مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part25
یه پسر دیدم که بسته بودنش به صندلی
جونگکوک محکم با شلاق میزدش
یهو اصلحه اورد بیرون
اومد شلیک کنه
من احمق داد زدم
همشون روشون کردن به من
منم درجا اومدم فرار کنم
دست سفتی منو گرفت
سرمو چرخوندم با مایک مواجه شدم
داد زد"
+جونگکوک زنته بیا
جونگکوک هم با دستای خونی اومد سمتم
با مهربونی گفت"
+عشقم تو اینجا چیکار میکنی
_جونگکوک الان جدی؟
+اره عشقم
_جونگکوک تو میخواستی یکی رو بکشی همین یکم پیش
+اره خوشگلم ولی نکشتم
_ولی میخواستی
+اره ولی...
نزاشتم حرف شو ادامه بده پریدم وسط حرفش گفتم"
_جونگکوک دیگه حتی نمیخوام ببینمت
دیگه حرفی از طرفش دریافت نکردم
بدو بدو رفتم پیش مین هی
گفتم"
+نبودن بیا بریم بابا
_خب اخه...
گفتم"
+اخه نداره بیا بابا
رفتیم خیلی از اون مکان تنفر گرفتم
نمیدونم حس میکنم دوباره داره از جونگکوک بدم میاد
چرا من یه جوری وابسته اش شدم
خدا یه جوری نجاتم بده
همین طوری که تو فکر بودم
صدای مین هی رو شنیدم که داد میزد"
+ا/ت ا/تتتت
_اوممم بله
+حواست کجاست؟
نگاه جلو مون
سرمو چرخوندم به سمت جلو که ماشین جونگکوک رو دیدم جلو مون وایستاده بود خودشم اومده بود پایین
دست به سینه نگاه مون میکرد
از قیافش معلوم بود عصبانیه
یا خدا دستش بیفتم میکشتم
رفتم پایین همین طوری یواش یواش قدم بر میداشتم به سمتش
رفتم جلو گفتم"
+بله چیزی می خواستی
_نه فقط اومدم زنمو ببرم
+اونوقت زن تون دوست داره با شما بیاد؟
_فک نکنم ولی بایدم بیاد
یهو مایک پیاده شد رفت طرف ماشین خودشون سوار شد
جونگکوک هم یه سری تکون داد اونا هم راه افتادن
سرشو چرخوند طرفم و گفت".....
(ادامه دارد)
شرطا:
لایک:۱۷
کام:۵
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part25
یه پسر دیدم که بسته بودنش به صندلی
جونگکوک محکم با شلاق میزدش
یهو اصلحه اورد بیرون
اومد شلیک کنه
من احمق داد زدم
همشون روشون کردن به من
منم درجا اومدم فرار کنم
دست سفتی منو گرفت
سرمو چرخوندم با مایک مواجه شدم
داد زد"
+جونگکوک زنته بیا
جونگکوک هم با دستای خونی اومد سمتم
با مهربونی گفت"
+عشقم تو اینجا چیکار میکنی
_جونگکوک الان جدی؟
+اره عشقم
_جونگکوک تو میخواستی یکی رو بکشی همین یکم پیش
+اره خوشگلم ولی نکشتم
_ولی میخواستی
+اره ولی...
نزاشتم حرف شو ادامه بده پریدم وسط حرفش گفتم"
_جونگکوک دیگه حتی نمیخوام ببینمت
دیگه حرفی از طرفش دریافت نکردم
بدو بدو رفتم پیش مین هی
گفتم"
+نبودن بیا بریم بابا
_خب اخه...
گفتم"
+اخه نداره بیا بابا
رفتیم خیلی از اون مکان تنفر گرفتم
نمیدونم حس میکنم دوباره داره از جونگکوک بدم میاد
چرا من یه جوری وابسته اش شدم
خدا یه جوری نجاتم بده
همین طوری که تو فکر بودم
صدای مین هی رو شنیدم که داد میزد"
+ا/ت ا/تتتت
_اوممم بله
+حواست کجاست؟
نگاه جلو مون
سرمو چرخوندم به سمت جلو که ماشین جونگکوک رو دیدم جلو مون وایستاده بود خودشم اومده بود پایین
دست به سینه نگاه مون میکرد
از قیافش معلوم بود عصبانیه
یا خدا دستش بیفتم میکشتم
رفتم پایین همین طوری یواش یواش قدم بر میداشتم به سمتش
رفتم جلو گفتم"
+بله چیزی می خواستی
_نه فقط اومدم زنمو ببرم
+اونوقت زن تون دوست داره با شما بیاد؟
_فک نکنم ولی بایدم بیاد
یهو مایک پیاده شد رفت طرف ماشین خودشون سوار شد
جونگکوک هم یه سری تکون داد اونا هم راه افتادن
سرشو چرخوند طرفم و گفت".....
(ادامه دارد)
شرطا:
لایک:۱۷
کام:۵
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۶.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط