The Boss Savage
The Boss Savage
part11
جونگکوک به همراه جاسپر به سمت یکی از میز های پذیرایی رفتن و یونگی خودش رو جایی میون جمعیت جمع شده کنار درخت کریسمس جا داد.
جین با رد شدن کنار خدمتکاری که سینی مشروب ها دستش بود یکی از شات های پایه بلند و باریک شامپایین رو از سینی داخل دست خدمتکار برداشت و با زدن لبخند نرمی بهش کنار محافظ های پله های منتهی به طبقه ی بالا ایستاد و با نگاه کلی به دور و اطراف و نزدیک کردن مشروب به دنهش لب زد:
جین : اشنا زیاد میبینم پسرا ولی اونی که باید....نیست
بعد از حرفش تونست صدای یونگی رو از اداخل میکروفون توی گوشش بشنوه:
یونگی: اره مثلا من الان باورم نمیشه وزیر دفاع دقیقا جلوی چشم هاغم داره از یه دختر بچه حدودا 20 21 ساله لب میگیره.
و بعد چهره اش رو کمی از چندش بودن تصویر رو به روش توی هم جمع کرد.
جونگکوک نگاهش رو دور تا دور سالن مهمونی چرخوند و با ندیدن چهره ی اشنایی که میخواست گفت:
+ما برای چیز دیگه ای اینجاییم پسرا پس نظرتون چیه به جای حرف زدن تمرکزتون رو بزارین روی چشم هاتون و دنبال مو قرمز داستان بگردین؟
جاسپر: از کجا معلوم موهاش قرمز باشه؟
جونگکوک با اعصابی خورد شده چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند و با فرو بردن اخم هاش از روی کلافگی توی همدیگه و دندون های کلید شده سرش رو تکون داد:
یونگی : از همونجایی که اون فرد الان دقیقا رو به روت ایستاده.
با این حرف یونگی نگاه همشون بالا اومد و تونستن شخصی که دنبالش بودن رو ببینن....پارک هایجین....... زنی که این همه راه از مسکو تا کره رو طی کرده بود تا ببیننش.
جونگکوک نگاهش رو روی زنی که با لبخند گرمش داشت با مردی دقیقا ایستاده وسط سالن صحبت میکرد چرخوند.
هایجین موهای قرمز رنگ بلندش و نصفه و نیمه بسته بود و با پیراهن جذب و باز مشکی رنگ که تا اواسط قفسه ی سینه ی باز بود و اون گردنبند نقره ای و زیادی اشنا رو که روی سینه ی برجسته زیادی زیبا به نظر می رسید و داخل چشم هرکسی که بهش نگاه میکرد فرو میکرد و لیوان گیلاس شامپاین رو نگه داشته بود.
در یک کلام میون اون جمع.... می درخشید....
و جایی گوشه و کنار ذهنش بانگ زد:"...مثل همیشه..."
یونگی : نه تنها پولش بلکه خودش هم زیادی تغییر کرده...
سرفه ای کرد وبه سختی با گرفتن نگاه سرکشش از زن کوچکتر به جمعیت پشت کرد و با برگشتن به سمت میز بار چشم هاش رو روی خدمتکار چرخوند و با مطمئن شدن از رفتنش با صدای محکمی گفت:
+منتظر میمونم تا بره بالا جین حواست باشه توجهش و جلب نکنی یونگی دنبال اطلاعات تمامی کسایی که اینجان باش و عکس همشونو برای بچه ها بفرست شاید چیز به درد بخوری پیدا کردیم جاسپر میخوام تک تک افراد اینجا رو زیر نگاه تیز بینت بگری هرچند شک دارم ولی ممکنه اولیور اینجا باشه.
همشون سری به عنوان تایید تکون دادن و باز هم موقعیت هاشون تغییر دادن.
part11
جونگکوک به همراه جاسپر به سمت یکی از میز های پذیرایی رفتن و یونگی خودش رو جایی میون جمعیت جمع شده کنار درخت کریسمس جا داد.
جین با رد شدن کنار خدمتکاری که سینی مشروب ها دستش بود یکی از شات های پایه بلند و باریک شامپایین رو از سینی داخل دست خدمتکار برداشت و با زدن لبخند نرمی بهش کنار محافظ های پله های منتهی به طبقه ی بالا ایستاد و با نگاه کلی به دور و اطراف و نزدیک کردن مشروب به دنهش لب زد:
جین : اشنا زیاد میبینم پسرا ولی اونی که باید....نیست
بعد از حرفش تونست صدای یونگی رو از اداخل میکروفون توی گوشش بشنوه:
یونگی: اره مثلا من الان باورم نمیشه وزیر دفاع دقیقا جلوی چشم هاغم داره از یه دختر بچه حدودا 20 21 ساله لب میگیره.
و بعد چهره اش رو کمی از چندش بودن تصویر رو به روش توی هم جمع کرد.
جونگکوک نگاهش رو دور تا دور سالن مهمونی چرخوند و با ندیدن چهره ی اشنایی که میخواست گفت:
+ما برای چیز دیگه ای اینجاییم پسرا پس نظرتون چیه به جای حرف زدن تمرکزتون رو بزارین روی چشم هاتون و دنبال مو قرمز داستان بگردین؟
جاسپر: از کجا معلوم موهاش قرمز باشه؟
جونگکوک با اعصابی خورد شده چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند و با فرو بردن اخم هاش از روی کلافگی توی همدیگه و دندون های کلید شده سرش رو تکون داد:
یونگی : از همونجایی که اون فرد الان دقیقا رو به روت ایستاده.
با این حرف یونگی نگاه همشون بالا اومد و تونستن شخصی که دنبالش بودن رو ببینن....پارک هایجین....... زنی که این همه راه از مسکو تا کره رو طی کرده بود تا ببیننش.
جونگکوک نگاهش رو روی زنی که با لبخند گرمش داشت با مردی دقیقا ایستاده وسط سالن صحبت میکرد چرخوند.
هایجین موهای قرمز رنگ بلندش و نصفه و نیمه بسته بود و با پیراهن جذب و باز مشکی رنگ که تا اواسط قفسه ی سینه ی باز بود و اون گردنبند نقره ای و زیادی اشنا رو که روی سینه ی برجسته زیادی زیبا به نظر می رسید و داخل چشم هرکسی که بهش نگاه میکرد فرو میکرد و لیوان گیلاس شامپاین رو نگه داشته بود.
در یک کلام میون اون جمع.... می درخشید....
و جایی گوشه و کنار ذهنش بانگ زد:"...مثل همیشه..."
یونگی : نه تنها پولش بلکه خودش هم زیادی تغییر کرده...
سرفه ای کرد وبه سختی با گرفتن نگاه سرکشش از زن کوچکتر به جمعیت پشت کرد و با برگشتن به سمت میز بار چشم هاش رو روی خدمتکار چرخوند و با مطمئن شدن از رفتنش با صدای محکمی گفت:
+منتظر میمونم تا بره بالا جین حواست باشه توجهش و جلب نکنی یونگی دنبال اطلاعات تمامی کسایی که اینجان باش و عکس همشونو برای بچه ها بفرست شاید چیز به درد بخوری پیدا کردیم جاسپر میخوام تک تک افراد اینجا رو زیر نگاه تیز بینت بگری هرچند شک دارم ولی ممکنه اولیور اینجا باشه.
همشون سری به عنوان تایید تکون دادن و باز هم موقعیت هاشون تغییر دادن.
- ۳.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط