گاهی چقدر زود دیر میشود...
گاهی چقدر زود دیر میشود...
این دقیقاً همان حقیقتی است که در شلوغیِ روزمرگیها، پشت تیکتاکِ بیخیالِ ساعتها پنهانش میکنیم.
آدمها شبیه به کتابها هستند؛
تا وقتی باز هستند، ورق میخورند و خوانده میشوند.
اما کافیست یکروز، یکجا، برای همیشه بسته شوند؛
آنوقت دیگر هیچ تکراری، هیچ برگشتی و هیچ نگاهِ حسرتباری نمیتواند خطی از آنها را دوباره زنده کند.
بیا بپذیریم که ما ابدی نیستیم.
فرصتِ شندینِ یک «دوستت دارم»،
به آغوش کشیدنِ یک عزیز،
و یک استکان چای نوشیدن در کنار کسی که دلواپسمان است،
خط انقضا دارد.
زندگی به طرز بیرحمانهای کوتاه است و آدمها به طرز غریبی رفتنی...
قدرِ آدمهای امنِ زندگیتان را بدانید؛
همانهایی که بی قید و شرط، بلدند حالِ دلتان را خوب کنند.
قبل از آنکه جای خالیشان در قابِ عکسها جا خوش کند،
حضورشان را نفس بکشید.
امروز را دریابیم،
شاید فردا برای دوست داشتن خیلی دیر باشد...
گاهی چقدر طول میکشد تا بفهمی بعضی آدمها آمدهاند که «بمانند»، و بعضی دیگر فقط آمدهاند که «بگذرند» و از خودشان یک منظرهی نیمهکاره به جا بگذارند...
درست همانجا که دلت آرام میگیرد و نجوا میکنی: «بالاخره پیدایش شد... بالاخره آمد تا تمامِ ناتمامِ من را کامل کند»،
زندگی یکی از آن بازیهای عجیبش را شروع میکند.
پرده بالا میرود و تو میبینی کسی که تمامِ باور و احساست را به پایش ریخته بودی،
نهتنها یک «مقصد» نبود، بلکه فقط یک «ایستگاه» بود.
یک ایستگاهِ موقت، سخت و پر از دلتنگی.
باید اعتراف کرد که این کشف، درد عمیقی دارد؛
اینکه بفهمی کسی که او را «همسفر» میخواندی،
تنها یک اشتباهِ به ظاهر درست بوده است.
اما واقعیت این است:
آدمها گاهی با نقابِ «عشقِ ابدی» وارد زندگیمان میشوند،
اما در اصل، مأمورانِ بیداری ما هستند.
آنها میآیند تا به ما یاد بدهند کجایِ قلبمان هنوز بیدفاع است،
کجایِ باورمان نیاز به ترمیم دارد،
و چطور بعد از یک سقوطِ سنگین، دوباره روی پاهای خودمان بایستیم.
او «آدمِ درستِ» زندگی تو نبود،
اما شاید «درسِ درستِ» زندگیات بود.
حالا از این تجربهی تلخ، قویتر بیرون بیا.
بگذار این زخم، پنجرهای باشد برای تماشایِ عمیقترِ خودت.
گاهی برای رسیدن به نور، باید از تاریکترین دالانها گذشت... 🖤🥀
این دقیقاً همان حقیقتی است که در شلوغیِ روزمرگیها، پشت تیکتاکِ بیخیالِ ساعتها پنهانش میکنیم.
آدمها شبیه به کتابها هستند؛
تا وقتی باز هستند، ورق میخورند و خوانده میشوند.
اما کافیست یکروز، یکجا، برای همیشه بسته شوند؛
آنوقت دیگر هیچ تکراری، هیچ برگشتی و هیچ نگاهِ حسرتباری نمیتواند خطی از آنها را دوباره زنده کند.
بیا بپذیریم که ما ابدی نیستیم.
فرصتِ شندینِ یک «دوستت دارم»،
به آغوش کشیدنِ یک عزیز،
و یک استکان چای نوشیدن در کنار کسی که دلواپسمان است،
خط انقضا دارد.
زندگی به طرز بیرحمانهای کوتاه است و آدمها به طرز غریبی رفتنی...
قدرِ آدمهای امنِ زندگیتان را بدانید؛
همانهایی که بی قید و شرط، بلدند حالِ دلتان را خوب کنند.
قبل از آنکه جای خالیشان در قابِ عکسها جا خوش کند،
حضورشان را نفس بکشید.
امروز را دریابیم،
شاید فردا برای دوست داشتن خیلی دیر باشد...
گاهی چقدر طول میکشد تا بفهمی بعضی آدمها آمدهاند که «بمانند»، و بعضی دیگر فقط آمدهاند که «بگذرند» و از خودشان یک منظرهی نیمهکاره به جا بگذارند...
درست همانجا که دلت آرام میگیرد و نجوا میکنی: «بالاخره پیدایش شد... بالاخره آمد تا تمامِ ناتمامِ من را کامل کند»،
زندگی یکی از آن بازیهای عجیبش را شروع میکند.
پرده بالا میرود و تو میبینی کسی که تمامِ باور و احساست را به پایش ریخته بودی،
نهتنها یک «مقصد» نبود، بلکه فقط یک «ایستگاه» بود.
یک ایستگاهِ موقت، سخت و پر از دلتنگی.
باید اعتراف کرد که این کشف، درد عمیقی دارد؛
اینکه بفهمی کسی که او را «همسفر» میخواندی،
تنها یک اشتباهِ به ظاهر درست بوده است.
اما واقعیت این است:
آدمها گاهی با نقابِ «عشقِ ابدی» وارد زندگیمان میشوند،
اما در اصل، مأمورانِ بیداری ما هستند.
آنها میآیند تا به ما یاد بدهند کجایِ قلبمان هنوز بیدفاع است،
کجایِ باورمان نیاز به ترمیم دارد،
و چطور بعد از یک سقوطِ سنگین، دوباره روی پاهای خودمان بایستیم.
او «آدمِ درستِ» زندگی تو نبود،
اما شاید «درسِ درستِ» زندگیات بود.
حالا از این تجربهی تلخ، قویتر بیرون بیا.
بگذار این زخم، پنجرهای باشد برای تماشایِ عمیقترِ خودت.
گاهی برای رسیدن به نور، باید از تاریکترین دالانها گذشت... 🖤🥀
- ۱.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط