چندپارتی تهونگ p
چندپارتی تهونگ p²
_سهبوم ویو_
×*تو این فاصله که تهیونگ داشت لباساشو عوض میکرد ظرف میوه و شیرینی و تنقلات رو با چند تا بشقاب و چاقو آوردم و گذلشتم رو میز جلوی کاناپه ی روبه روی تلویزیون*...*چون تهیونگ تو اتاق بود یذره صدامو بردم بالا تا بتونه صدام رو بشنوه*تهیونگااااا....میخوای باهم فیلم ببینیم؟...
_ویو نویسنده_
&*از تو اتاق میاد بیرون و وایمیسه کنار سهبوم*آره...البته به شرطی که من فیلم رو انتخاب کنم*کنترل تلویزیون رو از دست سهبوم میقاپه*
×نخیرشممممم کی گفتهههههه؟خودم انتخاب میکنم*کنترل رو پس میگیره*
&عههههه من میخوام انتخاب کنم*دوباره کنترل رو از دست سهبوم میگیره*
×ایشششش.....حالا چون امروز رسیدی باشه قبول....اما یه فیلم درست انتخاب کنیااااا
&باشه نگران نباش*میخنده*
×*ددوتامون روی کاناپه نشستیم...تهیونگ بعد از کلنجار های پی در پی با انواع و اقسام فیلم ها بالاخره موفق به انتخاب یه فیلم خوب شد...نشستیم و باهم نگاش کردیم....تهیونگ به کل محو فیلم شده بود و به تلویزیون خیره شده بود....از چهره ی کنجکاوش خندم گرفت...یدونه سیب درختی برداشتم و شروع کردم به کندن پوستش...تیکه تیکش کردم بعد یدونه از تیکه ها رو زودم سر چنگال و گرفتم جلوی تهیونگ*....بیا.....بگیر بخور از وقتی اومدی هیچی نخوردی....*چنگال میوه رو جلوش بالا و پایین کردم تا بگیره*
&هوم؟....آها مرسی عشقم...*بالاخره نگاهشو از تلویزیون برداشت و چنگال میوه رو از دست سهبوم گرفت*
×...تهیونگ....
&جانم؟*متعجب و کنجکاو برای اینکه گوش بده ببینه سهبوم میخواد چی بگه*
×میگم که....*برای پرسیدنش شک داشتم....از یه ور میخواست آسودگی خاطر داشته باشم و از اونور نمیخواستم تهیونگ رو ناراحت یا عصبی کنم...*
&ایسگام کردی؟...اگه نمیخوای چیزی بگی ادامه ی فیلم رو نگاه کنمااااا
×نه نه نه میگم....تو.....راجب قضیه ی تهکوک چیزی میدونی؟
&اوهه....اوهوم...همون که من و تهیکنگ رو با هم شیپ میکنن دیگه؟...*سرشو به نشانه ی تایید تکون میده و یه گاز از سیب درختی توی دستش میزنه*
×آره....منظورم همونه....
&خب؟
×خب....میخواستم بپرسم تو آیا....واقعا....با جونگکوک...؟*تهیونگ با حرفش نذاشت من حرفمو ادامه بدم و سریع پرید وسط صحبتم*
&...عاااااا.....سهبوم؟....داری واقعا میگی این چیزارو؟
×آره خب میدونی....آخه کلی کلیپ....*دوباره پرید وسط حرفم اما این بار عصبی بود*
&نکنه واقعا به اون کلیپا اعتماد کردی و حرف یسری کم عقل رو باور کردی؟
×*کاش لال میشدم و این سوال رو نمیپرسیدم....چرا بعد از یه روز خوب باید یدفعه همچین سوالی رو به زبون میاوردم؟اونم الان....دست خودم نبود و یدفعه از دهنم پرید....میدونیتم که اگه این بحث رو ادامه بدم قطعا باهم دعوامون میشه....اما نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..*....نه.....فقط فیکای زیادی راجبتون دیدم....تازه....تو بیش از حد همیشه به جونگکوک نزدیکی....
&*با عصبانیت رو به سهبوم گفت:*....خودت داری میگی فیک....نکنه عقلتو از دست دادی؟
×* "عقلمو از دست دادم؟"....آره شاید حق با اون بود....شاید واقعا عقلمو از دست دادم....خودمم به این جمله باور داشتم....اما بازم با شنیدنش از زبون تهیونگ ناراحت شدم...*...
تهیونگ....چرا عصبی میشی....من فقط ازت یه جواب ساده میخوام.....فقط باید بگی آره یا نه...همین....کار سختی نیست
&اهههه اصلا دلم نمیخواد جواب همچین سوال احمقانه ای رو بدم...
×*سوالم احمقانه بود؟....پس این یعنی من احمق بودم؟...*...تهیونگ....من اصلا دنبال دعوا نیستم...باور کن...واقعا میگم....من فقط این چند روز این موضوع ذهنم رو درگیر کرده بود...
&*پوزخند عصبی زد...عصبانیت از چهرش میبارید و صداش کمی بالا رفته بود*...هه!...معلومه باید همچین فکرایی کنی چون هیچوقت به من اعتماد نداری...کمپانی کم بود؟حالا تو هم اضافه شدی و میگی نزدیک جونگکوک نرم و کاری به کارش نداشته باشم؟...چته سهبوم؟
×*چرا همین جور الکی یه سوال ساده رو به دعوا کشوند؟...دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و منم صدام رو بردم بالا*...تهیونگ من نمیگم نزدیک جونگکوک نرو یا چیز دیگه....فقط میخواستم خیالم راحت بشه...قصد ناراحت یا عصبی کردنت رو نداشتم...
&تو همیشه همینو میگی...تو هیچوقت به من باور نداری...همیشه رو مخم راه میری....دیگه داره حال ازت بهم میخوره *صدای تهیونگ بیش از حد بالا رفته بود و تبدیل به داد شده بود*
×...ب...ب..ب...ببخشید....نمیخواستم حالتو بد کنم....متاسفم....بازم میگم که فقط میخواستم خیال خودمو راحت کنم*صداش رو میاره پایین*
&همیصه همین جمله رو میگی....همیشه اعصابمو خورد میکنی و بعد سعی داری با معذرت خواهی درستش کنی....اما نمیتونی....میفهمی؟..نه نمیتونی....
_سهبوم ویو_
×*تو این فاصله که تهیونگ داشت لباساشو عوض میکرد ظرف میوه و شیرینی و تنقلات رو با چند تا بشقاب و چاقو آوردم و گذلشتم رو میز جلوی کاناپه ی روبه روی تلویزیون*...*چون تهیونگ تو اتاق بود یذره صدامو بردم بالا تا بتونه صدام رو بشنوه*تهیونگااااا....میخوای باهم فیلم ببینیم؟...
_ویو نویسنده_
&*از تو اتاق میاد بیرون و وایمیسه کنار سهبوم*آره...البته به شرطی که من فیلم رو انتخاب کنم*کنترل تلویزیون رو از دست سهبوم میقاپه*
×نخیرشممممم کی گفتهههههه؟خودم انتخاب میکنم*کنترل رو پس میگیره*
&عههههه من میخوام انتخاب کنم*دوباره کنترل رو از دست سهبوم میگیره*
×ایشششش.....حالا چون امروز رسیدی باشه قبول....اما یه فیلم درست انتخاب کنیااااا
&باشه نگران نباش*میخنده*
×*ددوتامون روی کاناپه نشستیم...تهیونگ بعد از کلنجار های پی در پی با انواع و اقسام فیلم ها بالاخره موفق به انتخاب یه فیلم خوب شد...نشستیم و باهم نگاش کردیم....تهیونگ به کل محو فیلم شده بود و به تلویزیون خیره شده بود....از چهره ی کنجکاوش خندم گرفت...یدونه سیب درختی برداشتم و شروع کردم به کندن پوستش...تیکه تیکش کردم بعد یدونه از تیکه ها رو زودم سر چنگال و گرفتم جلوی تهیونگ*....بیا.....بگیر بخور از وقتی اومدی هیچی نخوردی....*چنگال میوه رو جلوش بالا و پایین کردم تا بگیره*
&هوم؟....آها مرسی عشقم...*بالاخره نگاهشو از تلویزیون برداشت و چنگال میوه رو از دست سهبوم گرفت*
×...تهیونگ....
&جانم؟*متعجب و کنجکاو برای اینکه گوش بده ببینه سهبوم میخواد چی بگه*
×میگم که....*برای پرسیدنش شک داشتم....از یه ور میخواست آسودگی خاطر داشته باشم و از اونور نمیخواستم تهیونگ رو ناراحت یا عصبی کنم...*
&ایسگام کردی؟...اگه نمیخوای چیزی بگی ادامه ی فیلم رو نگاه کنمااااا
×نه نه نه میگم....تو.....راجب قضیه ی تهکوک چیزی میدونی؟
&اوهه....اوهوم...همون که من و تهیکنگ رو با هم شیپ میکنن دیگه؟...*سرشو به نشانه ی تایید تکون میده و یه گاز از سیب درختی توی دستش میزنه*
×آره....منظورم همونه....
&خب؟
×خب....میخواستم بپرسم تو آیا....واقعا....با جونگکوک...؟*تهیونگ با حرفش نذاشت من حرفمو ادامه بدم و سریع پرید وسط صحبتم*
&...عاااااا.....سهبوم؟....داری واقعا میگی این چیزارو؟
×آره خب میدونی....آخه کلی کلیپ....*دوباره پرید وسط حرفم اما این بار عصبی بود*
&نکنه واقعا به اون کلیپا اعتماد کردی و حرف یسری کم عقل رو باور کردی؟
×*کاش لال میشدم و این سوال رو نمیپرسیدم....چرا بعد از یه روز خوب باید یدفعه همچین سوالی رو به زبون میاوردم؟اونم الان....دست خودم نبود و یدفعه از دهنم پرید....میدونیتم که اگه این بحث رو ادامه بدم قطعا باهم دعوامون میشه....اما نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..*....نه.....فقط فیکای زیادی راجبتون دیدم....تازه....تو بیش از حد همیشه به جونگکوک نزدیکی....
&*با عصبانیت رو به سهبوم گفت:*....خودت داری میگی فیک....نکنه عقلتو از دست دادی؟
×* "عقلمو از دست دادم؟"....آره شاید حق با اون بود....شاید واقعا عقلمو از دست دادم....خودمم به این جمله باور داشتم....اما بازم با شنیدنش از زبون تهیونگ ناراحت شدم...*...
تهیونگ....چرا عصبی میشی....من فقط ازت یه جواب ساده میخوام.....فقط باید بگی آره یا نه...همین....کار سختی نیست
&اهههه اصلا دلم نمیخواد جواب همچین سوال احمقانه ای رو بدم...
×*سوالم احمقانه بود؟....پس این یعنی من احمق بودم؟...*...تهیونگ....من اصلا دنبال دعوا نیستم...باور کن...واقعا میگم....من فقط این چند روز این موضوع ذهنم رو درگیر کرده بود...
&*پوزخند عصبی زد...عصبانیت از چهرش میبارید و صداش کمی بالا رفته بود*...هه!...معلومه باید همچین فکرایی کنی چون هیچوقت به من اعتماد نداری...کمپانی کم بود؟حالا تو هم اضافه شدی و میگی نزدیک جونگکوک نرم و کاری به کارش نداشته باشم؟...چته سهبوم؟
×*چرا همین جور الکی یه سوال ساده رو به دعوا کشوند؟...دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و منم صدام رو بردم بالا*...تهیونگ من نمیگم نزدیک جونگکوک نرو یا چیز دیگه....فقط میخواستم خیالم راحت بشه...قصد ناراحت یا عصبی کردنت رو نداشتم...
&تو همیشه همینو میگی...تو هیچوقت به من باور نداری...همیشه رو مخم راه میری....دیگه داره حال ازت بهم میخوره *صدای تهیونگ بیش از حد بالا رفته بود و تبدیل به داد شده بود*
×...ب...ب..ب...ببخشید....نمیخواستم حالتو بد کنم....متاسفم....بازم میگم که فقط میخواستم خیال خودمو راحت کنم*صداش رو میاره پایین*
&همیصه همین جمله رو میگی....همیشه اعصابمو خورد میکنی و بعد سعی داری با معذرت خواهی درستش کنی....اما نمیتونی....میفهمی؟..نه نمیتونی....
- ۲.۳k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط