برف زمستونی
𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲
p=4
«برو!» ته گفت با صدای بلند «البته نه خیلی*»،
یه قدم عقب رفتم، «ولی... تهیونگ...»
«اگه بخوام دوست داشته باشم، از دستت میدم! چون تو دوستمی، نه... دوست دخترم!» مکثی کرد، و من... من نمیخوام این رابطهای هم که داریم بره. همین که الان هست... همین خوبه. خواهش میکنم... برو.»
یعنی همین که یه دوست معمولی باشم، همین که جوابم رو نده، همین که سرد باشه؟
واییی اصلا از این دوستی. خوشم نمیاددد
چشمهام پر از اشک شده بود، ولی سعی کردم نذارم بریزه. ب
«باشه...باشه، تهیونگ. میرم.»من گفتم
بدون اینکه منتظر جوابی از طرفش باشم، برگشتم و از خونهاش بیرون زدم.
p=4
«برو!» ته گفت با صدای بلند «البته نه خیلی*»،
یه قدم عقب رفتم، «ولی... تهیونگ...»
«اگه بخوام دوست داشته باشم، از دستت میدم! چون تو دوستمی، نه... دوست دخترم!» مکثی کرد، و من... من نمیخوام این رابطهای هم که داریم بره. همین که الان هست... همین خوبه. خواهش میکنم... برو.»
یعنی همین که یه دوست معمولی باشم، همین که جوابم رو نده، همین که سرد باشه؟
واییی اصلا از این دوستی. خوشم نمیاددد
چشمهام پر از اشک شده بود، ولی سعی کردم نذارم بریزه. ب
«باشه...باشه، تهیونگ. میرم.»من گفتم
بدون اینکه منتظر جوابی از طرفش باشم، برگشتم و از خونهاش بیرون زدم.
- ۵۶۵
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط