{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه p

ادامه p54
ات رفت لباساشو عوض کرد.
وقتی برگشت و نشست سر سفره، چند ثانیه فقط نگاه کرد…
دهنش عملاً باز مونده بود.
+می‌خوای چاقم کنی؟
کوک بدون اینکه سرشو بلند کنه، آروم گفت:
_می‌خوام قوی‌ترت کنم.
ات لبخند زد.
+هستم.
کوک مکث کرد، یه لحظه فکرش رفت سمت دفعاتی که از حال رفته بود توی بغلش…
قاشقو جلوتر هل داد.
_ بخور.
ات یه لقمه کوچولو برداشت.
همون یه لقمه کافی بود.
چشم‌هاش ریز شد.
+میشه استخدامت کنم؟
همه وعده‌هامو تو درست کنی؟
کوک خندید.
_ گرون می‌گیرما.
+بدجنسسس…
_لازم نیست استخدامم کنی.
خودم دوست دارم برات غذا درست کنم.
ات آروم گفت:
+ممنونم.
هر دو مشغول خوردن شدن،
ولی ذهن کوک درگیر این ورژن راحت ات بود.
ات این روزا…
با لباسای گشاد، موهای شلخته که بالای سرش جمع می‌کرد،
عینک همیشگیش، بدون ذره‌ای میکاپ.
راحت، خونگی… و خطرناک‌تر از همیشه برای دلش.
بی‌اختیار از دهنش پرید:
_ می‌تونم بپرستمت…
خودش هم جا خورد، تفکراتشو به زبون اوردن بود.
ات مکث کرد.
نگاهش کرد، خیلی کوتاه.
+ممنون، ولی بذار اول غذامو بخورم.
کوک خنده‌ی خجالتی‌ای کرد.
_بخور… بخور.
----------
بعد شام، هر دو روی مبل ولو شده بودن.
فیلم پخش می‌شد،
شیر موزا جلوشون بود.
کوک گفت:
_ بیا عکس بگیریم.
ات نزدیک‌تر شد.
قرار بود یکی دو تا باشه…
ده دقیقه بعد؟
گالری کوک پر شده بود.
کوک به شیر موز اشاره کرد.
_ واقعاً بعد شام چسبید…
یا شاید چون با تو بودم چسبید؟
فاصله‌شون کم شده بود.
خیلی کم.
ات سرفه‌ی ریزی کرد و خواست عقب بره،
ولی کوک جلوتر اومد،
دستشو گذاشت روی صورتش.
_ لطفاً ازم فاصله نگیر…
ات نفس عمیقی کشید.
+برای این‌همه نزدیکی… هنوز زوده، کوک.
_می‌دونم،ولی این نگاهت شبیه کسی نیست که بخواد آروم آروم جلو بره،یه چیزی هست… بگو. چی شده؟
و بالاخره ات شکست.
صداش پایین‌تر اومد.
+کوک… من مطمئن نیستم.
می‌ترسم.
دیدی که می‌خوان منو بکشن،
و این آخرش نیست.
من آدم خوبی با گذشته‌ی قشنگ نیستم…
یتیمم و...
کوک نذاشت ادامه بده.
_ بس کن.
جدی، محکم.
_ بی‌نقص‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم.
می‌خوان بکشنت؟
بیان ببینم می‌تونن از رو جنازه‌ی من رد شن یا نه.
گذشته‌ت بده؟ گذشته تموم شده.
یتیمی؟ کی اهمیت می‌ده؟
مکث کرد.
ات رو کشید توی بغلش.
سرش رو گذاشت روی سینه‌ش و آروم موهاشو نوازش کرد.
_ من همه‌ی اینا رو می‌دونستم و تصمیممو گرفتم.
تا وقتی جون دارم، پیشتم.
و قراره عاشقت بمونم.
ات چیزی نگفت.
نمی‌تونست.
فقط ساکت موند،
غرورش رو با زور نگه داشت،
و نذاشت اشکاش بریزه…
همون‌جوری که همیشه بلد بود.
دیدگاه ها (۰)

p55صدای یه خبرنگار از لایو می‌اومد:«…به نظر می‌رسه حال این ر...

P55ادامه یک هفته بعد🐱: اوه اوه… بد زد، بد زد.خوبی بچه؟کوک با...

p54ات سوار ماشین شد.پک در رو بست و داشت می‌رفت سمت صندلی خود...

p53یک هفته گذشته بود.دردها ی ات عقب‌نشینی کرده بودن، نه کامل...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏ات خشکش زده بود. نمی‌دونست ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط