نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³⁸
چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع شدن.
یورین بطری رو چرخوند.
بطری چند دور چرخید و بالاخره جلوی جونگکوک ایستاد.
یورین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
جونگکوک بدون مکث گفت:
«جرئت.»
ناری به محوطهی تفریحی کنار استخر اشاره کرد.
«پس باید یه دور کامل اونجا رو بدوی و از خط پایان رد شی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«همین؟»
یورین خندید.
«صبر کن، تنها نیستی.»
همه به ا/ت نگاه کردن.
ا/ت با تعجب گفت:
«من چرا؟»
ناری گفت:
«چون باید باهاش مسابقه بدی.»
جونگکوک خندید.
«از الان معلومه کی میبازه.»
ا/ت از جاش بلند شد.
«زیادی مطمئن نباش.»
هر دو کنار خط شروع ایستادن.
یورین دستش رو بالا برد.
«سه... دو... یک!»
هر دو شروع به دویدن کردن.
جونگکوک اول جلو افتاد.
ا/ت از پشت سرش داد زد:
«هی! وایسا!»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«جا موندی؟»
ا/ت سرعتش رو بیشتر کرد.
«هنوز شروع نشده برنده شدی؟»
جونگکوک خندید.
«بهونه نیار.»
ا/ت خودش رو بهش رسوند.
چند متر آخر، هر دو تقریباً شونهبهشونه میدویدن.
یورین داد زد:
«زودتررر!»
هر دو همزمان از خط پایان رد شدن.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ گفت:
«مساوی.»
ا/ت سریع گفت:
«نه، من زودتر رسیدم.»
جونگکوک هم گفت:
«نه، من.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو حتی با چشم خودت هم درست نمیبینی؟»
«تو فقط نمیخوای قبول کنی باختی.»
ناری خندید.
«شروع شد.»
---
چند دقیقه بعد، همه دوباره کنار هم نشسته بودن.
ا/ت هنوز دربارهی مسابقه بحث میکرد.
«من مطمئنم زودتر رسیدم.»
جونگکوک گفت:
«تو حتی اگه ده ثانیه دیرتر برسی، باز میگی بردی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«چون معمولاً میبرم.»
جونگکوک لبخند زد.
«اعتمادبهنفست واقعاً عجیبه.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«حداقل کم نمیارم.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آروم گفت:
«خوب بود.»
ا/ت مکث کرد.
«چی؟»
«مسابقه.»
«یعنی چی؟»
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
«اینکه کم نیاوردی.»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد با یه لبخند کوچیک گفت:
«تو هم بد نبودی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«این تعریف بود؟»
ا/ت سریع گفت:
«نه. فقط واقعیت بود.»
جونگکوک خندید.
«باشه.»
هانا که از دور متوجهشون شده بود، آروم به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم لبخند زد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
ولی هر دو متوجه شده بودن که بین ا/ت و جونگکوک، چیزی کمکم داشت تغییر میکرد.
ادامه دارد...
Part:³⁸
چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع شدن.
یورین بطری رو چرخوند.
بطری چند دور چرخید و بالاخره جلوی جونگکوک ایستاد.
یورین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
جونگکوک بدون مکث گفت:
«جرئت.»
ناری به محوطهی تفریحی کنار استخر اشاره کرد.
«پس باید یه دور کامل اونجا رو بدوی و از خط پایان رد شی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«همین؟»
یورین خندید.
«صبر کن، تنها نیستی.»
همه به ا/ت نگاه کردن.
ا/ت با تعجب گفت:
«من چرا؟»
ناری گفت:
«چون باید باهاش مسابقه بدی.»
جونگکوک خندید.
«از الان معلومه کی میبازه.»
ا/ت از جاش بلند شد.
«زیادی مطمئن نباش.»
هر دو کنار خط شروع ایستادن.
یورین دستش رو بالا برد.
«سه... دو... یک!»
هر دو شروع به دویدن کردن.
جونگکوک اول جلو افتاد.
ا/ت از پشت سرش داد زد:
«هی! وایسا!»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«جا موندی؟»
ا/ت سرعتش رو بیشتر کرد.
«هنوز شروع نشده برنده شدی؟»
جونگکوک خندید.
«بهونه نیار.»
ا/ت خودش رو بهش رسوند.
چند متر آخر، هر دو تقریباً شونهبهشونه میدویدن.
یورین داد زد:
«زودتررر!»
هر دو همزمان از خط پایان رد شدن.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ گفت:
«مساوی.»
ا/ت سریع گفت:
«نه، من زودتر رسیدم.»
جونگکوک هم گفت:
«نه، من.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو حتی با چشم خودت هم درست نمیبینی؟»
«تو فقط نمیخوای قبول کنی باختی.»
ناری خندید.
«شروع شد.»
---
چند دقیقه بعد، همه دوباره کنار هم نشسته بودن.
ا/ت هنوز دربارهی مسابقه بحث میکرد.
«من مطمئنم زودتر رسیدم.»
جونگکوک گفت:
«تو حتی اگه ده ثانیه دیرتر برسی، باز میگی بردی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«چون معمولاً میبرم.»
جونگکوک لبخند زد.
«اعتمادبهنفست واقعاً عجیبه.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«حداقل کم نمیارم.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آروم گفت:
«خوب بود.»
ا/ت مکث کرد.
«چی؟»
«مسابقه.»
«یعنی چی؟»
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
«اینکه کم نیاوردی.»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد با یه لبخند کوچیک گفت:
«تو هم بد نبودی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«این تعریف بود؟»
ا/ت سریع گفت:
«نه. فقط واقعیت بود.»
جونگکوک خندید.
«باشه.»
هانا که از دور متوجهشون شده بود، آروم به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم لبخند زد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
ولی هر دو متوجه شده بودن که بین ا/ت و جونگکوک، چیزی کمکم داشت تغییر میکرد.
ادامه دارد...
- ۳۸۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط