{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PT/1

PT/1


ویو ات

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خنسرد و اروم باشم اما قلبم درد
می کرد وارد عمارت شدم به همه سلام کردم و رفتم سمت اجوما

ات سعی داشت با لبخند غم درونیش رو پنهون کنه و با لحن مهربون گفت : سلام خاله جان

اجوما وقتی ات رو دید چشاش برق زد و با خوشحالی گفت  : سلام ...دخترم خوبی ؟ ...وای خیلی خوب شد اومدی دقیقا به موقع و لبخند که نشان از خوشحالیش بود زد

ات متقابلاً لبخندی زد : خاله یونگی الان کجاست ؟

اجوما با لبخند : ارباب داخل اتاق کارشون هستن

ات با لحن مظطربی : ممنون

اجوما کنجکاو و گیچ : دخترم وسایلت رو نیااوردی ؟ پیشمون نمی مونی ؟

ات با صدای ضعیفی لب زد : نه

و بعد بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت اتاق حرکت کرد و نفس عمیقی کشید و در زد

یونگی داد و عصبی : مگه نگفتم کسی مزاحمم نشه

ات از دادش یونگی ترسیدم و با تردید گفتم : منم ات می تونم بیام داخل ؟ ... منتظر دادش بودم اما در کمال تعجب داد نزد و اروم بود

یونگی اروم گفت : بیا داخل..

ات نفس عمیقی کشید و اروم وارد اتاق شد یونگی روی صندلی ای که روبه روی میز کارش بود نشسته بود و با عینکی که زد بود صد برابر زیباتر شده بود ولی از چهره اش عصبانیت می بارید وچشمای نازش روی برگه ها بود که با ورد ات نگاهشو از برگه ها گرفت به ات داد و عینکشو در اورد

ات اروم با صدای ضعیفی لب زد : سلام

یونگی با لحن نرمی که فقط برای ات بود گفت : سلام... و وقتی چهره اشفته و مظطرب ات رو دید پرسید .. چیزی شده ؟

ات اروم اما تمام تلاششو کرد محکم بگه :من تصمیمو گرفتم دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم دیگه نمی خوام دوست دخترت باشم اقای مین یونگی و.... قطره اشک سمعجی از گوشهٔ چشمش افتاد

مرد با چهره ی در هم کشیدش که نشانه از عصبانیتش بود ولی با لحن خنسرد و خطرناک گفت : دیگه دیره ...دیگه هیچوقت نمی خوام همچین چیزی رو بشنوم...

دخترک حرفش رو قطع کرد

ات با با بعض اما کاملا جدی : من حرفمو زدم الانم می رم دیگه نمی خوام ببینمت ..

مرد با پوزخند نگاهش کرد : می دونی من کیم ؟

دختر با بغض : که چی؟.. مهم نیست برام ..خدافظ اقای مین یونگی

دخترک سریع به سمت در اتاق دوید و به سرعت از پله ها پایین رفت تا از خونه خارج بشه اما دم در افراد یونگی جلوی اون رو گرفتن

ات با گریه و بلند: برین کنار می خوام برم ..

یکی از بادیگارد ها که به نظر لیدرشون میوند گفت : متاسفم خانم اما نمی تونیم پیروی کنیم لطفا برگردید داخل و برای ما و خودتون دردسر درست نکنید

ات  با داد و گریه: گفتم برو کنار وگرنه همینجا خودمو دار می زنم ..

بادیگارد ها اهمیتی بهش ندادن که جرقه ای توی مغزش خورد و اشکاش رو پاک کرد سعی کرد خنسرد باشه

دختر با ارامش و اعتماد به نفس گفت: خب پس نمی رین کنار ... باشه منم همین جا لخت می شم و می گم شما اینکارو کردین .. لازمه یادادری کنم اینجا نقطهٔ کور عمارته ..یعنی هیچ دوربینی نداره.. و بعد تو دردسر بدتری می افتین درسته ؟ ...خودتون می دونید اون چقدر روی بدن من حساسه و... نیشخند زد که

بادیگارد ها خندیدن

ات اشفته شد یعنی نقشه اش نگرفته بود : چرا می خندین ؟

بادیگارد سعی داشت خندشو کنترل کنه : چون که خیلی بامزه شدین خانم یه دقیقه باورم شد لطفا برین بالا ..

ات دندون قورچه ای کرد و لجباز گفت: فکر کردین انجامش نمی دم

می خواست دکمهٔ لباسش رو باز کنه که صدایی متوقفش کرد : جرعت داری انجامش بده ...لحنش سرد و ترسناک و خشک بود و خبر از عصابنیت درونیش می داد

ات با شنیدن صداش سر جاش قفل شد و اب دهنشو صدا دار قورت داد و به سمتش برگشت

یونگی با داد و عصبی : همه برن بیرون ...

همهٔ خدمتکارا و بادیگاردا و هر کی تو عمارت بود همشون بدون تعلل رفتن بیرون فقط توی سه شماره همهٔ عمارت خالی شد و حالا تنها ات و یونگی و داخل اون عمارت بزرگ بودند فضا خیلی خفه بود اتقدر خفه که ات ننی تونست نفس بکشه و با زور نفس می کشید

یونگی نفس عمیقی کشید سعی کرد لروم باشه چند دقیقه گذشت که به نظر نیمو مرد اروم تره
مرد که حالا خنسرد بود رفت روی مبل نشست و با لحن نرمی اما محکمی گفت : بیا اینجا ..و به پاش اشاره کرد

اگه قبول می کرد باخته بود به هیچ عنوان نمی تونست قبول کنه و با صدایی که نمی تونست جلو لرزش و استرس و ترس ازش می بارید گفت : نمی خوام

یونگی بدون مکث با لحن ترسناکی گفت : این سوالی نبود ...تا سه میشمارم اگه نیومدی تبعاتش با خودته ...

۱

۲

می خواست سه رو بگه که ات اومد سمتش و روی پاش نشست ولی به صورتش نگاه نمی کرد و به زمین چشم دوخته بود دستش بخاطر استرس عرق کرده بود و بدنش کاملا منقبض بود و....
دیدگاه ها (۸)

PT/4      ات مهربون: مامان و بابا کار دارن باید برن تو با دا...

PT/3                                جیمین بدون مکث خیلی سافت...

ادامهٔ سناریو (حکایت ادامهٔ ادامهٕ تکپارتیه 🤣)ات ناز کیوت: م...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹¹ مادربزرگ : الان می گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط