The Boss Savage
The Boss Savage
part 12
یونگی سعی می کرد با عینک روي چشم هاش از تمامی افراد
داخل مهمونی با هر بار پلک زدن عکس بگیره و این وسط
احساس میکرد با این حجم از پلک زدن شبیه احمق ها به نظر
میرسه پس تالش میکرد با آرامش تمام و طولانی مدت پلک
بزنه. جاسپر کسی بود که سعی میکرد با جا دادن خودش میون
جمع هایی که جمعیت بیشتری نسبت به بقیه داشتن اطالعات
مفیدی کسب کنه.
جین:داره میره بالا جونگکوک اما...
جونگکوک که برای جلب نکردن توجه هایجین پشت به سالن
ایستاده بود با سر کشیدن ته شاتش خواستار ادامه ی صحبت
های جین شد:
+اما؟
از گوشه ی چشم نگاهش رو به مرد مو قرمز دوخت و وقتی
از رفتنش مطمئن شد گفت:
جین:یه زن و مرد هم همراهش بودن
چشم هاش رو روی هم فشرد و بعد از نفس عمیقی گفت:
+مشکلی نیست ! من و پوشش بده تا بتونم برم بالا،بقیه اش با من
جین از دور سری برای جونگکوک تکون داد و با ایستادن
کنار پله ها کمی به دور و اطراف نگاه کرد و وقتی توجه
بادیگارد ها رو روي پله ها ندید دوباره سرش رو برای جونگکوک تکون داد.
با تایید جین شروع به حرکت به سمت پله ها کرد و در همون
حین با لمس کردن گوشش گفت:
+هوسوک؟
هوسوک: صدات و دارم بچه
+آماده ای؟
کمی دم پله ها مکث کرد و بعد با شمارش معکوس هوسوک
برای از کار انداختن دوربین های طبقه ی بالا سعی کرد بدون
هیچ جلب توجهی از پله ها باال بره:
وسوک:جونگکوک فقط یک دقیقه وقت داری تا از راهرو
خارج بشی و از همین الان یک دقیقه ات شروع شد...
نگاهی به اول و آخر راهرو انداخت و با ندیدن کسی سعی
کرد گوش هاش رو تیز کنه تا حداقل صدایی بشنوه اما صدای
موزیک مالیمی که از طبقه ی پایین میومد این اجازه رو بهش
نمیداد:
+ داخل کدوم اتاق رفتن ؟
با باال دادن عینکش با انگشت وسط، دست هاش رو روی
کیبورد به حرکت دراورد و بعد از چند دقیقه عقب بردن فیلم
های دوربین مداربسته صداش داخل گوش جونگکوک پیچید:
هوسوک:اتاق آخر از سمت راست...
*از اینورا جناب جئون
پلک هاش رو بهم فشرد و ناسزایی زیر لب به صدای آشنایی
که از پشت سرش داخل گوش هاش پخش شد داد.
کمرش رو صاف کرد و بعد از مکث کوتاهی به عقب
برگشت.
هنوز هم مثل قبل بود...
اون لباس ماکسی بلند مشکی رنگ در کنار موهای کوتاه به
رنگ شبش نقاشی زیبایی رو از اون دختر به تصویر کشیده
بود و در یک نگاه تنها چیزی که از طرز ایستادنش به ذهن
اطرافیانش خطور میکرد اقتدار بود.
با دیدن نگاه خیره ی مرد روی خودش از نرده ها فاصله
گرفت و صدای پاشنه های بلند کفشش طنین انداز راهروی
خالی شد.
نیشخند کوچیک روي لبش از سر تا پای مرد رو زیر نظر
گرفت و با برگشتن به سمت چشم های خونسردش اون رو
بیشتر کش داد:
*فک نمیکردم بعد از چند سال اولین دیدارمون اینجا و توی
این موقعیت باشه، در حالی که تو مثل یه موش کوچولو داری
توی خونه ی من سرک میکشی و من مثل یه گربه در کمین
گرفتنت نشسته بودم!درست نمیگم؟
در سکوت سرش رو باال گرفت و با فرو بردن دستهاش داخل
جیب شلوارش چشم های سردش رو به دختر دوخت.
با دیدن سکوت مرد قدمی به جلو برداشت و دستهای کشیده
اش رو به کروات مشکی رنگش گیر داد و با محکم تر کردن
کمی از گره اش سر جونگکوک رو به سمت خودش خم کرد
و خیره به چشم هایی که در سردی بی انتهاش رگه هایی از
آشنایی شناور بود گفت:
*اینجا چیکار میکنی جونگکوک؟فک نمیکنی نباید به خودت
اجازه بدی بعد از پنج سال بی خبری اینجوری جلوم سبز
بشی؟
سرش رو به دختر نزدیکتر کرد و حالا که فاصله ی کمی
بینشون مونده بود بهتر از پیش چشم های مشکی رنگ دختر
رو زیر نظر گرفت.
مشکی...رنگ اون دختر بود!جوری که انگار از همون اول
این رنگ رو برای اون ساختن.
با صدای آروم و مسالمت آمیزی گفت:در سکوت سرش رو باال گرفت و با فرو بردن دستهاش داخل
جیب شلوارش چشم های سردش رو به دختر دوخت.
با صدای آروم و مسالمت آمیزی گفت:
+من برای دیدن تو اینجا نیستم یانگ هی پس بزار به کارم برسم
دختر خنده ی نرمی سر داد و در حالی که از وقاحت مرد رو
به روش به وجد اومده بود سرش رو به دو طرف تکون داد و
همزمان با ریز کردن چشم هاش کنایه وار گفت:
یانگ هی: میخوای باور کنم برای دیدن اون اینجایی؟عاااا...این
غیرممکنه جئون
+هیچی غیرممکن نیست حتی دیدن دوباره ی اون برای من!
پس بکش کنار و بزار کارم و بکنم
کف دستش رو روی سینه ستبر مرد گذاشت و با هل کمی اون
رو به دیوار راهرو چسبوند و با صورتی که حالا هیچ ردی
از شوخی نداشت و تماما به جدیت رسیده بود تهدیدوار صداش
رو پایین اورد:
......
part 12
یونگی سعی می کرد با عینک روي چشم هاش از تمامی افراد
داخل مهمونی با هر بار پلک زدن عکس بگیره و این وسط
احساس میکرد با این حجم از پلک زدن شبیه احمق ها به نظر
میرسه پس تالش میکرد با آرامش تمام و طولانی مدت پلک
بزنه. جاسپر کسی بود که سعی میکرد با جا دادن خودش میون
جمع هایی که جمعیت بیشتری نسبت به بقیه داشتن اطالعات
مفیدی کسب کنه.
جین:داره میره بالا جونگکوک اما...
جونگکوک که برای جلب نکردن توجه هایجین پشت به سالن
ایستاده بود با سر کشیدن ته شاتش خواستار ادامه ی صحبت
های جین شد:
+اما؟
از گوشه ی چشم نگاهش رو به مرد مو قرمز دوخت و وقتی
از رفتنش مطمئن شد گفت:
جین:یه زن و مرد هم همراهش بودن
چشم هاش رو روی هم فشرد و بعد از نفس عمیقی گفت:
+مشکلی نیست ! من و پوشش بده تا بتونم برم بالا،بقیه اش با من
جین از دور سری برای جونگکوک تکون داد و با ایستادن
کنار پله ها کمی به دور و اطراف نگاه کرد و وقتی توجه
بادیگارد ها رو روي پله ها ندید دوباره سرش رو برای جونگکوک تکون داد.
با تایید جین شروع به حرکت به سمت پله ها کرد و در همون
حین با لمس کردن گوشش گفت:
+هوسوک؟
هوسوک: صدات و دارم بچه
+آماده ای؟
کمی دم پله ها مکث کرد و بعد با شمارش معکوس هوسوک
برای از کار انداختن دوربین های طبقه ی بالا سعی کرد بدون
هیچ جلب توجهی از پله ها باال بره:
وسوک:جونگکوک فقط یک دقیقه وقت داری تا از راهرو
خارج بشی و از همین الان یک دقیقه ات شروع شد...
نگاهی به اول و آخر راهرو انداخت و با ندیدن کسی سعی
کرد گوش هاش رو تیز کنه تا حداقل صدایی بشنوه اما صدای
موزیک مالیمی که از طبقه ی پایین میومد این اجازه رو بهش
نمیداد:
+ داخل کدوم اتاق رفتن ؟
با باال دادن عینکش با انگشت وسط، دست هاش رو روی
کیبورد به حرکت دراورد و بعد از چند دقیقه عقب بردن فیلم
های دوربین مداربسته صداش داخل گوش جونگکوک پیچید:
هوسوک:اتاق آخر از سمت راست...
*از اینورا جناب جئون
پلک هاش رو بهم فشرد و ناسزایی زیر لب به صدای آشنایی
که از پشت سرش داخل گوش هاش پخش شد داد.
کمرش رو صاف کرد و بعد از مکث کوتاهی به عقب
برگشت.
هنوز هم مثل قبل بود...
اون لباس ماکسی بلند مشکی رنگ در کنار موهای کوتاه به
رنگ شبش نقاشی زیبایی رو از اون دختر به تصویر کشیده
بود و در یک نگاه تنها چیزی که از طرز ایستادنش به ذهن
اطرافیانش خطور میکرد اقتدار بود.
با دیدن نگاه خیره ی مرد روی خودش از نرده ها فاصله
گرفت و صدای پاشنه های بلند کفشش طنین انداز راهروی
خالی شد.
نیشخند کوچیک روي لبش از سر تا پای مرد رو زیر نظر
گرفت و با برگشتن به سمت چشم های خونسردش اون رو
بیشتر کش داد:
*فک نمیکردم بعد از چند سال اولین دیدارمون اینجا و توی
این موقعیت باشه، در حالی که تو مثل یه موش کوچولو داری
توی خونه ی من سرک میکشی و من مثل یه گربه در کمین
گرفتنت نشسته بودم!درست نمیگم؟
در سکوت سرش رو باال گرفت و با فرو بردن دستهاش داخل
جیب شلوارش چشم های سردش رو به دختر دوخت.
با دیدن سکوت مرد قدمی به جلو برداشت و دستهای کشیده
اش رو به کروات مشکی رنگش گیر داد و با محکم تر کردن
کمی از گره اش سر جونگکوک رو به سمت خودش خم کرد
و خیره به چشم هایی که در سردی بی انتهاش رگه هایی از
آشنایی شناور بود گفت:
*اینجا چیکار میکنی جونگکوک؟فک نمیکنی نباید به خودت
اجازه بدی بعد از پنج سال بی خبری اینجوری جلوم سبز
بشی؟
سرش رو به دختر نزدیکتر کرد و حالا که فاصله ی کمی
بینشون مونده بود بهتر از پیش چشم های مشکی رنگ دختر
رو زیر نظر گرفت.
مشکی...رنگ اون دختر بود!جوری که انگار از همون اول
این رنگ رو برای اون ساختن.
با صدای آروم و مسالمت آمیزی گفت:در سکوت سرش رو باال گرفت و با فرو بردن دستهاش داخل
جیب شلوارش چشم های سردش رو به دختر دوخت.
با صدای آروم و مسالمت آمیزی گفت:
+من برای دیدن تو اینجا نیستم یانگ هی پس بزار به کارم برسم
دختر خنده ی نرمی سر داد و در حالی که از وقاحت مرد رو
به روش به وجد اومده بود سرش رو به دو طرف تکون داد و
همزمان با ریز کردن چشم هاش کنایه وار گفت:
یانگ هی: میخوای باور کنم برای دیدن اون اینجایی؟عاااا...این
غیرممکنه جئون
+هیچی غیرممکن نیست حتی دیدن دوباره ی اون برای من!
پس بکش کنار و بزار کارم و بکنم
کف دستش رو روی سینه ستبر مرد گذاشت و با هل کمی اون
رو به دیوار راهرو چسبوند و با صورتی که حالا هیچ ردی
از شوخی نداشت و تماما به جدیت رسیده بود تهدیدوار صداش
رو پایین اورد:
......
- ۵۵۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط