتم.
ضربه.
بدن مرد بی‌جان گوشه‌ای افتاد.
-----------
آنری که تمام این مدت ساکت نگاه می‌کرد، آهسته گفت:
*فکر می‌کردم بعد از اون پسر… مهربون‌تر شدی.
ات سیگارش را روشن کرد.
دود را آرام فرو داد.
+هنوز یه عوضیم.
برا همینه می‌ترسم پیش اون پسره بمونم.
آنری چیزی نگفت.
فقط به زن زیبایی خیره شد که حالا، آرام، دود را بیرون می‌داد.
روزی زیر پای همین مرد له می‌شد.
کتک می‌خورد.
اما هر بار بلند می‌شد، صاف نگاهش می‌کرد و می‌گفت:
«این بارم نمردم.»
آنری نیشخند زد.
*این بارم نمردی…
ات نگاهش کرد.
نیشخندی هم‌وزن.
+این بارم نمردم.
دیدگاه ها (۰)

p54ات سوار ماشین شد.پک در رو بست و داشت می‌رفت سمت صندلی خود...

ادامه p54ات رفت لباساشو عوض کرد.وقتی برگشت و نشست سر سفره، چ...

P52ساعت حدودِ دوِ بامداد بود.ات خوابیده بود؛ خوابش سبک، نفس‌...

P51روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار...

چندپارتی☆p.2ساعت ۲ بود باید میخوابیدم با کلی دنگ و فنگ چشمام...

پارت ۱۷۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط