P ¹⁶:
P ¹⁶:
دو روز :
غروب بود.
ا.ت که تا الان مشغول تی وی دیدن بود، به ساعت نگاه کرد، ساعت ۱۸:۳۰ بود.
تلویزیون را خاموش کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا غذایی بپزد.
خیلی در آشپزی کردن استعدادی نداشت. زیرا از اول کسی را برای یادگیری نداشت.
تمامی مواد غذایی را روی کابینت چیدمان کرد و شروع به پختن یک غذا از طریق آموزش در موبایلش کرد.
وقتی کارش تمام شد به ساعت نگاه کرد، ساعت ۸:۱۵ را نشان میداد.
چند دقیقه بعد، صدای در خانه آمد و ا.ت از طریق اینکه کسی از پشت در رمز در را میزند، فهمید که جیمین است. جیمین به محض وارد شدن در خانه گفت:
_سلام عزیزم
+سلام
_به به
+چه عطر و بویی راه انداختی. نمیدونستم توعم از این کارا بلدی
دختر لبخند بی جانی از خستگی زد.
_روی میز سفره رو بچین تا من بیام
+باشه
سپس جیمین به طبقه بالا به اتاق خواب مشترکشان رفت و یک دوش چند مینی سریع گرفت. دختر که بابت تاخیر جیمین کلافه شده بود، تصمیم گرفت به اتاقش برود تا او را صدا بزند.
از آشپزخانه خارج شد از پذیرایی عبور کرد و پله ها را به سمت بالا طی کرد . راهرو را گذر کرد و وارد اتاقشان شد ، اما با دیدن جیمین با بالاتنه لخت جیغی کشید.
جیمین خندید از آن خنده های دلربایی که جذابیتش را هزار برابر میکرد. دختر لرزی در دلش ایجاد شد خودش هم این فهمید. با خودش فکر کرد ``نکنه عاشق جیمین شدم؟ نه!نه دختره ی احمق. یادت رفته اون باعث شد از جونگ به جدا شی؟ عاشقش شدی؟ احمقانه ست،اون دلیل بدبختی ته.اما اون خوشتیپه،جذابه،زیباست.اینکه چرا با من عقد کرده رو درک نمیکنم...من حس میکنم داره اتفاقایی میوفته ``
دختر با خجالت و لکنت گفت:
+چیزه... من... من فکر کردم خوابت برده گفتم بیام دنبالت بهت بگن بیای غذا بخوریم.
_یادت باشه دیگه بدون در زدن نیای تو اتاق تا این اتفاق دیگه تکرار نشه! البته جای نگرانی نیست یه مدت دیگه کاملا عادت میکنی..چپن هر شب بدنمو لمس میکنی.
دختر از خجالت و عصبانیت سرخ شد و از اتاق خارج شد .
+باشه
بالاخره مشغول غذا خوردن شدند که جیمین گفت:
_چیشده؟ توی فکری؟
+چیزی نیست!
_بهم دروغ نگو
+راستش میخواستم بدونم رضایت دادی شوهر سابقم آزاد بشه؟
_اوه.. یادم رفت دیروز بهت بگم بیب! من دیروز عصر رضایت دادم
+واقعا؟ خیلی ممنونم
_فقط یادت باشه تو الان نامزد من محسوب میشی، اگر ببینم حتی بهش فکر میکنی، اختیار جونش دیگه دست منه. حتی فکر دیدنشم از ذهنت بیرون کن وگرنه بهش میگم که بهش خیانت کردی.
دختر با بغض گفت:
+چطور میتونی این حرفو بزنی؟
_بس کن غذاتو بخور.
یک ماه بعد :
دختر همه ی چاره اش را در این میدید که حقیقت را به جونگ به بگوید.شاید جونگ به میتوانست به او کمک کند تا از این رابطه ی اجباری خلاص شود.
پس تمام جراتش را جمع کرد تا به دیدن جونگ به برود.
که همه ی ماجرا را برای او تعریف کند.
از اول تا آخر قضیه را.
حقیقت این بود که دختر بی گناه بود.
او خیانتی نکرده بود بلکه فقط برای نجات جان جونگ به تن به آن رابطه داده بود.
اما وقتی که به کافه ای همراه با جونگ به رفت. ترسید. پس قضیه را برایش تعریف نکرد فقط گفت:
+خواهش میکنم اگر روزی کسی، چیزی در مورد من بهت گفت. باورش نکن.... من با تموم وجودم دوستت داشتم و هنوزم دارم.
_بس کن! تو حتی نمیتونستی تحمل کنی که وقتی من تو زندان میمیرم بهت برچسب بیوه بودن بخوره. هیف اون تلاش هایی که من برای به دست آوردنت کردم. تویی که ادعا میکنی دوستم داری بهم بگو چرا طلاق گرفتی؟
+جونگ به... ازم دلیلشو نپرس فعلا نمیتونم بهت بگم .. اما بدون من بی گناه بودم.. مجبور بودم این کارو بکنم. فقط هر دروغی هر کسی بهت گفت باورش نکن.
_باشه... به ضمانت عشقی که هنوز بهت دارم باورش نمیکنم
دختر این را نمیدانست .
او فکر میکرد بعد از طلاقش، جونگ به عشق به او را در دلش کشته است و دیگر هیچ احساسی به او ندارد. اما مثل اینکه اشتباه میکرد. او هنوز هم عاشقش است. این را با این حرفش متوجه شد.
+ازت ممنونم... اینو بدون تا ابد عاشقت میمونم... من فقط دلیلی برای طلاق داشتم که نمیتونم بهت بگم.. فقط بدون که مجبور بودم.
ادامه توی کامنت. اینجا بیشتر جا نمیشه.
پیج زاپاس : @aramesh.army2
شرط :
۱۰۵ لایک
۱۶۰ کامنت (نفری ۱۰ تا ،دقت کنید کمتر از ۱۰ تا حذف میشه)
۲۷ بازنشر
دو روز :
غروب بود.
ا.ت که تا الان مشغول تی وی دیدن بود، به ساعت نگاه کرد، ساعت ۱۸:۳۰ بود.
تلویزیون را خاموش کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا غذایی بپزد.
خیلی در آشپزی کردن استعدادی نداشت. زیرا از اول کسی را برای یادگیری نداشت.
تمامی مواد غذایی را روی کابینت چیدمان کرد و شروع به پختن یک غذا از طریق آموزش در موبایلش کرد.
وقتی کارش تمام شد به ساعت نگاه کرد، ساعت ۸:۱۵ را نشان میداد.
چند دقیقه بعد، صدای در خانه آمد و ا.ت از طریق اینکه کسی از پشت در رمز در را میزند، فهمید که جیمین است. جیمین به محض وارد شدن در خانه گفت:
_سلام عزیزم
+سلام
_به به
+چه عطر و بویی راه انداختی. نمیدونستم توعم از این کارا بلدی
دختر لبخند بی جانی از خستگی زد.
_روی میز سفره رو بچین تا من بیام
+باشه
سپس جیمین به طبقه بالا به اتاق خواب مشترکشان رفت و یک دوش چند مینی سریع گرفت. دختر که بابت تاخیر جیمین کلافه شده بود، تصمیم گرفت به اتاقش برود تا او را صدا بزند.
از آشپزخانه خارج شد از پذیرایی عبور کرد و پله ها را به سمت بالا طی کرد . راهرو را گذر کرد و وارد اتاقشان شد ، اما با دیدن جیمین با بالاتنه لخت جیغی کشید.
جیمین خندید از آن خنده های دلربایی که جذابیتش را هزار برابر میکرد. دختر لرزی در دلش ایجاد شد خودش هم این فهمید. با خودش فکر کرد ``نکنه عاشق جیمین شدم؟ نه!نه دختره ی احمق. یادت رفته اون باعث شد از جونگ به جدا شی؟ عاشقش شدی؟ احمقانه ست،اون دلیل بدبختی ته.اما اون خوشتیپه،جذابه،زیباست.اینکه چرا با من عقد کرده رو درک نمیکنم...من حس میکنم داره اتفاقایی میوفته ``
دختر با خجالت و لکنت گفت:
+چیزه... من... من فکر کردم خوابت برده گفتم بیام دنبالت بهت بگن بیای غذا بخوریم.
_یادت باشه دیگه بدون در زدن نیای تو اتاق تا این اتفاق دیگه تکرار نشه! البته جای نگرانی نیست یه مدت دیگه کاملا عادت میکنی..چپن هر شب بدنمو لمس میکنی.
دختر از خجالت و عصبانیت سرخ شد و از اتاق خارج شد .
+باشه
بالاخره مشغول غذا خوردن شدند که جیمین گفت:
_چیشده؟ توی فکری؟
+چیزی نیست!
_بهم دروغ نگو
+راستش میخواستم بدونم رضایت دادی شوهر سابقم آزاد بشه؟
_اوه.. یادم رفت دیروز بهت بگم بیب! من دیروز عصر رضایت دادم
+واقعا؟ خیلی ممنونم
_فقط یادت باشه تو الان نامزد من محسوب میشی، اگر ببینم حتی بهش فکر میکنی، اختیار جونش دیگه دست منه. حتی فکر دیدنشم از ذهنت بیرون کن وگرنه بهش میگم که بهش خیانت کردی.
دختر با بغض گفت:
+چطور میتونی این حرفو بزنی؟
_بس کن غذاتو بخور.
یک ماه بعد :
دختر همه ی چاره اش را در این میدید که حقیقت را به جونگ به بگوید.شاید جونگ به میتوانست به او کمک کند تا از این رابطه ی اجباری خلاص شود.
پس تمام جراتش را جمع کرد تا به دیدن جونگ به برود.
که همه ی ماجرا را برای او تعریف کند.
از اول تا آخر قضیه را.
حقیقت این بود که دختر بی گناه بود.
او خیانتی نکرده بود بلکه فقط برای نجات جان جونگ به تن به آن رابطه داده بود.
اما وقتی که به کافه ای همراه با جونگ به رفت. ترسید. پس قضیه را برایش تعریف نکرد فقط گفت:
+خواهش میکنم اگر روزی کسی، چیزی در مورد من بهت گفت. باورش نکن.... من با تموم وجودم دوستت داشتم و هنوزم دارم.
_بس کن! تو حتی نمیتونستی تحمل کنی که وقتی من تو زندان میمیرم بهت برچسب بیوه بودن بخوره. هیف اون تلاش هایی که من برای به دست آوردنت کردم. تویی که ادعا میکنی دوستم داری بهم بگو چرا طلاق گرفتی؟
+جونگ به... ازم دلیلشو نپرس فعلا نمیتونم بهت بگم .. اما بدون من بی گناه بودم.. مجبور بودم این کارو بکنم. فقط هر دروغی هر کسی بهت گفت باورش نکن.
_باشه... به ضمانت عشقی که هنوز بهت دارم باورش نمیکنم
دختر این را نمیدانست .
او فکر میکرد بعد از طلاقش، جونگ به عشق به او را در دلش کشته است و دیگر هیچ احساسی به او ندارد. اما مثل اینکه اشتباه میکرد. او هنوز هم عاشقش است. این را با این حرفش متوجه شد.
+ازت ممنونم... اینو بدون تا ابد عاشقت میمونم... من فقط دلیلی برای طلاق داشتم که نمیتونم بهت بگم.. فقط بدون که مجبور بودم.
ادامه توی کامنت. اینجا بیشتر جا نمیشه.
پیج زاپاس : @aramesh.army2
شرط :
۱۰۵ لایک
۱۶۰ کامنت (نفری ۱۰ تا ،دقت کنید کمتر از ۱۰ تا حذف میشه)
۲۷ بازنشر
- ۳.۴k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط